فاطمه (اسم مستعار) ۲۱ ساله بود که عاشق شد. آن روزها تازه در دانشگاه کابل، دانشکدهی ادبیات فارسی دانشجو شده بود و از آن بابت بسیار خوشحال بود.
سال ۱۳۹۹ بود. فاطمه از یک خانوادهی فقیر از ورس بامیان برای اولینبار به کابل آمده بود. پر از شوق و ذوق بود. دختری که میان امید و ناامیدی بارها به خودش شک کرده بود، سرانجام توانسته بود که هم به شهر بیاید، هم وارد دانشگاه شود و هم عشق دلخواهش را پیدا کند.
ماجرا از این قرار بود که روزی فاطمه ناگهان در صنف ضعف کرده بود. همصنفیهایش، از جمله پسری از صنف سوم دانشکدهی ادبیات آمده بود که همکاری کند تا فاطمه به هوش بیاید.
جوس و انرژی و کیک آورده بودند، به سر و روی فاطمه آب یخ زده بودند و بالاخره او به هوش آمده بود. پس از این که به هوش آمده بود در اول کمی سرش گیج میرفت، اما لحظاتی بعد وضعیتش عادی شد.
فاطمه از همصنفیهایش تشکر کرده بود، اما آن پسرکِ صنف سوم رفته بود. یکی از دختران همکلاسی فاطمه به او گفته بود که پسری از صنف سوم آمده و برایش جوس و انرژی و آب سرد آورده بود.
فاطمه، درست مانند بسیاری از مردم، به تصادفِ نیک، به یک روزی که با نیمهی گمشدهاش ناگهانی سر بخورد و او ناگهان پشت و پناهش شود به شدت اعتقاد داشت. بیاختیار امیدی در دلش پیدا شده بود.
روزها گذشت. دل فاطمه برای پسر ناشناسی که برای نجات او آمده بود میتپید. اما او را نه دیده بود و نه میشناخت. از شرم رویش هم نمیشد که از آن دختر همکلاسیاش بخواهد آن پسر را به او نشان بدهد.
روزهای بیقراری دیر میگذشت. چشم در راه بود که شاید روزی تصادفی با او روبرو شود و او حالش را بپرسد. چنان که انتظار داشت، در همان روزها پسری در راهروی دهلیز دانشکده حال فاطمه را پرسید و از خوبشدن او ابراز خوشحالی کرد.
چنان که حالا توصیف میکند، میگوید «پسر چهارشانه، بااعتمادبهنفس، مهربان و با قد متوسط بود. مرتب و تروتمیز بود. به نظرم رسید که وضع مالیاش خوب و سوادش هم عالی است. چنان که برای دیدن تصادفیاش روزشماری میکردم، ناگهان دلم از دست رفت. حدس زدم سرخ شدهام، صدایم میلرزید و به سختی یکی دوباری به چشمهایش نگاه کردم».
«او عجله داشت و رفت. همان روز دیگر نفهمیدم که درس چطور بود، صنف چطور بود و نان چطور بود. بیقرار، بیتاب و غیرعادی بودم. یک جای دیگر بودم. یادم است بعد از ظهر همان روز که در خوابگاه آمده بودم، یک زمانی متوجه شدم که هماتاقیهایم به من میگفت که چرا روی اتاق بیقرار میگردم و یک دقیقه آرام ندارم، اما خودم متوجه نشده بودم که یک دقیقه هم ننشسته بودم.»
دلدادگی از همان روز شروع شده بود. هر دو فهمیده بودند که چیزی در دل دارند. چند روز بعد باز هم که پسر دختر را دیده بود، بعد از مختصر احوالپرسی، آدرس فسبوک و شمارهی تماس دختر را گرفت و ارتباط شروع شد.
یک سال بعد، یعنی درست سالی که کابل به دست طالبان سقوط کرد، آن دلدادگی به ازدواج انجامید. مراحل خواستگاری انجام شد، خانوادهها موافقت کردند و تاریخ عروسی مشخص شد.
آشنایی آنها در روزهای اول بهار بود، ازدواج به پاییز افتاده بود. در یکی از شبهای پاییز سال ۱۴۰۰ در یکی از سالنهای عروسی غرب کابل عروسی بود. از دو طرف قوم و خویش زیاد دعوت شده و سالن از مهمان پر بود.
فاطمه میگوید «داماد را در بخش زنانهی سالن آورده بود. دستم در دست عزیز (اسم مستعار) بود. داشتیم با شور و شوق میرقصیدیم که یکی از دختران که از رفقای نزدیکم بود با رنگ پریده پیشم آمد. متوجه شدم که چیزی است، اما شب عروسی بود و گفتم گور بابای نگرانی.»
رقص که تمام شد رفتیم کنار هم نشستیم. رفیقم به یک بهانهای نزدیکم آمد و متوجه شدم هردم میخواهد چیزی به من بگوید. شلوغ بود، دختران و رفقایش زیاد جمع شده بوده و فرصت پیش نمیآمده که او حرف دلش را بگوید.
میگوید «بالاخره به دوستم فرصت دادم که حرفش را بگوید. صدا کردم نزدیک بنشیند و اگر چیزی است بگوید. آمد و کنارم نشست. اما دیدم از بغض پر است ولی از شرمِ جمعیت گریه هم نمیتواند. خیلی بیقرار شدم. آهسته در گوشش گفتم باید بگوید که چه شده. گفت چیزی است که میخواهد بگوید ولی فکر میکند فعلا زمانش نیست. من محکم شدم که نه، هرچه هست همین حالا بگوید.»
دیدم بغضش ترکید. «در گوشم گفت تو خبر بودی که عزیز زن و بچه دارد؟ مثل این بود که دوباره در یکی از صنفهای دانشکده ناگهان بیهوش میشوم. سرتاپای بدنم یخ شد. گفتم یعنی چه؟ گفت عزیز از فامیلهای او است، هم زن دارد و هم دو فرزند.»
«دیگر نفهمیدم که چه شد. بیاختیار چشمم پرآب میشد و کسی را در سالن نمیدیدم. صورتم را پوشانیدم تا چشمهایم واضح دیده نشود. دستهایم، که پر از نقش و نگار بود، در بغلم افتاد و تمام آن ساعات باقیماندهی عروسی را با بغض فرو خوردم. سریع یادم آمد که دیگر آن شرایط نیست که عروسی را همینجا برهم بزنم. راه نجاتی بود. فقط به خودکشی فکر کردم. آخرین گریزگاه من تصمیم خودکشی در شب عروسی بود.»
از همان شب تا حالا پنج سال میگذرد. فاطمه تا حالا هر کاری کرده است نتوانسته طلاق بگیرد. میگوید «۲۷ سالهام. هم خوشکل بودم، هم شاد بودم، هم مهربان بودم، هم از زنانگی خیلی چیزها میفهمیدم. اما در چنگ یک عشق دروغین افتادم و در همین بیستوهفت سالگی نصف موهایم تماما سفید شده است. تا حالا هر کاری کردم نتوانستم طلاق بگیرم. هر جا میروم حق با کسی است که زمانی دلم را برد، کمی بعدتر جوانیام را.»
«حالا دق و دلتنگم. در تمام این پنج سال نگذاشتم که اولاددار شوم. از آن طرف خانوادهام با من قطع رابطه کرده، این طرف هم که داستان چنین است. درست در همین جوانی، پر از بغض، لبریز از خشم، درمانده از بیچارگی، تنها و بیکس، هر شب به خودکشی فکر میکنم. عشقِ من چنین بود.»
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه