بعضی برنامهها پس از پایان تمام نمیشوند. چراغها خاموش میشوند، چوکیها خالی میمانند و مهمانان آرامآرام میروند؛ اما چیزی از آن روز در دل آدم باقی میماند: جملهای که شنیده شد، نامهای که خوانده شد و سکوتی که میان کلمات نشست.
برای ما نیز این برنامه از همین جنس بود؛ برنامهای که تنها یک نشست ادبی نبود، بلکه تلاشی جمعی برای رساندن صدای دختران افغانستان به جایی فراتر از سکوت بود.
همهچیز با یک پرسش ساده اما عمیق آغاز شد: اگر دختران افغانستان فرصت پیدا کنند خودشان درباره زندگی، آرزوها، ترسها، خاطرهها و آیندهشان بنویسند، چه خواهند گفت؟
این پرسش ما را به سمت نامهها برد؛ نامههایی که هرکدام بخشی از یک زندگی را با خود داشتند: یک رویا، یک امید، یک نگرانی، یک فرصت ازدسترفته یا حرفی که سالها در دل مانده بود.
برای ما این نامهها فقط نوشتههایی روی کاغذ نبودند. هر نامه یک صدا بود؛ صدایی که شاید از یک اتاق کوچک، یک خانه، یک کتابچه یا روزهایی دشوار آمده بود، اما در خود داستان یک انسان و بخشی از حافظه یک نسل را حمل میکرد. ما نمیخواستیم فقط درباره دختران افغانستان صحبت کنیم؛ میخواستیم فضایی بسازیم تا خودشان روایتگر زندگی خود باشند.
این برنامه برای ما تنها یک فعالیت فرهنگی نبود؛ فرصتی بود تا در یک فضای بینالمللی، بخشی از تجربه، فرهنگ و صدای نسل جوان افغانستان را با دیگران شریک بسازیم.
از میان هزاران نفر از کشورهای مختلف، فرصت حضور در این برنامه از طریق برنامه یونسکو برای ما فراهم شد. این انتخاب را تنها یک موفقیت شخصی نمیدانستیم، بلکه مسئولیتی میدیدیم برای نشان دادن تصویری واقعیتر از افغانستان. میخواستیم افغانستان تنها از زاویه بحرانها و محدودیتها دیده نشود. میخواستیم نشان دهیم که در کنار همه دشواریها، دختران افغانستان همچنان فکر میکنند، مینویسند، رویا دارند و برای آینده تلاش میکنند. ما آنجا فقط نماینده خود نبودیم؛ احساس میکردیم بخشی از افغانستان را با خود حمل میکنیم.
این کار، کار یک نفر نبود، کار یک تیم بود.
هر بخش از این مسیر با همکاری همه اعضا شکل گرفت؛ از ارتباط با دختران و جمعآوری نامهها گرفته تا آمادهسازی محتوا، هماهنگی برنامه، معرفی پروژه و ثبت لحظهها. هرکس بخشی از این مسیر را ساخت؛ یکی ایده داد، یکی هماهنگ کرد، یکی گوش داد و دیگری مسئولیتی را بر عهده گرفت که شاید کمتر دیده شود، اما بدون آن برنامه کامل نمیشد.
روزهای آمادهسازی ترکیبی از هیجان، نگرانی و امید بود. ساعتها درباره جزئیات برنامه فکر کردیم؛ اینکه نامهها چگونه معرفی شوند، چگونه فضای نشست صمیمی و حرفهای باقی بماند و چگونه احترام صاحبان این روایتها حفظ شود. ما نمیخواستیم این برنامه فقط یک مراسم رسمی باشد؛ میخواستیم جایی باشد برای شنیدن، فکر کردن و همدلی.
وقتی نامهها خوانده شدند، فضا تنها یک فضای برنامهای نبود. سکوتهایی میان جمع شکل گرفت؛ سکوتهایی که نشان میداد کلمات به دلها رسیدهاند. هر نامه دنیای خودش را داشت. بعضی از امید میگفتند؛ از درس خواندن، نویسنده شدن و ساختن آینده. برخی دیگر از محدودیتها و ترسهایی میگفتند که بیان کردنشان آسان نیست. اما چیزی که در همه این نامهها دیده میشد، تنها درد نبود؛ امید بود، رویا بود و مقاومت.
یکی از ماندگارترین لحظههای این تجربه، واکنش حاضران پس از معرفی پروژه و روایت ما از شرایط دختران افغانستان بود. وقتی درباره نامهها و مسیری که با وجود دشواریها طی کرده بودیم صحبت کردیم، حاضران با دقت گوش دادند و در پایان با تشویقهای گرم خود از ما استقبال کردند.
آن تشویقها برای ما فقط یک واکنش ساده نبود؛ احساس کردیم تلاش، شجاعت و کار تیمی ما دیده شده است. بسیاری از حاضران از اینکه چهار دختر توانستهاند در چنین شرایطی کنار هم بایستند، یک ایده را شکل دهند و صدای دختران افغانستان را در یک فضای بینالمللی مطرح کنند، تحت تأثیر قرار گرفته بودند. آن لحظه برای ما یادآور یک حقیقت ساده بود: گاهی شجاعت یعنی با وجود دشواریها، تصمیم بگیریم صدای خود و دیگران را خاموش نکنیم.
از دل همین تجربه، پروژه «نامههایی از دختران افغانستان: صداهایی فراتر از سکوت» (Letters from Afghan Girls: Voices Beyond Silence) شکل گرفت.
هدف ما این است که این نامهها تنها در یک نشست باقی نمانند؛ بلکه به مجموعهای ادبی تبدیل شوند که تجربههای گوناگون دختران افغانستان را ثبت کند. ما نمیخواهیم فقط آرشیوی از رنج بسازیم؛ میخواهیم آرشیوی از زندگی یک نسل باشد؛ از امید، رویا، خلاقیت، مقاومت و انسانهایی که پشت هر روایت قرار دارند.
این پروژه برای من تنها یک پروژه ادبی نیست؛ بخشی از دغدغه من به عنوان یک نویسنده است. دغدغه ثبت چیزهایی که اگر امروز نوشته نشوند، شاید فردا کسی نداند که چگونه زیستیم، چه رویاهایی داشتیم و چه چیزهایی را پشت سر گذاشتیم. چون گاهی یک نامه، فقط یک نامه نیست؛ گاهی نامه راهی است برای گفتن چیزی که نمیتوان با صدای بلند گفت.
در پایان، ما فقط چند عکس و خاطره با خود نبردیم. با این باور برگشتیم که یک ایده کوچک، وقتی با همکاری و باور همراه شود، میتواند آغاز یک حرکت بزرگتر باشد. ما مینویسیم، گرد هم میآییم و این مسیر را ادامه میدهیم تا هیچ صدایی در سکوت گم نشود.
شاید سکوت همیشه به معنای نبودن صدا نباشد؛ گاهی فقط کسی باید آن را به کلمه تبدیل کند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه