از نابود شدن رویاها تا دوباره ساختن آن‌ها

اوایل سال ۱۴۰۲ بود. هیچ انگیزه‌ای برای درس خواندن نداشتم. هدف مشخصی در ذهنم نبود. رویاهایم را فراموش کرده بودم، گویا اصلاً رویایی نداشتم که بخواهم برای آن بجنگم. ذهنم خالی بود؛ مثل صفحه‌ای که هیچ کلمه‌ای روی آن نوشته نشده باشد.

زمانی که طالبان وجود نیامده بودند، برنامه‌ریزی‌های زیادی برای آینده‌ام داشتم. بارها با خودم تصور کرده بودم که در سال ۱۴۰۲ از مکتب فارغ می‌شوم، در سال ۱۴۰۳ وارد دانشگاه می‌شوم و در رشته‌ی تحصیلی دلخواهم درس می‌خوانم. رویاهایم شفاف و روشن بود، مثل آسمان آبی در روزهای بهاری، برایم خوشایند و دست‌یافتنی بود؛ اما همه‌ی این رویاها ناگهان فرو ریخت، مثل شیشه‌ای که از ارتفاع بلند سقوط می‌کند. خاکستر شدند و دودهای‌شان ذهنم را سیاه و تار ساخت.

دیگر خبری از آن برنامه‌ریزی‌ها نبود. به دختری گوشه‌گیر، منزوی و تنها تبدیل شده بودم که فقط به راه فرار فکر می‌کرد. اما فرار از چه؟ از طالبان؟ از خانواده‌ام؟ یا از خودم؟ حتی پاسخ این سؤال را نمی‌دانستم.

نمی‌خواستم باور کنم که دیگر آن دختر شاد و پرانرژی سابق نیستم. همیشه می‌خواستم آن دختر تنها و منزوی که در ذهنم فرمانروایی می‌کرد را از بین ببرم. اما چگونه؟ حتی خودم هم راه‌حلی برای این مسئله نداشتم.

در یک کلاس انگلیسی ثبت‌نام کردم. با انگیزه‌ای نیمه‌کاره شروع کردم؛ اما فقط یک ماه دوام آوردم و دوباره آنجا را ترک کردم. با خودم گفتم: «چه فایده‌ای دارد وقتی آن‌هایی که آن‌همه درس خواندند، حالا در گوشه‌ای از شهر مصروف دست‌فروشی هستند؟»

یا آن حرفی که دوستم گفت: «همه درس خواندیم، اما حالا من در چهارراهی شهر قلم می‌فروشم.» این جمله مثل پتکی بر سرم فرود آمد و بارها در ذهنم تکرار شد.

شاید هم از ترس دوباره بسته شدن مراکز آموزشی دست کشیدم. در همان یک ماهی که کلاس انگلیسی می‌رفتم، دو بار دروازه‌های آنجا را به روی دختران بستند. دیگر کاملاً ناامید شده بودم. فقط یک چیز را از خدا می‌خواستم: مرگ.

مرگ، مرگ، مرگ! این کلمه بارها در ذهنم تکرار می‌شد. به نظرم مرگ بهتر بود. دلم یک مرگ واقعی می‌خواست، نه مرگی که طالبان برای ما در نظر داشت – مرگ تدریجی که هر روز با آن می‌مردیم و دوباره زنده می‌شدیم. هر شب با چشم‌های خیره به سقف، به این فکر می‌کردم که چگونه از این درد فرار کنم، اما هیچ راه فراری وجود نداشت.

تا اینکه «بامیکا» را پیدا کردم. شاید باورش حتی برای خودم هم سخت بود که بتوانم دوباره برخیزم؛ اما بامیکا این فرصت را به من داد. انگار دست خدا بود که از میان تاریکی مرا بیرون کشید.

زندگی‌ام مانند باغی خشکیده بود. باغی که دیگر رنگی از سبزی نداشت. اما بامیکا همچون باران رحمت بر آن باغ فرود آمد و زندگی را دوباره در آن زنده کرد.

بامیکا برای من فرصتی بود تا خودم را از نو بسازم، به آرزوهایم شکل تازه ببخشم و باور کنم که هر ویرانی، آغاز بنایی محکم‌تر است.

بامیکا برایم حکم روشنایی در میان سیاهی را داشت. در بامیکا هم‌دیگرپذیری را آموختم، علم آموختم، ساختن هدف و رویا را یاد گرفتم و از همه مهم‌تر، نوشتن را آموختم. نوشتن برایم تبدیل به ابزاری شد تا زخم‌هایم را درمان کنم و فکرهای پراکنده‌ام را روی کاغذ بیاورم.

در بامیکا نه‌تنها علم و دانش کسب کردم، بلکه توانستم هویت جدیدی برای خودم بسازم و از انزوا بیرون بیایم. انگار در بامیکا دختری جدید متولد شده بود، دختری که نه از رویاهایش فرار می‌کرد و نه از خودش.

بامیکا برای من فرصتی بود تا دوباره خودم را کشف کنم و به اهداف و آرزوهایم نزدیک‌تر شوم. مثل قطعه‌ی گم‌شده‌ای از یک پازل بود که مرا کامل کرد. بامیکا نه‌فقط درسی برای زندگی، بلکه چراغی بود که در تاریکی مسیرم را روشن کرد.

با ارائه‌ی درس‌های عمیق و چالش‌برانگیز، بامیکا دنیایی جدید از علم و دانش را پیش روی من گشود. دنیایی که پر بود از رویاها و هدف‌ها. یاد گرفتم که چطور با ترس‌هایم روبه‌رو شوم و آن‌ها را شکست دهم.

حتی باورش برای خودم هم دشوار است که بگویم: «آره، من توانستم!»

توانستم آن دختر منزوی و شکسته‌ی درونم را از بین ببرم و دختری قوی‌تر را از خاکسترهای او بسازم.

این سفر فقط یک تغییر ساده نبود؛ یک نقطه‌ی عطف در زندگی‌ام بود. نقطه‌ای که نشان داد چطور می‌توانم از تاریکی‌ها عبور کنم و به سوی نور قدم بردارم.

بامیکا برای من نه‌فقط یک مرکز آموزشی، بلکه یک خانواده بود. جایی که صدایم شنیده شد. جایی که یاد گرفتم چگونه می‌توانم با قلمم فریاد بزنم و سکوت را بشکنم.

اکنون که به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم که رویاهایم نه‌تنها نمرده‌اند، بلکه قوی‌تر شده‌اند. بامیکا برای من نه‌تنها پلی به سوی آینده‌ای روشن، بلکه نقطه‌ای برای شروعی دوباره بود. و این آغاز، پایانی برای شکست‌های گذشته‌ام بود.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000