تو باید مرد باشی

فضل‌احمد کارمند یک شرکت خصوصی در کابل است.‌ شرکتی که او در آن کار می‌کند، در روزهای اول تسلط طالبان بر افغانستان در سال ۲۰۲۱، بیشتر کارمندانش را اخراج کرد و فضل‌احمد هم نگران بود که مبادا کارش را از دست بدهد و در روزهای دشوار افغانستان، در جمع مردمان بی‌سرنوشت و بی‌کار بپیوندد.

در ماه سنبله‌ی ۱۴۰۰ و در یک‌ماهگی بازگشت دوباره‌ی طالبان به قدرت، مسوولان شرکت برای دو هفته تمام کارمندانش را به خانه‌های شان فرستادند و کار را تعطیل کردند تا در مورد ادامه‌ یا پایان کار شرکت، تصمیم بگیرند. پس از دو هفته رییس شرکت با فضل‌احمد تماس گرفت و از او خواست که به دفتر شرکت بیاید تا با او در مورد کار صحبت کند.

تا رسیدن به دفتر، فضل‌احمد به این فکر می‌کرد که رییس‍اش او را نیز اخراج می‌کند و شاید از او بخواهد که سندها و حساب‌های دفتر را تسلیم کند؛ اما چنان که او فکر می‌کرد نشد. رییس شرکت به فضل‌احمد گفت که شرایط تغییر کرده است و اگر او می‌خواهد به کار در شرکت ادامه دهد، معاشش را از ۲۸۰۰۰ افغانی در ماه، به ۱۷۰۰۰ افغانی پایین می‌آورد. فضل‌احمد با خود فکر کرد که اگر آن پیشنهاد را قبول نکند، بی‌کار خواهد شد و خانواده‌اش به زودی فقر و گرسنگی را تجربه خواهد کرد. او پیشنهاد رییس شرکت برای ادامه‌ی کار در بدل ۱۷۰۰۰ افغانی معاش ماهوار را قبول کرد و به جای مدیر مالی شرکت، کارش را در بخش مالی ادامه داد. بست اداری‌اش بالا رفت؛ اما معاشش کم شد. یک تغییر مثبت کاری در بدل یک تغییر منفی به لحاظ مزد و معاش.

فضل‌احمد می‌گوید، او مجبور بود که برای پیش‌گیری از تجربه‌ی گرسنگی در خانواده‌‌ی خود یک کار دشوار، در وضعیت بد با معاش کم را بپذیرد:

«معاشم خیلی کم شد. مجبور بودم که به کار خود ادامه دهم. همه می‌خواستند افغانستان را ترک کنند؛ اما من راهی برای بیرون‌رفتن نداشتم و باید هر طوری می‌شد، کار در شرکت را ادامه می‌دادم. سرنوشت خانواده به معاش من بستگی داشت. خیلی سخت بود که با وجود طالبان و رفتارهای خشن این گروه با کارمندان شرکت‌ها و اداره‌ها، کار خود را بدون ترس انجام می‌دادیم. من ادامه دادم و تلاش کردم که کارم را بی‌دردسر انجام دهم. در کار مدیریت مالی یک شرکت بی‌تحربه بودم؛ اما کم‌کم یاد گرفتم.»

فضل‌احمد که دید بی‌کاری هر روز بیشتر می‌شود و با گذشت هر روز از عمر طالبان به قدرت، شمار گدایان در جاده‌ها و شمار گرسنگان در پیش‌روی نانوایی‌ها افزایش می‌یابد، از این که کارش با شرکت را ادامه داد حسی از رضایت در او پیدا شد؛ اما رفتار طالبان در جاده‌ها با مردم و به ویژه با زنان و دختران همیشه برایش آزاردهنده و تحقیرآمیز بوده است.

فضل‌احمد می‌گوید، روزی در پل سرخ، وقتی دید که نیروهای طالبان سه دختر جوان را ایستاد کرده و به بهانه‌ی «بدحجابی» آن‌ها را به موتر سوار می‌کنند تا با خود ببرند، حس عمیقی از حقارت و درماندگی تمام وجودش را فراگرفت و در همان دم و دقیقه‌ها، زندگی در سایه‌‌ی طالبان برایش خیلی تاسف‌بار و بدتر از مرگ بود:

«برای من زندگی و کار در سایه‌‌ی طالبان هر ساعت، هر روز و هر هفته‌اش سخت بوده است. وقتی می‌دیدم که طالبان دختران را به موتر بالا می‌کنند؛ اما یک نفر نبود که از آن‌ها بپرسند، گناه دختران چیست، همان لحظه حس بدتر از مرگ برایم دست می‌داد.»

فضل‌احمد می‌گوید که هیچ چاره‌ای نداشت جز این که ماه‌ها و سال‌های گذشته را با سکوت و خفقان به کارش ادامه دهد. او می‌گوید که در مدت کمتر از پنج سال که طالبان بر زندگی و سرنوشت مردم افغانستان مسلط شده‌اند، همیشه تلاش کرده است که در هیچ‌جایی، بهانه‌ای برای تحقیرشدن به دست طالبان ندهد: «وقتی برای انجام کاری یا امضای مکتوبی در یک اداره‌ی طالبان می‌رویم، هیچ مشکلی اگر نباشد باز هم مأموران طالبان که بیشتر آن‌ها سواد کافی برای پیش‌برد کار را ندارند، تلاش می‌کنند که برایت مشکل خلق کنند یا هر طوری شده تو را تحقیر می‌کنند، در حالی که بسیاری از آن‌ها حتا جای امضای خود را پیدا نمی‌توانند.»

فضل‌احمد می‌گوید که در کمتر از پنج سال گذشته بارها از سوی جنگ‌جویان طالبان در جاده‌ها مورد بازجویی و توهین قرار گرفته است؛ اما از ترس این که برایش مشکل جدی پیش نیاید، همیشه حافظه‌ی تلفنش را از هر نوع سند، مکتوب، یادداشت‌ها و پیام‌ها به زبان انگلیسی و همین‌طور عکس‌های خانوادگی و جمعی پاک می‌کند.‌

در تابستان سال ۱۴۰۳ هنگامی که از گولایی دواخانه به سوی برچی در حرکت بود، دو مرد طالبان او را به خاطر استفاده از گوشکی و شنیدن پادکست انگلیسی به شدت لت‌وکوب و تمام عکس‌های خانوادگی‌اش را پاک کردند:

«از پل سرخ آمدم، گوشکی داشتم و پادکست انگلیسی می‌شنیدم که دو نفر از طالبان در پل سوخته راهم را گرفتند و از من پرسیدند که چرا گوشکی می‌زنم. حتا فرصت ندادند که توضیح بدهم. همین که گفتم پادکست می‌شنوم، یکی شان با سیلی و دیگری یا نوک تفنگ حمله کردند. گفتند پادکست همچون نیش زنبور برای آن‌ها ناراحت‌کننده بود. من به زمین افتادم و از بالای سرم با لگد و نوک تفنگ می‌زدند. هر چه گفتم که گناهم چیست، بیشتر زدند تا این که چند نفر از عابران دور ما جمع شدند و مرا از دست آن‌ها نجات دادند. آن‌ها تلفنم را بررسی کردند و تمام عکس‌های خانوادگی که با خانم و دخترم گرفته بودم پاک کردند. شب که به خانه رسیدم، از دست درد و کوفتگی نمی‌توانستم با پشت و پهلویم بخوابم.»

فضل احمد فردای آن روز که در دفتر کارش رفت، وقت برگشتن به خانه در یک شفاخانه رفت تا برایش دارو بگیرد. او که خیلی خسته و کوفته بود و تنش از شدت درد ناشی از شکنجه و لت‌وکوب روز گذشته توسط طالبان درد داشت، تعادلش را به هم زده بود، نمی‌توانست راست راه برود. وقتی باز هم در پل سوخته رسید دو طالب دیگر او را ایستاد کردند که چرا درست راه نمی‌رود و حتمی او معتاد است: «کیفم را باز کردند و گفتند که مثل معتادها راه می‌روی. دارو در دستم بود، گفتم که مریض هستم و این هم داروهایم. حتا نتوانستم بگویم که دیروز خود شما مرا لت‌وکوب کردید و این وضعیت از اثر ضربه‌هایی است که شما با تفنگ تان به من وارد کردید. درماندگی و بیچارگی ما هیچ حد ندارد.»

بار دیگر در تاریخ سیزدهم میزان سال ۱۴۰۴، فضل‌احمد برای امضای یک سند به وزارت خارجه‌ی طالبان مراجعه کرد. با ریش تراشیده و لباس اوتوکشیده و منظم، وقتی در دروازه‌ی ورودی رسید، جنگ‌جوی طالبان او را مورد بازجویی قرار داد و به خاطر ریش و پوشیدن لباسش تحقیر کرد. آن مرد طالب می‌خواست که او را بزند؛ اما یادداشتن زبان اوزبیکی کمکش کرد که سیلی آن جنگ‌جوی طالبان به رویش نخورد: «از من پرسید که چرا ریش خود را می‌تراشم و این کار خلاف شریعت است. لباس من هیچ مشکلی نداشت، لباس افغانی داشتم و فقط شلوارم را پایین بسته کرده بودم، روی کفشم را پوشانده بود و این‌گونه لباس‌پوشیدن برای طالبان قابل قبول نیست و آن را پوشش مردانه و اسلامی نمی‌دانند. باید یک مرد شلوارش تا زیر زانو بالا بسته کند تا شرعی و اسلامی باشد. آن جنگ‌جوی طالبان که از چهره و رفتارش مشخص بود، اوزبیک بود. خودش هم چندان ریش طالبانی نداشت و ریشش بیشتر به ریش هزاره‌ها که ریش کم‌پشت و نارسا دارند، شبیه بود. او به من گفت که چرا تنبانم را مثل زنان و کافران پایین بسته کرده‌ام. از من پرسید: چرا مثل مرد مسلمان لباس نمی‌پوشی که تنبانت را مثل زنان روی بوتت کشال می‌اندازی؟ تو باید مرد باشی و مردان این‌طور لباس نمی‌پوشند.

من که دو سال در قندز کار کرده بودم، زبان اوزبیکی را یاد دارم. با او به زبان خودش گپ زدم و از او معذرت خواستم. مرا تلاشی کرد و گفت که دیگر ریشم را نتراشم و لباسم را مثل مردان مسلمان بپوشم.»

فضل‌احمد می‌گوید که خیلی خوشحال شد که آن طالب اوزبیک‌تبار او را لت‌وکوب نکرد.

او از یک چشمدید دیگرش هم که برایش دردناک بوده است، می‌گوید که باری وقتی از یک چهارراهی می گذشت، متوجه شد که نیروهای طالبان یک دختر جوان را ایستاد کرده بودند و می‌خواستند که او را با خود ببرند، یک مرد کهن‌سال پادرمیانی کرد و از طالبان خواست که آن دختر را رها کنند؛ اما طالبان آن مرد را مورد لت‌وکوب قرار دادند: «آن مرد بیچاره می‌خواست آن دختر را از دست طالبان نجات دهد. چیز بدی هم نگفت. فقط پرسید که گناه این دختر چیست. او را بسیار زدند. خوشبختانه که آن دختر فرار کرد؛ اما آن مرد را به حدی زدند که به سختی خودش را در کنار دیوار رساند. هنوز از دیدن آن صحنه احساس درد دارم.»

کسانی که توسط طالبان لت‌وکوب و تحقیر شده‌اند، روحیه‌ی شان را از دست داده‌اند. آن‌ها وقتی برای بار دوم با طالبان روبه‌رو می‌شوند تمام فکر شان روی این متمرکز می‌شود که چطور بدون دردسر و تحقیر به راه خود ادامه دهند.

فضل‌احمد می‌گوید، کسی را نمی‌شناسد که در کابل رفت‌وآمد داشته باشد یا در پیش‌برد کارهای خود با اداره‌های زیر کنترل طالبان در تماس باشد؛ اما توسط مأموران این گروه مورد اهانت و تحقیر قرار نگرفته باشد. در سایه‌ی طالبان زندگی سرسرا تحقیر است.

فضل‌احمد سخنانش را با یک جمله پایان داد: «امیدوار هستم که این زندگی تحقیرآمیز تمام شود.»

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000