اعتماد (۳۴): کابل؛ میدان بازی، میدان اعتماد

در یادداشت پیشین، از پرده‌ی سینما گفتم، از آن لحظه‌ای که فیلم «بازی‌های گرسنگی» آیینه‌ای شد تا کابل دهه‌ی هفتاد را در آن ببینم. از کپیتول‌های متعددی گفتم که هر کدام از پشت صحنه نخ‌های خود را می‌کشیدند، از میدان‌هایی که پیش از ورود ما چیده شده بودند و از بازی‌هایی که پیش از آن‌که ما قواعدشان را بدانیم، آغاز شده بودند.

اما فیلم سرانجام پرده‌ی سینما را ترک می‌کند و به خیابان می‌رسد. استعاره وقتی به کابل می‌آید، دیگر تنها تصویر نیست؛ دود است، گلوله است، گرسنگی است، ترس است، امید است و نگاه آدم‌هایی است که هر روز باید تصمیم بگیرند به چه کسی اعتماد کنند و از چه کسی بترسند. یادداشت سی‌وچهار را دقیقاً به همین روایت اختصاص داده‌ام: از درون میدان.

نزدیک غروب روز چهارشنبه، نهم ثور ۱۳۷۱، من وارد کابل شدم؛ اما نه به‌عنوان تماشاگر، نه به‌عنوان مفسر، بلکه به‌عنوان کسی که همان روز قدم در میدان گذاشت. قواعد کامل بازی را نمی‌دانستم و از فردا اطمینان نداشتم؛ اما در دلم امیدی بود که سال‌های پشاور آن را آرام‌آرام کاشته بود. گمان می‌کردم پیروزی، دروازه‌ی اعتماد را باز خواهد کرد؛ اما هنوز نمی‌دانستم که اعتماد در کابل، پیش از آن‌که خانه‌ای برای آرامش باشد، به میدانی برای آزمون تبدیل خواهد شد.

از همان روز، «اعتماد» دیگر تنها یک مفهوم اخلاقی یا فلسفی نبود، چیزی بود که هر روز در کوچه، در نگاه آدم‌ها، در صدای تفنگ، در صف نان، در خبرهای ضدونقیض و در نفس‌های لرزان شهر محک می‌خورد. اعتماد دیگر کلمه نبود، بلکه تجربه بود. زخمی بود که باز می‌شد، دستی بود که در تاریکی دراز می‌شد و گاهی چراغ کوچکی بود که در میان دود هنوز خاموش نشده بود.

این یادداشت، روایت همان محک‌خوردن است، روایت ورود به کابلی که هم میدان بازی بود و هم میدان اعتماد، شهری که در آن انسان باید هم قواعد پنهان قدرت را می‌آموخت و هم در میان همان قواعد، راهی برای حفظ کرامت، رابطه و امید پیدا می‌کرد.

***

از جاده‌ی مارپیچ و سنگلاخی ماهیپر که گذشتیم و دشت کابل آرام‌آرام در برابر چشم‌هایم گشوده شد، حسی در دلم زنده شد که آدم شاید تنها یک‌بار در عمر تجربه کند: حس بازگشت. نه هر بازگشتی، بلکه بازگشت به جایی که زمانی همه‌ی جهان تو بوده است، جایی که اثر انگشتانت هنوز بر دیوارهایش مانده، نامت را در کوچه‌هایش صدا زده‌اند و کودکی‌ات در خاک و هوایش نفس کشیده است. دوازده سال دوری، در آن لحظه، در یک نگاه فشرده شد.

مینی‌بوس از تونل‌های سیاه و کوتاه گذشت، از آخرین قله‌ی کوهی که به سوی کابل سرازیر می‌شد عبور کرد، از پل‌چرخی گذشت و وارد شهر شد. من پشت شیشه نشسته بودم و شهر را تماشا می‌کردم. کابل در سیمای بیرونی‌اش تغییر چندانی نکرده بود: همان خانه‌های گلی، همان درخت‌های سرو و صنوبر صبور، همان کوه‌هایی که از دور مثل نگهبانان خاموش شهر ایستاده بودند. اما در کوچه‌ها چیزی تازه دیده می‌شد: شادی. شادی‌ای خاص، شادی شهری که از درد بسیار خسته شده بود و حالا می‌خواست، بی‌آن‌که زیاد بپرسد، باور کند که درد تمام شده است.

در خانه‌ی کاکایم در فاضل‌بیگ، زن‌کاکایم با نقل، شیرینی، خنده و اشک به استقبال ما آمد. می‌خواست دوازده سال دوری را در یک لحظه جبران کند. عصمت امین، پسر کاکایم تا کنون که آن لحظه‌ها را به یاد می‌آورد، از این‌که مثل برق دویده بود تا بار و بنه و همراهان ما را از سر سرک به خانه بیاورد، یاد می‌کند. آن شب کنار سفره‌ی خانه نشستم و حس کردم پشاور پشت سرم ایستاده است و این خانه، این سفره، این خنده‌ها پیش رویم. میان این دو من بودم، نه کاملاً این‌جا و نه کاملاً آن‌جا. بازگشته بودم؛ اما هنوز در راه بودم.

کابل در آن روزها سراسر استقبال بود. هر روز کاروان تازه‌ای از مجاهدین وارد شهر می‌شد و مردم با گل، نذر، تکبیر و فیرهای شادیانه از آنان پذیرایی می‌کردند. یادم است روزی که صدها تن به استقبال ابوذر غزنوی و فرماندهانش رفتند. مسیر از موتر و ازدحام بند آمده بود و آسمان از صدای فیرهای شادیانه می‌لرزید. اما در همان هنگامه‌ی جشن، دختر برادر قایدزاده، یکی از فرماندهان قره‌باغ غزنی، با مرمی‌ای که از شادی مجاهدین شلیک شده بود، جان داد.

امروز که به آن حادثه فکر می‌کنم، می‌بینم که همان تصویر خلاصه‌ی کابل آن روزها بود: شادی و مرگ در هم آمیخته بودند. ما با گلوله شادی می‌کردیم و با همان گلوله، کسی می‌مرد. فرهنگ جنگ چنان در زندگی روزمره جاری شده بود که حتی در لحظه‌ی جشن نیز ما را رها نمی‌کرد. همان هیجان و شلیک و شادمانی در استقبال از سید جگرن نیز تکرار شد. برای پذیرایی از او نیز همراه با مجاهدین و مردم تا نزدیک ارغندی رفتیم. آنچه در آن روزها شاهد بودیم، با تمام آمیختگی‌های خود، در روزهای نخست بازگشت ما به کابل نشانه‌ای بود از آن‌چه در پیش داشتیم، هرچند آن زمان هنوز نمی‌دانستیم.

کابل در روزهای اول دو چهره داشت. یک چهره‌اش در خیابان‌ها بود: شادی، کاروان‌های پیروزی، گل، تکبیر و استقبال. چهره‌ی دیگرش در کوچه‌های فرعی بود: نگاه‌های محتاط، درهای نیمه‌بسته و صدای فیرهایی که گاهی معلوم نبود شادیانه‌اند یا آغاز جنگی تازه. من هر دو چهره را می‌دیدم و میان این دو ایستاده بودم و می‌کوشیدم بفهمم کابلی که به آن بازگشته‌ام، کدام‌یک از این دو است.

پاسخ البته این بود: هر دو. کابل شهری بود که می‌خواست شاد باشد؛ اما ابزار شادی‌اش هنوز از جنگ می‌آمد. می‌خواست صلح داشته باشد؛ اما ساختارش آماده‌ی صلح نبود. می‌خواست آینده‌ی تازه بسازد؛ اما گذشته‌اش هنوز در کوچه‌ها راه می‌رفت. این دوگانگی در روزهای اول بیشتر یک حس مبهم بود، در ماه‌های بعد آشکارتر شد و در سال‌های بعد به تراژدی‌ای بدل شد که اعتماد ما را بارها و بارها آزمود.

***

در «بازی‌های گرسنگی»، میدان از پیش طراحی شده است. شرکت‌کنندگان گمان می‌کنند تنها باید زنده بمانند؛ اما هر حرکت‌شان دیده می‌شود، سنجیده می‌شود و هرگاه لازم باشد، مدیریت می‌شود. خطر فقط از رقیبان نمی‌آید، بلکه از خود محیط نیز برمی‌خیزد. بازی‌سازان می‌خواهند شرکت‌کنندگان باور کنند که انتخاب دارند؛ اما انتخاب‌های آنان در چارچوب میدانی صورت می‌گیرد که دیگران ساخته‌اند.

کابل ۱۳۷۱ از این نگاه چنین صورتی داشت. البته کابل فیلم نبود و مردمش شخصیت‌های داستانی نبودند. مرگ واقعی بود، خون واقعی بود، گرسنگی واقعی بود و ترس هر روز در کوچه‌ها نفس می‌کشید. اما اگر از زاویه‌ی ساختار نگاه کنیم، کابل به میدانی بدل شده بود که قواعد آن پیش از ورود بازیگران اصلی نوشته شده بود. سال‌ها جهاد، وابستگی به حامیان بیرونی، تقسیم احزاب بر بنیاد قومیت و منطقه، خلأ دولت مرکزی و انبوه سلاحی که فرماندهی واحد و مسئول نداشت، همه با هم ترکیبی ساخته بودند که در لحظه‌ی ورود مجاهدین، شهر را از درون می‌فشرد.

اما این میدان، آن‌گونه که در یادداشت‌های پیشین گفته‌ام، تنها از درون کابل ساخته نشده بود. کپیتول‌های متعدد، بیرون از مرزها نیز فعال بودند. واشنگتن جهاد را به‌عنوان «ویتنام شوروی» حمایت کرده بود؛ اما برای فردای افغانستان طرح روشنی نداشت. مسکو رژیم دوست خود را از دست داده بود؛ اما هنوز از رؤیای نفوذ دست نمی‌کشید. اسلام‌آباد از مسیر آی‌اس‌آی، نخ‌های خود را در احزاب جهادی می‌کشید. تهران سازمان‌های شیعی را پرورش داده بود و هر شاخه را جداگانه در مدار سیاست خود نگه می‌داشت. ریاض نیز با دلارهای نفتی، نوعی از اسلام را ترویج می‌کرد که لایه‌های پیچیده‌ی آن را کمتر کسی می‌شناخت. هر کدام از این کپیتول‌ها ناحیه‌های خود را داشتند، ابزار خود را داشتند و هدف خود را.

نتیجه این شد که کابل میدانی چندلایه شد: لایه‌ی بیرونی، کپیتول‌های متعدد بودند، لایه‌ی میانی، رهبران احزاب و تنظیم‌ها و لایه‌ی درونی، مردم کوچه و بازار. هر لایه منطق، ترس، امید و انگیزه‌ی خود را داشت. تراژدی کابل در همین بود که این سه لایه نه با هم می‌نشستند، نه زبان مشترک داشتند و نه به هم اعتماد می‌کردند.

در هر محله گروهی مسلح حضور داشت. هر گروه پشت یک تنظیم ایستاده بود. هر تنظیم در جایی بیرون از خود، حامی و پشتیبانی داشت. این زنجیر، ساختار قدرت غیررسمی کابل را می‌ساخت، ساختاری که نه در روزنامه‌ای نوشته شده بود و نه در هیچ توافقی رسمیت داشت؛ اما واقعی‌ترین ساختار شهر بود. خطوط نامرئی بودند؛ اما اثرشان از دیوارهای بلند هم سخت‌تر بود. هر روز که می‌گذشت، این خطوط پررنگ‌تر می‌شدند.

یادم می‌آید یک بار در اواخر همان سال ۱۳۷۱، از کوته‌سنگی به‌سوی مرکز شهر می‌رفتم. از یک پوسته‌ی جهادی گذشتم. جوانی با کلاشنکوف نگهبانی می‌داد، جوانی که به‌زحمت هجده سال داشت. پرسید: «کجا می‌روی؟» گفتم: «شهر.» نگاهم کرد. می‌دانستم که می‌داند من هزاره‌ام. او هم می‌دانست که من می‌دانم. همین دانستن متقابل در آن لحظه دیواری میان ما کشید که نه گفت‌وگو می‌توانست آن را فرو بریزد و نه لبخند. ما در دو سوی خطی ایستاده بودیم که هیچ‌کدام از ما آن را نکشیده بودیم؛ اما هر دو ناگزیر شده بودیم پشت آن بایستیم.

این پوسته‌ها، این خطوط نامرئی و این قلمروهای مسلح در دل شهر، نتیجه‌ی انتخاب مردم نبودند. مردم کابل تصمیم نگرفته بودند که در ناحیه‌های متخاصم زندگی کنند. این ساختار از سال‌های جهاد به کابل آمده بود، از احزابی که بر بنیاد قومیت، منطقه، مذهب و وابستگی شکل گرفته بودند، از رابطه‌هایی که هر حزب با یک کپیتول بیرونی داشت و از وابستگی‌هایی که به‌جای آزادی، قید آورده بودند. آن‌چه در خیابان‌های کابل می‌دیدیم، تنها محصول همان روز نبود، حاصل چیدمانی بود که سال‌ها پیش، بیرون از مرزها و دور از چشم مردم شکل گرفته بود.

از همین‌جاست که می‌گویم کابل میدان بود، نه فقط در استعاره، بلکه در واقعیت. میدانی که قواعدش پیشاپیش نوشته شده بود. بازیگران داخلی با همه‌ی اراده، ایمان، خشم، ترس و امید خود، در چارچوبی حرکت می‌کردند که دیگران در ساختن آن سهم بزرگ داشتند. در چنین چارچوبی، اعتماد به متاعی کمیاب تبدیل شده بود، چیزی که هر روز گران‌تر می‌شد، هر روز سخت‌تر به دست می‌آمد و هر روز آسان‌تر از دست می‌رفت.

***

در میدان «بازی‌های گرسنگی»، کپیتول چند ابزار اصلی برای تضعیف شرکت‌کنندگان دارد: کمبود منابع، اطلاعات ناقص و مهم‌تر از همه، بی‌اعتمادی. اگر شرکت‌کنندگان بتوانند به هم اعتماد کنند و دست به اتحاد بزنند، خود بازی به خطر می‌افتد. به همین دلیل میدان طوری چیده می‌شود که اتحاد دشوار باشد: رقابت، ترس از خیانت و بدگمانی ریشه‌دار، بخشی از منطق بازی است.

در کابل نیز همین ابزار کار می‌کرد؛ اما نه از سوی یک کپیتول، بلکه از سوی چندین کپیتول هم‌زمان. نتیجه این بود که نیروهای درون کابل حتی اگر می‌خواستند، به‌سادگی نمی‌توانستند به هم اعتماد کنند. هر بار که دو طرف به میز گفت‌وگو نزدیک می‌شدند، سایه‌ای از بیرون یا خاطره‌ای از درون، میان آنان فاصله می‌انداخت.

البته باید با دقت سخن گفت. بی‌اعتمادی کابل تنها محصول دسیسه‌های بیرونی نبود، ریشه‌هایی در واقعیت‌های داخلی نیز داشت: خشونت‌هایی که انکارناپذیر بودند، تجربه‌های تلخی که در حافظه‌ی جمعی مانده بودند و اشتباهاتی که رهبران و فرماندهان مرتکب شده بودند. همه‌ی این‌ها واقعی بودند؛ اما در کنار آن‌ها، بخشی از بی‌اعتمادی نیز از بیرون به فضای کابل تزریق می‌شد، از همان هوایی که کپیتول‌ها با بدگمانی، رقابت و ترس آلوده کرده بودند. جداکردن این دو از هم در میان دود و خون کار آسانی نبود.

در این میان، نخستین چیزی که رنگ باخت، اعتمادی بود که مردم با آن به استقبال مجاهدین رفته بودند. این اعتماد در یک روز نشکست و با یک حادثه از میان نرفت، بلکه آرام‌آرام فرسوده شد: در هر پوسته‌ای که تبعیض در آن دیده می‌شد، در هر خانه‌ای که غارت شد، در هر محله‌ای که نام یک گروه نظامی بر آن سایه انداخت و در هر نگاه محتاطی که جای لبخند روزهای اول را گرفت، این اعتماد نیز رنگ باخت و خیره‌تر شد.

زن‌کاکایم، همان که چند هفته پیش با نقل و شیرینی از ما استقبال کرده بود، ناچار شد با فرزندانش از خانه‌ی فاضل‌بیگ بگریزد و به خانه‌ی برادرش در کوچه‌ی باغ‌خان دشت برچی برود. نه به این دلیل که کابل به‌طور کلی خطرناک شده بود، بلکه به این دلیل که فاضل‌بیگ در آن روزها برای یک هزاره خطرناک شده بود. گاهی به دیدنش می‌رفتم. در خانه‌ی تنگ عاریتی، با لبخندی که غمش را پنهان می‌کرد، چای می‌ریخت. یک بار با طنز تلخ و خنده‌ای که به دنبال داشت، گفت: «خدا شما سگ‌سکورا را سلامت نمی‌آورد. این چه بلایی است که سر مردم آوردید؟»

این جمله سال‌هاست در گوشم مانده است، نه فقط به خاطر طنزش، بلکه به خاطر دردی که در پشت آن بود. این جمله فشرده‌ی سرخوردگی یک شهر بود، شهری که با اعتماد استقبال کرده بود و با بی‌اعتمادی از خواب بیدار شده بود. کابل به مجاهدین اعتماد کرده بود، نه از روی ساده‌دلی، بلکه از روی خستگی و امید. وقتی این اعتماد شکست، زخمی در جان شهر گذاشت که سال‌ها ترمیم نشد.

در کتاب «اعتماد»، اعتماد تنها یک ارزش مثبت نیست که باید از آن ستایش کرد. اعتماد جوهری است که در میدان آزموده می‌شود. آزمون‌های سخت نشان می‌دهند کجا اعتماد واقعی است و کجا تنها وهمی دل‌خوش‌کننده. کابل آن روزها چنین آزمونی را بر مردم تحمیل کرد. عده‌ای در این آزمون شکستند و عده‌ای نشکستند. فهم تفاوت میان این دو برای فهم آن‌چه بر کابل گذشت، اساسی است.

یکی از دردناک‌ترین تجربه‌های آن روزها این بود که می‌دیدم اعتماد نه تنها میان گروه‌های مختلف، بلکه حتی درون یک جامعه نیز می‌شکند. هزاره‌ها با آن‌که در یکی از مظلومانه‌ترین موضع‌ها قرار داشتند، از درون نیز فشار می‌دیدند: اختلاف میان حزب وحدت و حرکت اسلامی، رقابت میان رهبران، کشمکش‌های داخلی و شکاف‌هایی که دشمنان بیرونی از آن تغذیه می‌کردند. این‌ها نشان می‌داد که بی‌اعتمادی، تنها مسأله‌ی قومی یا ایدئولوژیک نبود، آسیبی فراگیر بود که بر همه سایه انداخته بود. هیچ گروهی در کابل آن روزها از این آسیب مصون نماند. بی‌اعتمادی مثل دود از یک کوچه به کوچه‌ی دیگر می‌رفت، گاهی از بیرون می‌آمد، گاهی از درون برمی‌خاست و در هر دو صورت نفس شهر را تنگ‌تر می‌کرد.

***

وقتی فیلم «بازی‌های گرسنگی» را دیدم، در صحنه‌ای ایستادم که کتنیس و پیتا در برابر یک انتخاب می‌ایستند: یا یکی دیگری را بکشد تا برنده شود، یا هر دو با هم توت‌های زهردار بخورند و کپیتول را مجبور کنند دو برنده اعلام کند. آنان برنده را برای کپیتول نمی‌گذارند تا انتخاب کند. این صحنه آن شب که آن را دیدم، برایم تصویر چیزی شد که سال‌ها پیش در کابل زیسته بودم.

در کابل نیز کپیتول‌ها می‌خواستند یک برنده باشد، برنده‌ای که آنان تعیین کرده باشند. اما کابل همیشه یک نفر نداشت که تسلیم شود. هر بار که یک طرف به نظر می‌رسید که خواهد برد، توازن عوض می‌شد. نه به خاطر دلسوزی کپیتول‌ها، بلکه چون هر کپیتول می‌خواست دیگری نبرد. آمریکا نمی‌خواست اسلامیسم پاکستانی یا ایرانی در کابل نفوذ کامل و یک‌دست داشته باشد. پاکستان نمی‌خواست وابستگان ایران قدرت بگیرند. ایران نمی‌خواست افغانستان کاملاً در دست سنی‌ها باشد. مسکو نمی‌خواست کابل ضد روسیه شود. عربستان نمی‌خواست حضور شیعیان وابسته به ایران در حکومت پررنگ شود.

نتیجه این شد که جنگ ادامه یافت. نه چون کابلی‌ها می‌خواستند بجنگند؛ بلکه چون جنگ داشتن برای همه‌ی کپیتول‌ها از صلح داشتن مفیدتر بود. اما بازی‌سازانی که در دبه‌های خود در اسلام‌آباد، در تهران، در ریاض و در واشنگتن راهبرد می‌چیدند، مستقیماً از کوچه‌های کابل پاسخ نمی‌دادند.

این را که می‌گویم، برای نفی مسئولیت رهبران داخلی نمی‌گویم. هر کسی که فرمان داد، هر کسی که مظلومان را هدف گرفت، هر کسی که خانه‌ای را غارت کرد و جمعیتی را آواره کرد، مسئولیت دارد. این مسئولیت تقلیل‌پذیر به ساختار نیست؛ اما ساختار نیز واقعی بود و بدون دیدن هر دو، نه تاریخ درست می‌شود و نه تجربه. «اعتماد» می‌خواهد هر دو را ببیند، نه از سر بدبینی، بلکه از سر امانت‌داری به آنچه زیسته‌ام.

***

اما فصل دوم «اعتماد» اگر تنها روایت فروریختن باشد، چیزی جز مرثیه نخواهد شد و من نمی‌خواهم مرثیه بنویسم.

در «بازی‌های گرسنگی»، کتنیس به‌تنهایی نظام را نمی‌شکند؛ اما در دیوار ترس تَرَکی کوچک ایجاد می‌کند. وقتی برای رو، آن دختر کوچک ناحیه‌ی یازده گل می‌گذارد و سرود می‌خواند، کارش هیچ سود عملی در بازی ندارد. رو دیگر زنده نیست و گل‌ها چیزی را عوض نمی‌کنند؛ اما کتنیس این کار را می‌کند چون چیزی در درونش می‌گوید که انسان باید انسان بماند. همین «باید» کوچک در منطق کپیتول، تهدیدی بزرگ است.

در کابل نیز در دل همان میدان، کسانی بودند که چنین تَرَک‌هایی در دیوار ترس ایجاد کردند. آنان نه بازی را عوض کردند و نه کپیتول‌ها را از میان برداشتند؛ اما در دشوارترین لحظه‌ها صحنه‌هایی از اعتماد، وفاداری و کرامت ساختند که هیچ کپیتولی نتوانست از آنان بگیرد.

اینجاست که مزاری در نگاه من و در پارادایمی که من از آن به میدان کابل نگاه می‌کنم، معنای خاصی پیدا می‌کند. او در این میدان تنها یک رهبر سیاسی نبود، نوری بود که در برابرش جوهر آدم‌ها آشکار می‌شد. در پرتو حضور او می‌شد دید چه کسی در سطح شعار ایستاده است و چه کسی در سطح جوهر، چه کسی در لحظه‌ی خطر می‌ماند و چه کسی پس از عبور خطر ادعای وراثت می‌کند، چه کسی مردم را سرمایه‌ی قدرت خود می‌سازد و چه کسی خود را با مردم هم‌سرنوشت می‌بیند.

از میان همه، صادق سیاه را به یاد می‌آورم، جوانی شانزده-‌هفده‌ساله که در سنگری در غرب کابل بود. زمستان آمده بود و سرما بیداد می‌کرد. او پیامی برای مزاری فرستاد، نه درخواست بود و نه گلایه، تنها بیان یک حقیقت ساده: «به بابه مزاری بگویید زمستان شده، صادق سیاه کالا ندارد.» مزاری پاسخ داد: «اگر یک صادق می‌بود برایت کالا روان می‌کردم، آن‌جا صادق‌های زیادی‌اند که بی‌کالایند… همان‌جا باش.»

وقتی این گفت‌وگوی کوتاه را در اواخر ماه عقرب سال ۱۳۷۳ شنیدم، چیزی در من لرزید. این عهد اعتماد بود، عهدی که با پول خریده نشده بود و با زور تحمیل نشده بود. انسانی به انسانی دیگر باور داشت. صادق سیاه می‌دانست که رهبرش می‌داند و رهبر می‌دانست که این جوان نمی‌رود. در همین «می‌دانم که می‌دانی و می‌مانم»، نوعی از اعتماد نهفته بود که در هیچ قرارداد سیاسی نمی‌گنجید. صادق سیاه فقط چند روز بعد از همین سخن و همین درخواست، در همان سنگر هدف گلوله و کین و دشمنی میدان قرار گرفت و جان داد.

نصرالله پیک، قنبر لنگ، داد محمد عنابی، لطف الله کامن، شفیع، داکتر علی، جنرال آصف، جنرال سخی، انجنیر شیرحسین، انجنیر رضا ناوری و ده‌ها نام دیگر که شاید در هیچ تاریخ رسمی نیایند، در همان میدان بودند، در سنگرها، در کوچه‌ها، در شیفت‌های شبانه و در لحظه‌هایی که رفتن آسان‌تر از ماندن بود. آنان نماندند چون مجبور بودند، ماندند چون می‌خواستند. همین «خواستن» در میدانی که از اجبار و فشار لبریز بود، تفاوتی بنیادین داشت.

این آدم‌ها در نگاه من هم‌سنگ «رو» در «بازی‌های گرسنگی» بودند. رو در داستان می‌میرد؛ اما مرگش بذر چیزی را در دل‌ها می‌کارد. صادق سیاه، نصرالله پیک، قنبر لنگ، عباس پایدار، اسمعیل جولی، اسمعیل جندی و دیگران نیز در میدانی که ضد انسان طراحی شده بود، چیزی ساختند که درست در برابر منطق آن میدان قرار داشت: انسانیت.

اما الماس‌ها تنها در سنگرها نبودند، در کوچه‌ها و مکتب‌ها نیز بودند. در غرب کابل، در دل محاصره، گرسنگی و باران راکت، مکتب‌هایی باز ماندند. صنف‌هایی برگزار شدند و جشنواره‌هایی از شعر، موسیقی و فرهنگ شکل گرفتند، درست در روزهایی که مرگ از آسمان می‌آمد. این‌ها نمادهای مقاومت فرهنگی بودند، مقاومتی که شاید در نگاه اول کم‌رنگ‌تر از سنگر به نظر برسد؛ اما در عمق خود از نیرومندترین شکل‌های مقاومت بود: نگفتن «بله» به منطقی که می‌خواست همه‌چیز را به ترس، مرگ و حذف فرو بکاهد.

مزاری این را می‌فهمید. او می‌دانست که جنگ تنها در سنگرها رخ نمی‌دهد، در صنف درس هم رخ می‌دهد، در صحنه‌ی نمایش هم رخ می‌دهد، در شعر هم، در موسیقی هم و در هر جایی که انسان کرامت خود را حفظ می‌کند. به همین دلیل غرب کابل در دوران محاصره تنها تسلیم نشد، بلکه مقاومتی ساخت که اثرش تا امروز ادامه دارد. این مقاومت با ذره‌های خرد و زیر خود، موضوع یادداشت‌های آینده‌ی من در فصل دوم «اعتماد» خواهد بود.

***

عنوان این یادداشت دو بخش دارد: «میدان بازی» و «میدان اعتماد». این دو در حقیقت دو روی یک سکه‌اند. کابل هم میدان بازی بود و هم میدان اعتماد. همان‌جا که بازیِ طراحی‌شده برای تخریب انسان جریان داشت، همان‌جا اعتماد نیز آزموده می‌شد: یا می‌شکست، یا استوارتر می‌ماند.

اگر فصل اول «اعتماد» روایت عبور از نسل ایدئولوژیک دهه‌ی شصت به آستانه‌ی مطالبه‌گری دهه‌ی هفتاد بود، فصل دوم روایت ورود به میدان آزمون است. در پشاور «بشارت» بود: بشارت آزادی، بشارت بازگشت و بشارت فردایی بهتر. اما در کابل «آزمون» آغاز شد، آزمونی در برابر هر نام، هر شعار و هر ادعا. این‌جا دیگر بشارت کافی نبود و این‌جا کردار آشکار می‌شد.

من نیز در همان روزها، در کوچه‌های فاضل‌بیگ، در مسیر کوته‌سنگی تا مرکز شهر، در جلسه‌های تنظیمی و غیر تنظیمی و در گفت‌وگو با آدم‌های گوناگون، آرام‌آرام یاد می‌گرفتم که اعتماد را کجا بگذارم و کجا نگذارم. این یادگیری آسان نبود. گاهی به جایی اعتماد می‌کردم که نباید می‌کردم و گاهی از جایی می‌ترسیدم که نباید می‌ترسیدم. اعتماد بی‌جا و ترس بی‌جا، دو روی یک سکه‌ی بی‌تجربگی بودند.

کم‌کم می‌فهمیدم که هر دو، هم اعتماد بی‌جا و هم ترس بی‌جا، از نداشتن معیار می‌آیند، معیاری که در میان دود و غبار میدان، آدم‌ها را از هم تشخیص دهد. این معیار را به‌تدریج می‌آموختم. یاد می‌گرفتم که به کردار نگاه کنم، نه به شعار. یاد می‌گرفتم ببینم آدم در لحظه‌ی بی‌منفعتی چه می‌کند. یاد می‌گرفتم فرق وفاداری از روی ترس و وفاداری از روی باور را بشناسم.

همین یادگیری، سفر فصل دوم «اعتماد» است، سفری که از نهم ثور ۱۳۷۱ آغاز می‌شود و در کوچه‌های غرب کابل ادامه می‌یابد. معلمان این سفر در کتاب‌خانه‌ها نبودند، در سنگرها بودند، در مکتب‌ها، در خانه‌های محاصره‌شده، در صف نان، در نگاه مادران، در سکوت رزمندگانی که می‌ماندند و در صدای کودکانی که با وجود جنگ هنوز درس می‌خواندند.

میدان، معلم بود، سخت‌ترین معلم ممکن، اما معلم.

فصل دوم «اعتماد» در یادداشت‌های آینده به غرب کابل خواهد رفت، به کوته‌سنگی، به افشار، به دشت برچی، به مکتب‌هایی که در جنگ باز ماندند و به نمایشگاه عکس و جشنواره‌های رزمی و هنری که در محاصره برگزار شد. از مقاومتی خواهم گفت که تنها نظامی نبود، بلکه مقاومتی فرهنگی، اجتماعی و اخلاقی نیز بود. از آدم‌هایی خواهم گفت که در میدان مرگ، معنایی دیگر از انسان ساختند، معنایی که نه از قدرت، بلکه از وفاداری، کرامت و هم‌سرنوشتی می‌آمد.

کابل میدان بازی بود؛ اما در دل همان میدان، اعتمادهایی ساخته شد که هنوز پس از سی سال نام دارند و زنده‌اند. این کتاب در جست‌وجوی همان اعتمادهاست.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000