در گوشهای از صنفِ درسی نشسته بودم؛ صنفی که در آن چیزی جز زبانِ انگلیسی نمیتوانستم بخوانم. لحظهای بعد از رخصتی، قلبم بیقرار شد. چشمم به کودکانی افتاده بود که برنامهی سرِ لین داشتند. آنها با عشق و علاقهی فراوان برنامههایشان را اجرا میکردند: یکی مجری بود، یکی با صدای کودکانهاش قرائت میکرد، یکی مقالهخوان بود، یکی شاعر بود و گروهی سرود میخواند. همهچیز برایم عادی بود، با حسرتی که نهفته در قلب و چشمانم بود.
نوبت رسید به گروهِ سرود. شاگردان با صدای رسا و پر از احساس، سرودِ زیبایی را میخواندند. اشک در چشمانم و بغض در گلویم مهمانِ ناخوانده شد. میدانید چرا؟ چون شاگردان با عشق، همه با هم (نه فقط گروهِ سرود) میگفتند: «امیدِ فردایم، ای وطن تو را سازم.» و من با حسرت میدیدم شاگردانی را که میخواندند، یونیفرم داشتند و برنامه اجرا میکردند.
و اما من و امثالِ من نمیتوانستیم کاری کنیم جز نوشتن و در سکوت با ترس و لرز رشد کردن؛ گاهی با امید و گاهی با یاس و ناامیدی، با قلبی پر از درد و ذهنی پر از دغدغه. اما امروز با تمامِ قوتِ قلبم به این باور رسیدم که این میهن بالاخره روزی آباد میگردد؛ چون تکتکِ فرزندانِ این وطن حتی از سنینِ خردسالی سوگند یاد میکردند که: «امیدِ فردا هستم و ای وطن، آخر تو را میسازم.»
من و همهی ما به امیدِ فردایی بهتر رشد میکنیم، زندگی میکنیم، عشق میورزیم، امید هدیه میکنیم و زندگی میبخشیم. این است قوتِ قلبِ کوچک و تکهتکهای ما. امید به آبادیِ وطنی که از نسلهای قدیم تا به نسلِ امروز، همه شاهدِ جنگ و بدبختی بودهایم. روزِ خوشی نداشتهایم، وطنمان دستِ بیگانگان بوده است؛ یکی به نامِ دین و اسلام، یکی به نامِ پول و قدرت، هر کسی به دلِ خود این وطن را کنترل کرده است. اما دیگر زمانِ بیفکری و ناآگاهی تمام شده است.
فرزندان ما الفمدِ آزادی را نه فقط نوشتن بلد شدهاند، بلکه حس کردهاند. آنان کبوترِ سفیدِ صلح را از قفس بیرون میکنند و صدای بال زدنِ آن کبوتر همهٔ شهر را فرا میگیرد. صِ صلح با صدای مردمِ زخمدیده جان میبخشد و سرودِ ملی به زیبایی در کوچهپسکوچههای این دیار طنینانداز میشود.
من باور دارم که همهچیز خوب میشود و وطن جان میگیرد. لبخند بر لبها جاری میگردد و دهان برای سخن گفتن از حق و آزادی باز میگردد. من بر این باورم که دیگر مادری چشم به دروازه نمیماند تا فرزندش داخل شود. من مطمئنم اگر روزی دختری از خانه بیرون برود، بدونِ ترس از برنگشتن و مردن میرود؛ پسری بدونِ هراس از بیکاری و بیپولی زندگی میکند و مردانِ این جامعه دختران را عضوی از این جامعه میپذیرند.
باورِ من آبادی و آزادی است؛ باورِ روزی که من زندگی کنم و این وطن برایم وطن شود، نامش و دینش را ادا کند. و همانا که میگویند: «وطن مادر است»؛ این وطنم برایم حسِ امنیت و آرامشِ آغوشِ مادر را بدهد، زیرا این حقِ من و کسانی است که عضوی از این وطن و از این خاک هستیم.
قلبِ من با عشق به این وطن گره خورده است و من از این عشق، آزادی میخواهم.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه