پنج‌سال در سایه‌ی تاریکی

پنج سال گذشت…

امروز نمی‌خواهم فقط درباره‌ی یک تاریخ صحبت کنم؛ می‌خواهم درباره‌ی پنج سال از زندگی یک نسل صحبت کنم. پنج سالی که برای بعضی‌ها فقط یک عدد بود؛ اما برای دختران افغان، پنج سال انتظار، درد، غم، ناامیدی و رویاهایی بود که به تعویق افتاده یا فراموش شده‌اند.

روزی که یک ملت، آرزوهایش را یک‌شبه به خاک سپرد. روزی که یک کشور در سکوتِ دنیا تسلیم شد. روزی که هزاران رویا شکست، هزاران خانواده از هم جدا شدند و هزاران قلب داغ‌دار گردید. یک روزِ تلخ و تاریک برای افغانستان؛ روزی که ما فهمیدیم زندگی می‌تواند در یک شب تمام نقشه‌هایش را تغییر دهد یا خراب کند.

پنج سال پیش، یک دختر در افغانستان با تمام شوق، کتاب‌هایش را آغوش کشیده بود و به آینده فکر می‌کرد. امروز همان دختر شاید هنوز کتاب‌هایش را در گوشه‌ای از اتاق گذاشته باشد؛ اما دیگر نمی‌داند چه زمانی دوباره فرصتی برای باز کردن کتاب‌هایش پیدا می‌کند، یا چه زمانی درِ مکتب باز می‌شود تا دوباره با شوق و لبخندی که فراموش شده، با یونیفورمش و با کتاب‌هایی در دست، همراه با دوستانش یک‌جا به سمت مکتب برود.

پنج سال در سایه‌ی تاریکی، پنج سال انتظار، ترس، ناامیدی و سوال‌های بی‌جواب… پنج سال است که هر بار درباره‌ی آینده‌ی خود فکر می‌کنم، یک سوال همیشه در ذهنم تکرار می‌شود: آیا هنوز جایی برای رویاهای من وجود دارد؟

من فقط یک دخترم؛ نه دشمن کسی هستم و نه تهدیدی برای کسی.

چرا امروز دختران نمی‌توانند به رویاهای خود برسند؟

چرا امروز دختران از درس محروم‌اند؟

چرا امروز میلیون‌ها دختر گوشه‌ی خانه نشسته‌اند؟

مگر دختر بودن مشکلی دارد؟

ما فقط می‌خواهیم رشد کنیم، یاد بگیریم، روزی به کشور خود خدمت کنیم و افتخار پدر و مادر خود باشیم. مگر این کار چقدر سخت است؟

در این پنج سال، میلیون‌ها دختر از آموزش محروم شده‌اند؛ اما پشت این عددها، میلیون‌ها زندگی وجود دارد. هر عدد یک دختر است؛ یک آغوش و کتاب‌های بسته‌شده، یک یونیفورم که دیگر پوشیده نشد و یک رویا که مجبور شد مدتی در سکوت بماند. شاید دردناک‌ترین درد این باشد که دنیا به شنیدن این اعداد عادت کرده است.

اما ما عدد نیستیم! ما دخترانی هستیم که هنوز قلب داریم، آرزو داریم و آینده می‌خواهیم. ما پنج سال میان تاریکی زندگی کردیم، ادامه دادیم و نفس کشیدیم. در برابر ظلم و مشکلات و هم‌چنین محدودیت‌های علیه زنان و دختران، مقاومت کردیم.

ما شاید امروز نتوانیم همه‌چیز را تغییر دهیم، اما می‌توانیم چراغی را که در درون خود داریم خاموش نکنیم. می‌توانیم کتاب بخوانیم، یاد بگیریم، رویا بسازیم و خود را برای روزی آماده کنیم که فرصتِ ساختنِ افغانستان را داشته باشیم.

من نمی‌دانم سال ششم چه چیزی برای ما خواهد آورد، اما یک چیز را خوب می‌دانم؛ یک چیز است که نمی‌خواهیم از دست بدهیم: «امید»

امروز اگر درهای مکتب بسته شد، اگر درهای دانشگاه بسته شد، اگر درهای کار بسته شد و اگر محدودیت‌ها بیشتر شد، نباید درِ قلب و ذهن ما بسته شود. امروز هنوز دخترانی هستند که در تاریکی کتاب می‌خوانند، مادرانی که برای آینده‌ی فرزندان‌شان دعا می‌کنند، پدرانی که برای خانواده‌ی‌شان زحمت می‌کشند و جوانانی که هنوز افغانستانی آزادتر، باسوادتری و آبادتر را در خواب و رویا می‌بینند.

شاید امروز صدای ما خیلی کم‌رنگ باشد؛ اما فراموش‌شده نیستیم. من به عنوان یک دختر در افغانستان فقط یک جمله می‌گویم: پنج سال در تاریکی زندگی کردیم و گذشت، اما پنج سال دیگر نمی‌خواهیم با ترس و ناامیدی زندگی کنیم. من هنوز رویا دارم و تا وقتی رویا دارم، تاریکی پایان داستان من نیست.

روزی همین دخترانی که پشت درهای بسته ایستاده‌اند، داستانِ باز کردنِ درهای آینده را خواهند نوشت.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000