اعتماد (۴)؛ غول‌ها بیدار می‌شوند…

سال ۱۳۶۸ از همان آغاز، سالِ پرقصه‌ای بود؛ سالی که از یک‌سو در آسمانِ سیاستِ افغانستان هوا عوض شد و از سوی دیگر، در زمینِ کوچکِ زندگیِ من راهی تازه برای ورود به مبارزه گشوده شد. بعدها که با مفهوم… بیشتر

اعتماد (۳)؛ ورود به سازمان نصر

صبحِ فردا، هنوز هوا درست باز نشده بود که استاد حکیمی از پدرم خواست اسبش را در اختیار او بگذارد و اجازه دهد من هم همراهش باشم؛ هم برای این‌که مراقب اسب باشم، هم برای این‌که تا «نیخته» هم‌راه و… بیشتر

اعتماد (۲)؛ آشنایی با استاد حکیمی

اعتماد، از اموری نیست که دو طرفِ برابر داشته باشد. مثل معامله یا قرارداد نیست که دو نفر بنشینند، کاغذی را پیش روی خود بگذارند و پایش امضا کنند و با لبخند بگویند: «از امروز به هم اعتماد می‌کنیم». اعتماد،… بیشتر

اعتماد (۱)؛ اهدا به مزاری…

یادآوری: «اعتماد»، مجموعه‌ای از یادداشت‌های معلم عزیز رویش است که از کتاب بلندی تحت همین عنوان به صورت پاورقی در شیشه‌میدیا نشر می‌شود و پس از اتمام نشر، به صورت کتاب نیز در اختیار علاقمندان قرار خواهد گرفت. *** کتاب… بیشتر

مهاجر؛ پناهنده‌ای که با اشک می‌آید، با زخم بر می‌گردد!

من هیچ‌گاهی ایران نرفته‌ام؛ اما با مفهوم مهاجرت و مهاجر بودن از کودکی آشنایم. از سنی حدود ۱۲ سالگی، در کودکی، بدون دست حمایتی از یک فرد خانواده. مهاجری که از جنگ و ناامنی گریخته است، در هر مقیاسی که… بیشتر