اعتماد (۳۴): کابل؛ میدان بازی، میدان اعتماد

در یادداشت پیشین، از پرده‌ی سینما گفتم، از آن لحظه‌ای که فیلم «بازی‌های گرسنگی» آیینه‌ای شد تا کابل دهه‌ی هفتاد را در آن ببینم. از کپیتول‌های متعددی گفتم که هر کدام از پشت صحنه نخ‌های خود را می‌کشیدند، از میدان‌هایی… بیشتر

اعتماد (۳۳) – از پرده‌ی سینما تا میدان کابل

در یادداشت پیشین، از آیینه‌ای گفتم که شبی از صفحه‌ی یک کامپیوتر در کابل برابر چشمم روشن شد؛ آیینه‌ای که در ظاهر، فیلمی خیالی را نشان می‌داد، اما در عمق خود، تجربه‌ی زیسته‌ی ما را بازتاب می‌داد. از «بازی‌های گرسنگی»… بیشتر

اعتماد (۳۱): بازگشت به کابل؛ از شهر بشارت تا میدان آزمون

صبح روز نهم ثور ۱۳۷۱، در سکوت سنگین بامداد، با یک مینی‌بوس کوچک ساخت جرمنی، از پشاور به سوی کابل به راه افتادیم. ساعت نزدیک سه‌ونیم بود. موتر ما از کارخانو می‌گذشت و آرام‌آرام از فضای پشاور بیرون می‌شد. در… بیشتر