مهاجرت، مبارزه، تحصیل و باز هم مهاجرت. برای برخی مهاجرت یک اتفاق است، برای برخی دیگر، یک سرنوشت. برای فاطمه فیضی، مهاجرت نه یک انتخاب ساده، بلکه رشتهی پیوستهای از تجربههای زیسته است؛ از کودکی تا امروز.
«وقتی به نزدیک آنها رسیدم، یکی از آنها با نگاه تندی گفت: این همان دختر نیست که مصاحبه کرده بود؟… تمام بدنم میلرزید… نامم را بلند گفتند و همه مرموزانه خندیدند… ما با قدمهایی که بیشتر به دویدن میماند، فرار کردیم…»
این تنها یک صحنه از یک روایت داستانی نیست، تصویری از واقعیتیست که بسیاری از زنان افغانستان آن را با گوشت و پوست خود تجربه کردهاند. فاطمه فیضی، شاعر و نویسنده، در کتاب «معجزهی زنبودن» با نگاهی بیپرده به همین ترس، سرکوب و هزینههای زنبودن در جامعهی مردسالار میپردازد، جامعهای که در آن، به تعبیر او، زنان «میراثدار دانشی دستچندم» بودهاند؛ دانشی که از زاویهی دید مردان بر آنان تحمیل شده است.
فاطمه؛ اما تنها راوی این وضعیت نیست، او از دل همین تجربهها برخاسته، در برابر آن ایستاده و تلاش کرده است که جهان را از زاویهی دید زنان بازنویسی کند. طوری که خود زن باید روایتگر داستان خودش باشد. زندگی او، از بلخ تا ایران و اکنون در برزیل، روایتیست از مهاجرت، مبارزه، نوشتن و ادامهدادن.
در این گفتوگو، فاطمه فیضی از مسیر زندگیاش میگوید: زنی که در ولایت بلخ زاده شد، در فضای سنتی و مردسالارانهی افغانستان رشد کرد، در ایران تحصیل و زندگی را با محدودیتها تجربه کرد و اکنون در برزیل، در جغرافیایی دور، همچنان با زبان، نوشتن و خاطره زندگی میکند و همچنان درگیر سرنوشت زنان افغانستان است.
میشود بگویید که فاطمه فیضی کِی است، به کجا تعلق دارد و در چه فضایی بزرگ شده و زیسته است؟ منظورم از تولد تا تحصیل و تا امروز است.
من فاطمه فیضی هستم؛ در ولایت بلخ متولد شدهام. زنی که از کودکی بارها مرزها را پشت سر گذاشته و معنای مهاجرت را با جان و دل زیسته است.
دارای کارشناسی ارشد روابط بینالملل هستم و نویسندهی دو کتابِ «معجزه زن بودن» در حوزهی داستان، که روایتگر زندگی زنان افغانستان است و «آیههای مأیوس» در حوزهی شعر.
سالها در افغانستان در زمینههای اجتماعی، روزنامهنگاری و بهویژه نوشتن دربارهی زنان فعالیت داشتهام. نوشتههایم بهطور منظم در روزنامههای صدای شهروند و افغانستان ما منتشر میشد و اغلب بر موضوعات زنان و مسایل اجتماعی تمرکز داشت.
از اواخر دههی هفتاد تا امروز، در عرصهی ادبیات و شعر حضور داشتهام. با این حال، کولهبار مهاجرت همچنان بر دوش من مانده است؛ سالها کار و زندگی در افغانستان، مدتی اقامت در ایران و اکنون زندگی در شهر سائوپائولوی کشور برزیل فصلهای مختلف سفر من بودهاند.
از زندگیتان در افغانستان پیش از مهاجرت بگویید؛ چه چیزهایی بیش از همه در ذهنتان مانده است – از جامعه، فرهنگ و بهویژه تجربهی زنبودن؟
من در دههی هشتاد یا دقیقتر بگویم سال ۱۳۸۲ بعد از سالها مهاجرت در ایران، به افغانستان برگشتم. در آن دوره ما وارد ولسوالی دولتآباد ولایت بلخ شدیم و این نقطهی عطفی بود برای سالها مبارزه و سختی. چیزی که از آن دوران به یاد دارم دختر جوان سرکشی است که با قوانین و سنتهای سختگیرانه علیه زنان مبارزه میکند و روزهای بسیار سختی را پشت سر میگذارد. در آنجا معلم شدم و همزمان صنف دوازدهم را در یک مکتب پسرانه تمام کردم چون در آن زمان هنوز مکتب دخترانه صنف دوازدهم نداشت.
بعدها در یک دفتر که با وزارت انکشاف دهات همکاری میکرد کار کردم. در آن زمان افراد زیادی بودند که کار کردن یک دختر جوان برایشان قابل قبول نبود؛ اما در مقابل کسانی هم بودند که مرا تشویق میکردند و این مایهی دلگرمی بود.
بعدها من در مزارشریف کار کردم و درس خواندم. بعد از ازدواج به کابل رفتم و در آنجا کار و زندگی کردم. خاطرات خوب و بد زیادی از افغانستان دارم. تجربهی زیستهی من در افغانستان دارای خاطرات خوب زیادی هم است. من شاهد تلاش نسلی از دختران بودم که سعی داشتند نگاه سنتی به زن را تغییر دهند.
من کابل و خاطرات کابل را بینهایت دوست دارم و همیشه معتقدم که در کابل خودم را پیدا کردم.
از دورهی تحصیل در ایران و تاثیر آن بر زندگی و شخصیت خود و سپس مهاجرت در ایران، پس از تسلط طالبان بر افغانستان بگویید. لحظهی تصمیم برای ترک افغانستان را چگونه به یاد میآوردید؟
زندگی من در ایران شامل دو دور میشود: دورهی تحصیل من در ایران شامل دوران مکتب تا صنف یازدهم است که آن دوران مرا با فضای فرهنگی مهاجرین در ایران آشنا کرد و من دوستان خوب زیادی را از آن وقت دارم و همچنین با همسرم هم در جلسات فرهنگی و نقد شعر همان دوران آشنا شدم. دوران بعدی برمیگردد به دورهی فوقلیسانس من که در سال 13۹۷ در شهر یزد شروع کردم. سالهای تحصیل در یزد بسیار خوب گذشت و من و همسرم تصمیم داشتیم بعد از پایان تحصیلات من به افغانستان برگردیم؛ اما متاسفانه بعد از همهگیری کرونا و بعدش سقوط حکومت افغانستان به دست طالبان همه چیز را تغییر داد. ما دچار ناامیدی و افسردگی شدیدی شدیم همان طور که این وضعیت برای خیلی از افغانستانیها پیش آمد.
همانطور که گفتم من افغانستان را پیش از سقوط حکومت ترک کردم و قرار بود که برگردم. به یاد میآورم که مجبور شدم کتابخانهی کوچکی را که جمعآوری کرده بودم و مجموعهی خوبی از کتابهای شعر چاپشده از شاعران جوان افغانستانی داشتم، ببخشم.
من چندین بار از یک شهر و یا یک کشور به کشور دیگر کوچیدهام و سختترین بخش همهی این مهاجرتها، بخشیدن کتابهایم بوده است.
زندگی در ایران برای شما چگونه گذشت؟ از فرصتها، محدودیتها و تجربهی زیستن بهعنوان یک مهاجر افغانستانی بگویید.
زندگی در ایران برای من سخت گذشت. با اینکه ما با اقامت تحصیلی آنجا بودیم؛ اما همیشه دغدغهی مدرک و استرس همراه من بود. در طول سفرهای ما در ایران استرس زیادی را تجربه کردیم. به یاد دارم که در یکی از سفرهایی که برای تعطیلات عید نوروز میخواستیم به مشهد برویم همسرم با توجه به تجربهای که دوستان ما از سال قبل داشتند که آنها را در مسیر یزد – مشهد از ماشین پایین کرده بودند و مجبور شدند به سختی خود را به مشهد برسانند، پیشنهاد داد تا به تهران برویم و از تهران به مشهد.
یا هنگامی که برای دفاع پایاننامهی من به یزد رفته بودیم با وجود داشتن اقامت قانونی چندین شرکت مسافرتی به ما بلیط نفروختند و ما مجبور شدیم چند روز بیشتر در یزد بمانیم و در آخر با موتر شخصی و کرایهی گزاف به مشهد برگردیم.
در ایران چهقدر احساس تعلق داشتید؟ یا همیشه نوعی فاصله با سرزمین و آوارگی را تجربه میکردید؟
من چه در سالهایی که مدرسه میرفتم در ایران و چه بعدها که دوباره برای تحصیل رفتم ایران، هیچ وقت احساس راحتی نکردم. نه تنها من، بلکه کسانی که متولد ایران بودند و سی یا چهل سال میشد که در ایران زندگی میکردند احساس بیگانگی را داشتند و متاسفانه این فضا در ایران هست یا حداقل در مشهد خیلی به چشم میخورد.
چه شد که مسیر زندگیتان به برزیل رسید؟ این تغییر جغرافیا و فرهنگ چه تفاوتی با مهاجرت اول تان در ایران، داشته است؟
مدت اقامت ما در ایران رو به اتمام بود و همانطوری که خودتان میدانید فضای کشور هم برای بازگشت ما مساعد نبود، مدتها قبل یعنی بعد از سقوط حکومت افغانستان درخواست ویزا به برزیل و چندین کشور دیگر داده بودیم و بعد از چهار سال جواب مثبت کشور برزیل آمد و ما به اینجا آمدیم.
مهاجرت همیشه سخت است و با یکسری چالشها همراه است؛ اما تفاوت مهاجرت اول من با این مهاجرت این است که در آن مهاجرت من دغدغهی زبان نداشتم و دغدغه مدرک داشتم و در این مهاجرت من دغدغهی زبان دارم و دغدغه مدرک ندارم. تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل.
زندگی در برزیل را چگونه تجربه میکنید؟ از تفاوتهای فرهنگی، اجتماعی و برخورد مردم با مهاجران بگویید. آیا در آنجا احساس آزادی یا آرامش بیشتری دارید؟
زندگی در هر جا سختیهای مختص به خودش را دارد. برزیل هم مستثنا نیست. یکی از سختیها در اینجا، یادگرفتن زبان هست تا بتوان با مردم ارتباط برقرار کرد.
مردم برزیل در کل برخورد خوبی با مهاجران دارند مردم خونگرمی هستند و نگاهشان به مهاجران از بالا به پایین نیست و این برای من تجربهی جالب و خوبی است و حس خوبی به من میدهد.
سخت میشود گفت که امثال من به آرامش برسند. منی که چهل سال با ناآرامی و جابهجایی و جنگ زندگی کردهام، در هر کجای جهان که باشم فکر نمیکنم به آرامش برسم؛ اما میشود گفت برای کسی که یاد گرفته آرامش را در خودش پیدا کند قطعا آرامش هدیه خواهد داد. قطعا در این کشورها آزادی عمل بهتری داری و مردم کمتر قضاوت میکنند یکدیگر را.
زبان «پرتغالی» چه نقشی در تجربهی جدید شما داشته است؟ آیا این تغییر زبانی روی نوشتن و در کار شاعری تان تأثیر گذاشته است؟
من هنوز آنقدر زبان پرتغالی نمیدانم تا در این باره نظر بدهم؛ ولی یادگرفتن یک زبان جدید کلید ورود به یک تجربهی جدید، در دنیای جدید است.
اگر بخواهید تجربهی مهاجرت در ایران و برزیل را مقایسه کنید، مهمترین تفاوتها در چیست؟ کجا برای زیستن، رشد و نفس کشیدن آسانتر است؟
در یک مقایسهی کلی میتوان گفت که قطعا« برزیل» بهتر است چرا که فضایی برای رشدکردن داری و اگر خودت بخواهی میتوانی هر تجربه و کاری که یک شهروند برزیل میتواند انجام دهد تو هم میتوانی انجام دهی و تفاوتی وجود ندارد.
از دور که به افغانستان امروز نگاه میکنید، وضعیت زنان و دختران را چگونه میبینید؟ این وضعیت چه تأثیری بر شما بهعنوان یک زن مهاجر و شاعر گذاشته است؟
زندگی در افغانستان به عنوان یک انسان بسیار سخت است و چه بسا که تو در آن جامعه یک زن باشی و محروم از ابتداییترین حقوق انسانی و شهروندی خود. زندگی زنان افغانستان اسفبار است و در نزدیک به پنج سال اخیر که طالبان کشور را با جبر، سرکوب و آپارتاید جنسیتی کنترل میکنند، حتا توصیفش هم دشوار است و آن را فقط زنان و دخترانی که در آنجا زندگی میکنند بهتر میدانند.
من در تمام زندگیام سایهی این دشواری را احساس کردهام چه زمانی که در افغانستان بودهام و چه حتا حالا که آنجا نیستم.
من تمام تلاشم را میکنم تا بتوانم صدای زنان کشورم باشم. چه با نوشتن شعر و چه با هر راه و روش دیگری.
اما در پایان میخواهم یک چیز را متذکر شوم که فضای کنونی وضعیت زنان تنها محصول رفتار حکومت با آنان نیست متاسفانه در جامعهی ما تعدادی زیادی از مردم همسو و هم فکر با این جریان است.
***
روایت فاطمه فیضی، تنها داستان یک مهاجرت نیست؛ روایت ایستادن است در برابر محدودیتها، در برابر ترس و در برابر فراموششدن. از صنف دوازدهم در یک مکتب پسرانه در دولتآباد بلخ، تا کلاسهای دانشگاه در یزد و اکنون در شهری دور در برزیل. او همچنان همان «دختر سرکش»ی است که در برابر قاعدههای نابرابر ایستاده و مبارزه کرده است.
در جهانی که مرزها انسانها را جابهجا میکنند، اما دردها و خاطرهها را نه، نوشتن به یکی از معدود راههای بقا تبدیل میشود. برای فاطمه، نوشتن تنها یک انتخاب نیست؛ شکلی از مقاومت است.
و شاید مهمترین چیزی که از این گفتوگو باقی میماند، همین است:
اینکه هنوز زنانی هستند که، با وجود همهچیز، مینویسند تا فراموش نشوند و تا دیگران را نیز به یاد بیاورند.
و شاید مهمترین بخش این روایت، همان جملهی پایانی او باشد:
امید به روزی که زنان افغانستان از بند افکار پوسیده رها شوند.
از شما صمیمانه سپاسگزار هستم.
من هم از شما صمیمانه تشکر میکنم. به امید آزادی زنان افغانستان از بند افکار پوسیده.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه