اعتماد (۳)؛ ورود به سازمان نصر

صبحِ فردا، هنوز هوا درست باز نشده بود که استاد حکیمی از پدرم خواست اسبش را در اختیار او بگذارد و اجازه دهد من هم همراهش باشم؛ هم برای این‌که مراقب اسب باشم، هم برای این‌که تا «نیخته» هم‌راه و هم‌صحبتش بمانم. حرفش ساده بود، اما وزن سنگینی داشت. در آن روزگار، آدم‌ها از هم «چیز» می‌خواستند؛ چیزهایی که گاهی از جان آدم هم گران‌تر بود. اسب، یکی از همان چیزها بود.

پدرم اما هیچ مکث نکرد. نه پرسید کجا می‌برید و کی برمی‌گردانید، نه ضمانت خواست، نه سایه‌ی تردید را در نگاهش گذاشت. اسب را دو دستی سپرد. اسب آن روزگار فقط حیوان نبود؛ سرمایه بود، وسیله بود، آبرو بود و در بسیاری از خانه‌ها عزیزترین عضوِ غیرانسانیِ خانواده. پدرم همه‌ی این معناها را می‌دانست، اما باز هم سپرد.

همان‌جا گرهِ اول دوباره بسته شد – این بار روشن‌تر و عریان‌تر: اعتمادِ پدر به مهمانی که از دیر زمان، منتظر ورودش به ساحت زندگی‌اش بود. بعد رو به من کرد و گفت: «همراهِ استاد برو.» جمله کوتاه بود، اما در باطن، پدرم تمام مسئولیت را روی شانه‌ی من گذاشته بود تا هم از اسب مراقبت کنم، هم از آبروی او و هم از راهی که پیش رویم باز کرده بود.

راه تا «نیخته»، در یک قسمت دراز و بلند، از یک بوم تنگ و باریک می‌گذشت؛ بومی که انگار خدا آن را با حوصله، مثل یک خط درشت، میان دو دیوارِ بلندِ کوه کشیده باشد و بعد همان‌جا رهایش کرده باشد: «همین‌قدر کافی‌ست؛ باقی‌اش را خودتان دوام بیاورید.» دو طرف، رشته‌کوه‌هایی قد کشیده بود که آدم حس می‌کرد تا سینه‌ی آسمان بالا رفته‌اند. عرض بوم در فراخ‌ترین جاها پنجاه تا شصت متر می‌شد و در تنگ‌ترین جاها ده متر و پانزده متر. در تمام مسیر، زیر پای ما رودخانه‌ای می‌رفت که آبش در آخر زمستان بالا آمده بود؛ سرد و گزنده، مثل تیغی که نه یک‌باره، بلکه با حوصله‌ی یک شکنجه‌گر آرام‌آرام در پوست می‌نشیند. هر چه پایین‌تر می‌رفتیم، آب بیشتر می‌شد. آب تمام دره‌ها و کمره‌های کوه نیز وارد بوم می‌شدند و زور این هیولای نرم و آرام را مخوف‌تر می‌کردند.

استاد حکیمی سوار اسب بود و من کنار اسب می‌رفتم. بارها ناگزیر شدم از آبی رد شوم که از زانو بالاتر می‌زد. موزه‌ی بلندی پوشیده بودم که لبه‌هایش از زانوهایم بالاتر بود؛ اما این موزه در همان اوایل راه کارایی‌اش را از دست داد. هم به دلیل آبی که از موزه بالاتر می‌زد و هم به دلیل بی‌تجربه‌گی کودکانه‌ای که من داشتم و زور انسانی‌ام را با قهر آرام طبیعت آزمایش می‌کردم. لباس‌هایم نیز از همان ابتدای راه خیس شده بود و سرما تا مغز استخوانم تیغ می‌کشید. هرچه پیش‌تر می‌رفتیم، پاهایم سنگین‌تر می‌شد؛ نه فقط از خستگی، از همان وزنی که آبِ یخ روی آدم می‌گذارد.

حالا که به آن روز نگاه می‌کنم، تصویر متفاوت‌تری به ذهنم می‌رسد: کودکی را می‌بینم که اسب خودش را کسی دیگر سوار شده و او در میان آب سرد، درست مثل یک برده‌ی بی‌ارزش و بی‌مقدار، گام به گام کنار اسب می‌دود، شلپ‌شلپ می‌افتد و برمی‌خیزد، نفس می‌زند و دوباره می‌افتد. گاهی روی سنگی می‌نشستم و آب موزه‌ام را خالی می‌کردم تا سبک‌تر شود. مرور کردن این تصویر، امروز برای من و شاید برای هر کسی دیگر، تلخ و آزاردهنده باشد. شاید آرزو کنیم کاش آن روز حد اقل یک نفر از پشتِ صحنه داد می‌زد و می‌گفت: «آهای! حداقل یک‌بار این بچه را بنشان روی اسب!»

اما طنزِ عبرت‌ناک قصه همین‌جاست: آن زمان، هیچ کسی این صدا را نکشید. برای من هم این صحنه شیرین و آرام‌بخش بود. یعنی همان چیزی که امروز می‌تواند مرا خشم‌گین کند، آن روز برایم نشانه‌ی «نزدیکی» بود. من نمی‌فهمیدم چرا باید دل‌گیر شوم. در مغزم اصلاً جای چنین حساب‌وکتاب‌هایی نبود. من داشتم وارد یک جهان دیگر می‌شدم که نشستن روی اسب «حق» هر کسی نبود؛ «مقام» خاصی بود که من در سکوتِ کودکانه‌ی خودم آن را برای استاد حکیمی پذیرفته بودم. همان‌گونه که سهم خود را نیز پذیرفته بودم: رفتن در آب و خیس شدن و لب از هرگونه شکایت، لام تا کلام، بستن.

شاید مهم‌ترش این بود که در آن لحظه، من اسب را فقط «اسب» نمی‌دیدم؛ اسب برایم به یک علامت تبدیل شده بود؛ علامتِ این‌که پدرم چیزی را به من سپرده بود و من باید آن را سالم برسانم. همان نخ نامرئی که پدرم با اعتمادش در دستم گذاشته بود، مثل یک افسار درونی مرا می‌کشید: «برو، اما خودت را نگهدار. مراقب اسب هم باش.» من با همین نخ راه می‌رفتم. من طبیعتاً آدمی بودم که به تحمل سختی‌ها عادت داشتم. اینجا شوقِ حرف زدن با استاد حکیمی نیز مرا با یک حس خام از خستگی و سرما غافل کرده بود: حسِ اینکه «من در این قصه حضور دارم.»

***

گپ‌وگفت من با استاد حکیمی قطع نمی‌شد. راه هرچه دشوارتر می‌شد، گفت‌وگو روان‌تر می‌شد؛ انگار زبان من برای گرم ماندن ترجیح می‌داد تندتر حرکت کند. استاد حکیمی سؤال می‌کرد و من بی‌پروا جواب می‌دادم. از رابطه‌ام با سامایی‌ها گفتم. از قسیم اخگر گفتم. از قیوم رهبر گفتم. درست مثل پسری که برای پدرش حرف می‌زند؛ بی‌آن‌که حساب کند کدام جمله ممکن است به ضررش تمام شود، یا کدام نام ممکن است سوءظنی برانگیزد. زبانم بدون محافظ بود؛ اما دقیقاً همین بدون محافظ بودن نشانه‌ی اعتماد بود.

اینجا گرهِ دوم بسته می‌شد: اعتمادِ من به استاد حکیمی. اعتماد گاهی در لحظه‌هایی شکل می‌گیرد که آدم از سرما می‌لرزد، اما از درون گرم است؛ وقتی بدن در آب یخ می‌رود، اما دل در یک خیالِ روشن راه باز می‌کند. آن روز من خیس و سرد بودم، اما دلم از حرف زدن گرم می‌شد. اعتماد، گاهی دقیقاً همین است: آدم در وضعیتِ بدنیِ سخت، یک امنیتِ ذهنی پیدا می‌کند که نمی‌فهمد چرا.

استاد حکیمی هم هرجا لازم می‌دید، دقیق‌تر می‌پرسید. بعضی جاها مکث می‌کرد؛ انگار می‌خواست تهِ حرف را بگیرد. از اخگر بیشتر می‌گفت و می‌پرسید. از شناخت خودش یاد می‌کرد. از پیشینه‌ی ارتباط اخگر با سازمان نصر و از نحوه‌ی اخراجش سخن گفت. حرف‌هایش نه بوی خصومت داشت، نه بوی تخریب؛ بیشتر بوی تجربه و واقعیت داشت. من هرچه بیشتر می‌شنیدم، مطمئن‌تر می‌شدم که استاد حکیمی مرزهای ذهنیِ بسته ندارد؛ می‌شود با او تا هرجا که بخواهی پیش بروی، بی‌آن‌که احساس کنی در کمین‌گاهِ قضاوت گیر افتاده‌ای. در مورد اخگر هم چیزهای تازه‌ای می‌شنیدم که تا آن زمان خبر نداشتم.

نزدیک شام به «نیخته» رسیدیم. تمام مسیر را با هم گفتیم. فقط در یک نقطه، در قریه‌ای در «قلیاقول»، توقف کوتاهی داشتیم؛ چای خوردیم، لقمه‌ای نان گرفتیم، نفسی تازه کردیم و دوباره راه افتادیم.

اینجا طنزِ تلخ قصه یک بار دیگر خودش را نشان داد: استاد حکیمی از من نپرسید که سردم شده یا نه؛ نپرسید خسته‌ام یا نه؛ نپرسید می‌خواهم چند قدمی خودم سوار اسبی که مال پدرم بود، شوم یا نه. من هم چنین توقعی نداشتم. اصلاً این پرسش در دستگاه ذهنیِ آن روزِ من جا نمی‌گرفت. من درگیر چیزهای دیگری بودم؛ درگیرِ «دیده شدن»، درگیرِ «شنیده شدن»، درگیرِ «ورود». انگار اگر یک لحظه به سرما و خستگی‌ام فکر می‌کردم، رشته‌ی قصه پاره می‌شد. من از آن چیزهایی بودم که به بهای نان و آسایش، قصه را انتخاب می‌کند – و بعد، سال‌ها بعد می‌فهمد که این قصه قیمت گزافی داشته است.

همراهانِ کاروان هم در هیچ بخشی از این ماجرا مزاحم نمی‌شدند. به احترام استاد حکیمی از ما فاصله می‌گرفتند. گویا هر کدام‌شان حس می‌کردند گفت‌وگویی که ما داریم، پلی است که مرا به جهان آن‌ها وصل می‌کند. یا شاید هم خیلی ساده‌تر، فکر می‌کردند من کارِ آن‌ها را آسان کرده‌ام: هم برای استاد اسب فراهم کرده‌ام، هم برایش هم‌صحبت شده‌ام تا بقیه‌ی کاروان به قصه و کار خود برسد. در هر صورت، کسی سنگ نزد؛ کسی هم دستم را نگرفت. این هم از تناقض‌های زندگی است: گاهی آدم را می‌پذیرند، اما او را گرم نمی‌کنند، نزدیکش می‌کنند، اما او را به جایی نمی‌نشانند.

هرچه بود، تمام راه – از «تلخک» تا «نیخته» – با همین گام و قصه و سرما و خستگی و نفس‌کشیدن‌هایی که من امروز وزنش را تازه می‌فهمم، چیزی را در یک دنیای ناشناخته برایم ترسیم می‌کرد: اعتماد. اعتمادِ پدرم که اسبش را سپرده بود؛ اعتمادِ من که زبانم را سپرده بودم و اعتمادِ استاد حکیمی که – بی‌آن‌که با مهربانی‌های مرسوم نشان بدهد – اجازه می‌داد من کنار اسبِ او راه بروم و با او حرف بزنم.

***

جلسه‌ی سازمانی نصری‌ها دو روز دوام کرد. «نیخته» در آن روزها برای من فقط یک نامِ جغرافیایی نبود؛ یک صحنه بود. آدم‌ها از قره‌باغ و جاغوری آمده بودند. می‌گفتند ابوذر و میثم و ضابط احمد نیز در آن جمع حضور دارند. این سه از نام‌هایی بودند که در منطقه‌ی ما هم بر زبان مردم می‌چرخید؛ هرچند من هیچ‌کدام را از نزدیک ندیدم.

جایی که جلسه را دایر کرده بودند، از مسجد یا جایی که برای بودوباش عموم مجاهدین در نظر گرفته بودند، کمی فاصله داشت. من اولین بار بود که به «نیخته» می‌آمدم. قریه پر از آدم شده بود: چهره‌های متفاوت، لهجه‌های متفاوت، قامت‌های بلند و کوتاه، نگاه‌های سخت و نرم؛ اما همه با یک چیز مشترک: حسِ این‌که «کارِ مهمی» در پیش است.

من دقیق نمی‌دانستم چه بحث می‌کنند. به زبانِ خودم، هنوز کلیدِ قفلِ آن جهان را نداشتم؛ اما می‌دیدم که موضوع ساده نیست. می‌دیدم کلمات با احتیاط مصرف می‌شوند. می‌دیدم گاهی سکوت، از حرف‌ها بلندتر است. می‌دیدم بعضی‌ها در گوش هم چیزی می‌گویند و بعد نگاه‌شان را از روی هم برمی‌گردانند؛ انگار تصمیم‌ها را باید در لابه‌لای صداها پنهان کرد، چون زمانه، زمانه‌ی آشکار حرف زدن نبود.

بعدها فهمیدم که در آن دو روز «جلسه» تصمیم‌هایی گرفته شده بود که اثراتش برای نصری‌های غزنی خیلی مهم بود: مسیرها، مسئولیت‌ها، تقسیم کار، راه‌های رفتن و نرفتن و حتا مرزهای اعتماد و بی‌اعتمادی. در همان جلسه، برخی اقدامات عمده‌ی سازمان نصر در سراسر ولایت غزنی نیز مرور شده بود.

برای من که تازه پایم را در حلقه‌ی سازمان نصر گذاشته بودم، هر چیز در حلقه‌ی سیاست و رفتارهای این سازمان جالب بود. حس می‌کردم جهانی را کشف می‌کنم که در آن آدم‌ها فراتر از تفنگ، با تحلیل، با تصمیم، با شبکه و با اعتماد هم می‌جنگیدند.

***

در مسیر برگشت، باز هم من پیاده آمدم و استاد حکیمی سوار اسب بود. نه او به تعارف گفت: «چند قدم تو سوار شو»، نه من توقعی داشتم. عجیب است، اما همین «عجیب بودن» به اعتماد من آسیبی نزد. شاید اگر در ذهنم اعتماد را با مهربانی‌های کوچک و تعارف‌های مرسوم می‌سنجیدم، اینجا باید دل‌گیر می‌شدم؛ اما آن‌چه میان ما شکل گرفته بود، از جنس تعارف نبود.

بعدها، در مسیر طولانی دیگری که سال‌های سال پس از آن لحظه‌ها سپری کردم، به این نکته‌ی ظریف بیشتر پی‌ بردم که اعتماد واقعی هرگز با ناز و نوازش ساخته نمی‌شود. اغلب با همان سادگیِ خشکِ راه ساخته می‌شود. مخصوصاً با دوام آوردن، با تحمل کردن، با شریک شدنِ مسیر، بی‌آن‌که کسی بخواهد دیگری را با مهربانی‌های نمایشی بخرد. من راه می‌رفتم، پاهایم خسته می‌شد؛ اما زبانم باز بود و دلم آرام. در همان راه سرد و سنگلاخ، حس می‌کردم چیزی که میان ما جریان دارد، یک رشته‌ی جدی است، رشته‌ای که بیشتر به «جدیتِ زندگی» شبیه است تا به لطافتِ رسم‌ها. اعتماد نیز در خلال همین جدیت زندگی آرام آرام تنیده می‌شد.

آن شب، استاد حکیمی و همراهانش، دوباره مهمان خانه‌ی ما شدند. خانه باز هم جنب‌وجوش گرفت. شعله‌های تنور، صدای دیگ، رفت‌وآمد زنان، و نگاهِ پدرم که هم خوش‌حال بود و هم مراقب. گویا همه چیز دوباره جان گرفته بود. استاد حکیمی باز هم از پدرم خواست اسب را بدهد و اجازه دهد من همراهش تا «قیاق» بروم. پدرم باز هم بی‌درنگ و بی‌تأمل پذیرفت.

پدرم باری دیگر، آن رویه‌ی دیگر وجودش را نشان می‌داد که می‌گفت: اعتماد، وقتی یک‌بار از دلش گذشته است، به سادگی آن را عقب نمی‌زند. پدرم یک‌بار دلش را به این اعتماد سپرده بود؛ حالا پای همان سپردن می‌ایستاد. انگار می‌گفت: «وقتی اعتماد کردم، با اولین باد نمی‌لرزم.»

من هم خوشحال بودم. حس می‌کردم راهی که شروع کرده‌ام، باید به نتیجه برسد. می‌خواستم استاد حکیمی مرا بیشتر بشناسد. می‌خواستم اعتمادش را جلب کنم. می‌خواستم از این پس نوبتِ من باشد که نشان دهم این رابطه برایم در حد یک استقبال و یک شام و یک گفت‌وگوی خوب خلاصه نمی‌شود. از آن به عنوان یک مسیر و یک تعهد خاموش حساب می‌برم. می‌خواستم برای استاد حکیمی پیامم را برسانم که حالا نوبت اوست تا از سمت خودش راه را هموار کند، نه با وعده‌های بزرگ، بلکه با همان شیوه‌ی خودش: با وقت دادن، با دیدنِ من، و با نگه داشتنِ همان رشته‌ی ناپیدای اعتماد که در این چند روز آهسته‌آهسته میان ما تنیده شده بود.

***

در مسیر «تلخک» تا «قیاق» – راهی که حداقل یک‌ونیم روز دیگر طول کشید – استاد حکیمی بیشتر از پیش سخن گفت. انگار او نیز نوبت خود را پذیرفته بود که راه را از سمت خودش روشن کند. در همان راه دراز، میان سکوت کوه و صدای آب و دشت‌های هموار، صریح از من خواست در راه‌اندازی مکتب شهید نظامی کمک کنم؛ مکتبی که قرار بود در سه‌قلعه‌ی «قیاق» افتتاح شود. من بدون درنگ قبول کردم. نه از روی خامیِ نوجوانانه، بلکه از روی یک اعتماد صاف و شفاف که به خودم داشتم. حس می‌کردم می‌توانم معلم شوم؛ می‌توانم چیزی را که از کتاب‌ها و از تجربه‌های کوچکِ درس دادن آموخته‌ام، به یک کارِ واقعی تبدیل کنم.

استاد حکیمی با لحنی مهربان و صمیمی گفت: «اگر بیایی، من هم با تو کار می‌کنم. تو را صرف و نحو یا ادبیات عرب درس می‌دهم. یک سراچه‌ی کوچک در خانه‌ام هست. آنجا می‌توانی بود و باش کنی.»

این جمله برای من فقط یک پیشنهاد نبود. گره سوم بود که این بار با دستان او بسته می‌شد و اعتماد او به من را محکم‌تر می‌کرد. آدم وقتی دروازه‌ی خانه‌اش را باز می‌کند، چیزی فراتر از یک اتاق، بخشی از امنیتِ خود را بخشش می‌کند. به همین دلیل، سراچه‌ی کوچک استاد حکیمی را برای خودم علامت ساده‌ی پذیرفته شدن گرفتم. علامت اینکه «تو را می‌بینم». علامت اینکه «تو را کنار خود می‌خواهم». من از پیشنهاد او، صاف و ساده بوی اعتماد را شنیدم؛ همان بویی که با هیچ تعریف و تمجیدی اشتباه گرفته نمی‌شود. حس کردم استاد حکیمی مرا از بیرونِ حلقه به درونِ حلقه، از یک جامعه‌ی فراخ و کلان به یک آدرس مشخص و روشن اذن ورود داده است: سازمان نصر افغانستان.

***

اجازه گرفتم به خانه برگردم و برنامه‌هایم را منظم کنم. پیش از آمدن بهار برگشتم. این گام اول من برای ورود به مبارزه‌ی سیاسی و اجتماعیِ واقعی در کنار مجاهدین سازمان نصر افغانستان بود.

آن زمان نزدیک هجده سال داشتم و استاد حکیمی شاید نزدیک چهل سال یا یکی دو سال کم‌تر. هنوز موهای سر و ریشش سفید نشده بود؛ اما دقیقاً دو برابر من عمر داشت. حافظه‌اش خوب کار می‌کرد. کتاب‌هایی را که برای مطالعه می‌گرفت به سرعت تمام می‌کرد و محتوای‌شان را به خوبی به ذهن می‌سپرد. دست‌خط نستعلیق زیبایی داشت که به آن مباهات می‌کرد. اغلب که کنارم در سراچه می‌نشست، شعر یا وجیزه‌ای را با همان خط زیبا می‌نوشت و به من می‌داد که بخوانم.

دیری نگذشت که سازمان نصر برایم به یک خانه‌ی تازه تبدیل شد. به مجاهدین سازمان نصر اعتماد کردم. نظامی و سلطانی که هر دو محافظان شخصی استاد حکیمی بودند، مثل دو برادرم شدند؛ با هم قصه و حکایت داشتیم. گاهی شب‌ها به پایگاه سید جمال‌الدین در میانه‌ی دره‌ی سربید می‌رفتم و در قرارگاه می‌ماندم. پایگاه‌های سازمان نصر و پاسداران جهاد، در فاصله‌ای اندک با هم، در یک‌جا بودند. در پایگاه تفنگ را می‌گرفتم و به نوبت پیره می‌دادم. از همان ظرفی که سایر مجاهدین غذا می‌خوردند، غذا می‌خوردم. زیر همان سقفی که آنان می‌خوابیدند، می‌خوابیدم.

این‌ها شاید در ظاهر کارهای معمولی بود؛ اما در باطن علامت‌های یک پیوند بود: یعنی من دیگر «غریبه» نبودم. یعنی میان من و دیگران چیزی بیش از سلام و احوال‌پرسی جریان یافته بود و حلقه‌ی وصلِ همه‌ی این‌ها اعتمادی بود که من و استاد حکیمی به هم نشان داده بودیم.

اتفاق جالب و ارزنده‌ای که شاهدش بودم، همین حسِ پیوند و نزدیکیِ شفافی بود که میان من و استاد حکیمی خلق شده بود. هیچ فاصله‌ای در زمان و مکان پیش نیامده بود که کسی بتواند آن را با مقیاس و معیاری اندازه بگیرد. من نامه‌ای را در یک مسجد به دست استاد حکیمی دادم و او مهمان پدرم شد. ما با هم حرف زدیم و همه چیز از همان نقطه شکل گرفت.

تعداد زیادی از اعضای سازمان نصر که سال‌ها هم‌دیگر را تجربه کرده بودند – خطر و ترس و زندگی و مرگ و دوستی و دشمنی را کنار هم دیده بودند – به این میزان از نزدیکی شفاف و بی‌واسطه با استاد حکیمی نرسیده بودند. من جای هیچ کسی را نگرفته بودم. ادعایی هم نکرده بودم که نصری شده‌ام یا تعهدی با سازمان نصر امضا کرده‌ام. تفنگی از سازمان نصر روی دوشم نینداخته بودم. اما تصور می‌شد من نزدیک‌ترین فرد به استاد حکیمی‌ام.

استاد حکیمی بسیاری از رازهای آن زمان سازمان نصر را با من می‌گفت. به همین ترتیب، بسیاری از رازهایی که من داشتم، جز او کسی از آن خبر نداشت. تجربه‌ی من از نخی عبور می‌کرد که خودم، صاف و راست، آن را اعتماد می‌خواندم. من با همین نخ اعتماد به استاد حکیمی دست داده بودم و چیزی نداشتم که از او پنهان کنم یا پنهان نگه دارم.

من نخواسته بودم متفاوت جلوه کنم؛ اما استاد حکیمی وقتی مرا به خانه‌اش راه داد، این تفاوت را برجسته کرد: او غذا را با دست خودش آماده می‌کرد، روی سینی می‌گذاشت، دسترخوان ساده را زیر بغل می‌گرفت و به سراچه می‌آورد، کنارم می‌نشست، با هم می‌خوردیم و با هم حرف می‌زدیم: از خدا تا دین و مذهب و ایدئولوژی، از شریعتی و مطهری تا اخگر و ساما و نصر و سپاه و امام خمینی.

استاد حکیمی نوشته‌هایش را می‌آورد و برایم می‌خواند. شماره‌های «پیام مقاومت» را می‌آورد که بخوانم. شعرهایش را در وزن‌های گوناگون می‌خواند و از من هم می‌خواست نوشته‌هایم را بخوانم؛ انگار می‌گفت: «اینجا فقط جای شنیدن نیست؛ جای دیده شدن هم هست.»

اغلب اوقات که استاد حکیمی نبود، پدر ریش‌سفید او، غذای ما را می‌آورد. در بسیاری اوقات، من و صادق ظریفی با هم بودیم. صادق ظریفی همکارم در مکتب شهید نظامی قیاق بود. پدر استاد حکیمی، با مهربانی و بزرگواری، غذا و چای و سفره را می‌آورد و از ما در سراچه‌ی خانه‌اش پذیرایی می‌کرد.

استاد حکیمی که خانه بود، بخش‌های زیادی از زمانش را می‌آمد و در سراچه با من سپری می‌کرد. یا درس می‌گفت یا قصه می‌کرد یا از من می‌پرسید و می‌شنید. گاهی با هم یک‌جایی بیرون می‌شدیم و در بیرون از خانه‌اش قدم می‌زدیم. استاد حکیمی، از رابطه‌ای که آن روزها توسط شیخ ذکی از جانب دولت داکتر نجیب‌الله با مجاهدین دنبال می‌شد، برایم پرده برداشت. من به کم و زیاد این ماجرا کار نداشتم. خودش گفت که شیخ ذکی آمده است. گفت دولت چنین تلاشی دارد. از تماسی که رییس خاد و جنرال خداداد گرفته است، یاد کرد. خودش در تردید بود و دلیل تردید خود را نیز بیشتر در لفافه‌ی مذهبی بیان می‌کرد تا به آن‌ها بار سیاسی بدهد.

یک بار از خوابی که دیده بود، برایم قصه کرد. گفت دیده است با جمعی از همراهانش می‌آیند تا به یک «کناراب» می‌رسند و او از وارد شدن و عبور از آنجا خودداری می‌کند. می‌گفت: این همان وارد شدن در معامله با دولت است و او آن را نمی‌پذیرد. برای من خوابش جالب بود. موضع و نگاهش جالب بود. نمی‌توانستم بفهمم که یک رهبر سیاسی چگونه موضع‌گیری سیاسی‌اش را با خواب پیوند می‌داد و از خواب الهام می‌گرفت. روزی آمد و گفت که در «جرمتو» سخنرانی کرده و گفته است که زمانه‌ی ما زمانه‌ی پرفتنه‌ای شده و از امام علی در نهج‌البلاغه نقل قول کرده است که در هم‌چون حالت باید مثل بچه‌شتر نری باشیم که نه کسی بتواند از ما شیری بدوشد و نه بتواند روی دوش ما سوار شود. برای من که تا آن زمان ذهنم پر از ادبیات و نگاه‌های چپ و انقلابی و موضع‌گیری‌های شبه چه‌گوارایی و مائوتسه‌دون و انقلابیون الجزایر و فلسطین و امثال آن‌ها بود، این نوع موضع‌گیری سیاسی یک رهبر بر اساس خواب و تفسیرهای نهج‌البلاغه‌ای خیلی جالب و غیر قابل باور بود؛ اما با این وجود، همه‌چیز را می‌دیدم که صاف و شفاف در یک فضای ساده‌ی اعتماد جریان می‌یافت. من همان بودم که بودم. استاد حکیمی هم همان بود که بود. پرده‌ای نبود که ما را از هم جدا کند.

من خود را با استاد حکیمی، در حلقه‌ی سازمان نصر افغانستان، با نخ ناپیدایی وصل می‌دیدم که از یک نامه شروع شد، از برف گذشت، از آب یخ عبور کرد، به سراچه رسید و بعد آرام‌آرام تبدیل شد به یک خانه. خانه‌ای که در آن نفس می‌کشیدم. خانه‌ای که در آن خودم را می‌دیدم. خانه‌ای که در آن زندگیِ جمعی را برای نخستین بار با گوشت و پوست وجودم لمس می‌کردم.

حالا که به آن زمان‌ها نگاه می‌کنم، به این جنبه از راز اعتماد بیشتر پی می‌برم که اعتماد فقط یک احساس خوب نیست. اعتماد یک راه است. یک شیوه‌ی زیستن است. یک تصمیم خاموش است که آدم را از تنهایی بیرون می‌کشد و به جمع می‌رساند.

اگر این نخ پاره شود، آدم‌ها کنار هم می‌مانند؛ اما با هم نمی‌مانند. اگر این نخ سالم بماند، یک نامه می‌تواند به یک سفر بدل شود؛ یک سفر می‌تواند به یک سراچه برسد و یک سراچه می‌تواند به خانه تبدیل شود که در آن آینده ساخته می‌شود. من از دروازه‌ی همین اعتماد به سازمان نصر وارد شده بودم. دست استاد حکیمی مرا به این حلقه وارد کرده بود.

دیدگاه‌ها (1)

محمد رضای
حوت ۱۰, ۱۴۰۴ | ۱۰:۴۹ ق٫ظ

اعتماد دیواریست که از فرش به عرش می رساند انسان را
اما! این اعتماد ضربه های عمیق بر وجودم زده که هرگز نیامد در زندگیم و این یعنی راه رفتنم در تاریکی مطلق و ترس باز داشتنم از مسیر درست و عروج ام در بلندای یک انسان متعالی
تشکر از استاد رویش از چنین خاطرات الهام بخش❤️

0 پاسخ

ارسال دیدگاه

10000