آب؛ نماد رهایی و آزادی

در رخصتی تابستانی رفته بودیم به یک دشت سرسبز که دریایی آن‌سو ترش بود. آبِ روان با موج‌هایش دلم را آرام می‌کرد. هرچند در راه، در هر «چک‌پاینت» توسط نیروهای نظامی اذیت شدیم و میله‌جاها بند بود، اما داخل یک قریه راحت‌تر بودیم.

وقتی رسیدیم، نزدیک به دریا روی چمن‌های سرسبز نشستیم. چشمانم به آبیِ روان مانده بود. آب با همه‌ی قدرت به صخره‌ها برخورد می‌کرد و صدای دل‌انگیزی ایجاد می‌نمود. با خودم می‌گفتم کاش ماهی بودم یا ستاره‌ای دریایی؛ خلاصه باید جایم در دریا می‌بود. آب به من آرامش می‌داد و شبیه به یک ملودی، ذهنم را به دوردست‌ها می‌برد. فرقی نمی‌کرد باران باشد یا دریا؛ فقط آب باشد.

حتی این روزها معتادِ ظرف شستن شده‌ام؛ وقتی آب بر دستانم جاری می‌شود، حس خوبی به من دست می‌دهد. شاید از بس تنها بوده‌ام و دردها را کشیده‌ام، شاید از بس ذهنم همواره درگیر است، چنین شده‌ام. دلم می‌خواهد همیشه کار کنم و به جای اشک ریختن، خانه را گردگیری کنم و دستانم را با لمس آب، مهمان زیبایی سازم.

با قدم‌هایی آهسته به سمت دریا حرکت کردم. همین که پاهایم را درون آب گذاشتم و آب غلتان و رقصان از روی پاهایم رد می‌شد، حس خوبی به من دست داد. فکر می‌کردم آزادم، اما نبودم. من شبیه به پرنده‌ای آوازخوان بودم که فکرش پرواز بود، اما جایش قفس.

آهسته آهسته پیش رفتم؛ آن‌قدر که تا شانه زیر آب بودم. نگاه کردم به لب دریا، جایی که آغاز آبِ روان بود. همان‌قدر راهی را که آمده بودم نگاه کردم؛ از اول تا به جایی که رسیده بودم. با خودم گفتم برای شنا باید از اول شروع کنی، از آب‌های کم‌عمق.

سرم را زیر آب بردم و خودم را به دست آب سپردم. چیزی نبود جز آرامش. ما چقدر مظلوم بودیم که باید برای لحظه‌ای آرامش و دریا دیدن، ساعت‌ها در موتر می‌رفتیم و هزاران افغانی خرج می‌کردیم؛ در حالی که در دیگر کشورها کافی است نیم ساعت یا یک ساعت راه بروند تا به مقصدشان برسند و آزاد باشند.

با خودم گفتم در کنار همه‌ی این حسرت‌ها، باید شبیه به همین آب از صفر شروع کرد، به دوردست‌ها رسید، زیبایی پخش کرد و آرامش را به دل‌های بی‌قرار و ناآرام هدیه داد. من از همین جاری شدنِ آب از هیچ و پا گذاشتن به دریاچه‌ای که زیبا بود و موج‌هایش محکم، فهمیدم که برای شنا کردن باید از آب‌های کم‌عمق شروع کرد و برای دریا شدن، باید قطره قطره آب را از باران جذب نمود.

من فهمیدم همان‌گونه که شنا از آب‌های کم‌عمق شروع می‌شود و به عمق دریا می‌رسد و دوباره تا نور، برای رؤیا هم می‌توان از صفر شروع کرد، به عمقش رسید و تا به نور پیش رفت.

گاه‌گاهی باید از صفر شروع کرد تا بتوان رسید؛ باید با طوفان برخورد کرد تا نیروی بیشتری یافت، به دشت و بیابان رسید تا جان بخشید، و برای آدمی، با صدای موجی که شبیه به یک ملودی زیباست، آرامش‌بخش بود. و همین است قصه و آغاز برای یک پایان زیبا. گاهی باید عمیق دید و عمیق فکر کرد؛ شاید نجات در همین عمیق دیدن‌ها باشد.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000