ازدواج اجباری و نابودیِ زندگی

«زندگی من را نابود کردند.» جمله‌ای که یک دختر جوان بیست‌ساله پیش از خودکشی‌اش در نامه‌ای نوشته بود.

امروز زمانی که مصروف کارهای خانه بودم، زنگ موبایل مادرم به صدا درآمد. مادرم پاسخ داد و حرف‌های مبهمی می‌گفت. از لابه‌لای حرف‌هایش فهمیدم که کسی فوت کرده است.

مصروف کارهایم شدم که مادرم نزدیک آمد و گفت: «دخترم! یکی از دخترانِ قوم که دو ماه پیش عروس شده بود، امروز فوت کرده. من آنجا می‌روم تا دوباره پس بیایم؛ خانه را مرتب کن.»

سرم را به نشانه‌ی تایید تکان دادم و مصروف پاک‌کاری خانه شدم. ذهنم آرام‌آرام سراغ آن دختر رفت؛ نمی‌دانستم مادرم کی را می‌گوید؟ یعنی آن عروس را چه شده بود؟ تازه عروسِ جوان را چه شده باشد؟

همه‌ی افکارم به سوی آن عروسِ ناشناخته بود؛ تا اینکه بعد از سه ساعت، مادرم دوباره به خانه برگشت. چایی دم کردم و پهلویش نشستم.

بعد از احوال‌پرسی، از او در مورد شخصِ فوت‌شده پرسیدم. آه عمیقی کشید و گفت: «دخترم، عروسی که امروز فوت شده، از خویشاوندهای ما بود که دو ماه پیش با یک پیرمردِ خارجی عروسی کرده بود.»

از سر کنجکاوی دوباره پرسیدم که چرا فوت شده؟

مادرم با لحن آرامی جواب داد: «چه بگویم دخترم؟ شوهرش پنجاه‌ساله بود و خودِ دختر بیست‌ساله. در آن زمان، پیش چشمان پدرش را پول و ثروت گرفتند و دسته‌گلِ زیبایی را در جنگلِ پر از خار انداختند. دختر به این ازدواج راضی نبود، اما پدر دختر اصرار داشت که دختران حالا هیچ کاری نمی‌توانند؛ نه درس خوانده می‌توانند، نه تدریس می‌توانند، نه شغلی دارند و نه درآمدی تا در جوانی‌شان بار و دوش پدر باشند. او به دخترش می‌گفت: تو خارج برو و از آنجا می‌توانی ما را حمایت کنی.»

اما باز هم دختر راضی نبود. دختر را با زور و اجبار به نکاح آن پیرمرد درآوردند و هر قدری که توانستند، از پیرمرد پول گرفتند.

قسمی که گفتم، دو ماه از عروسی‌شان می‌گذرد. پیرمرد می‌خواست دوباره خارج برود، اما زنش در یک خانه تنها بود. دخترک بیچاره گفته بود: «من در اینجا می‌ترسم و به خانه پدرم می‌روم.» اما مرد مخالف بود و می‌گفت: «تو باید همین‌جا باشی، مگر خانه نداری؟»

دختر ناله و زاری می‌کرد و می‌گفت: «من در این حویلیِ بزرگ شب‌ها تنهایی نمی‌توانم.» اما پیرمرد راضی نمی‌شد. سرانجام بحث هر دو جدی‌تر شد و پیرمرد همان لحظه دختر را ترک کرد و به خارج رفت.

دختر هم که دیگر طاقت حرف‌های پدر، ترس‌هایی که شب قرار بود سراغش بیاید و اجبار شوهر را نداشت، مجبور شد دست به خودکشی بزند. خود را حلق‌آویز کرده بود و فقط کاغذی رویش بود که نوشته بود: «زندگی من را نابود کردند.» زندگی‌اش را تمام کرد.

منی که از شنیدن این داستان غمگین شده بودم، هر لحظه فقط دلم می‌خواست بروم و سزای آن پیرمرد و از همه مهم‌تر، پدر دختر را بدهم؛ اما نمی‌توانستم.

دختران سرزمین من همیشه قربانی فقر و محرومیت هستند. من شرط می‌بندم اگر آن دختر حق تحصیل، کار و درآمد را داشت، فعلاً در خانه پدری‌اش، بدون هیچ‌گونه تحقیر و لت‌وکوب، مصروف درس خواندن بود و می‌توانست مستقل باشد؛ نه حرفی از خواستگار را می‌شنید و نه محنت‌های پدر را.

این تنها داستان یک دخترخانم نیست، بلکه روزانه ده‌ها دختر و زن افغان قربانی چنین ظلم و ستمی می‌شوند و حتی آزادی بیان ندارند؛ و فقط زندگی‌شان را با یک جمله ختم می‌کنند: «زندگی من را نابود کردند…»

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000