اعتماد (۵۱)- زن؛ پارادایمی جدید در میدان مقاومت

این یادداشت، به‌گونه‌ای ادامه‌ و شرحی بیشتر از نکته‌هایی است که در یادداشت پیشین به آن پرداختم. در این یادداشت می‌خواهم نقش و جایگاه زن در دیدگاه مزاری را از زاویه‌های تازه‌تری نیز مرور کنم. در یادداشت‌های چهل‌ونهم و پنجاهم، از نسبت زن و هزاره، از «جرم حضور»، از کاریدور بدیل، از چهار بُعد مشارکت و از سویه‌ی ثبات‌ساز حضور زنان در مقاومت سخن گفتم. اکنون می‌خواهم این مسیر را با تکیه بر سخنان مستقیم مزاری و اسناد عینی آن دوران روشن‌تر دنبال کنم؛ زیرا روشن‌ترین سند برای فهم نگاه مزاری به زن، نه برداشت دیگران، بلکه کلام صریح خود اوست؛ کلامی که در جلسه‌ها، سخنرانی‌ها، مصاحبه‌ها و رویارویی‌های مستقیم با مخالفان، در لحظه‌های دشوار و زیر فشار، از زبانش بیرون آمده و ثبت شده است.

پارادایم جدید را نمی‌شود تنها از شعار شناخت. باید دید صاحب آن پارادایم در لحظه‌های آزمون چه می‌کند؛ لحظه‌هایی که فشار داخلی و بیرونی هر دو سنگین است، ماندن بر اصل هزینه دارد و کناررفتن از آن آسان‌تر به نظر می‌رسد. در یادداشت پیشین از ثبات مزاری در بحران سخن گفتم. در این یادداشت می‌خواهم همان ثبات را در میدانی مشخص‌تر نشان دهم: میدان موضع‌گیری درباره‌ی زن؛ نه در فضای آرامش، بلکه درست در متن همان بحران و آشوبی که کابل را فرا گرفته بود. این آزمون، هم درون‌حزبی بود و هم بیرون‌حزبی. مزاری در هر دو میدان، با یک سنجه سخن گفت و بر یک موضع ایستاد.

در این یادداشت، می‌کوشم از چند منبع مستقیم استفاده کنم: از مصاحبه‌ها و سخنان مزاری که توسط عبدالله غفاری در فریاد عدالت جمع‌آوری شده است، از کتاب‌های «احیای هویت» و «سخنانی از پیشوای شهید»، از خاطرات و یادداشت‌های شخصی خودم از آن دوران و از فیلم‌هایی که در صفحات نصرالله پیک و امان‌الله قایمی‌زاده به نشر رسیده اند و هر کدام روشنگری‌های مهمی درباره‌ی آن روزها در خود دارند. این اسناد، نه روایت تاریخیِ بی‌طرف، بلکه روایت کسانی است که در آن میدان حاضر بوده، از نزدیک می‌دیده و می‌شنیده است. از همین‌رو، گزارش‌هایی که توسط آن‌ها فراهم آمده است، وزن خاصی دارند.

***

مزاری در مصاحبه‌ای با صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران، هنگامی که از جایگاه زنان در نگاه اسلامی و دیدگاه حزب وحدت سخن می‌گوید، با صراحت اعلام می‌کند که «زنان از کلیه‌ی حقوق انسانی برخوردار هستند و می‌توانند در همه‌ی عرصه‌های حیات اجتماعی ـ سیاسی کشور فعال باشند، انتخاب شوند و انتخاب کنند.» او همین دیدگاه را در نخستین مصاحبه‌ی ویدیویی خود با عبدالاحمد مبارز در دفتر خود در ساختمان علوم اجتماعی نیز بیان کرد؛ مصاحبه‌ای که در آن، وضعیت جنگی غرب کابل و مواضع حزب وحدت را تشریح می‌کرد. بعدتر، در سخنرانی خود در دانشگاه کابل، بار دیگر با تأکیدی ویژه بر همین موضوع انگشت گذاشت.

در این جمله‌ی کوتاه، چند کلیدواژه نهفته است که هر کدام دری به فهم پارادایم مزاری می‌گشاید. «کلیه‌ی حقوق انسانی» یعنی بدون استثنا، بدون تبصره و بدون آن «اما»هایی که در تاریخ افغانستان، حق زن را همواره ناقص، مشروط و وابسته به اراده‌ی مردان ساخته‌اند. «همه‌ی عرصه‌های حیات اجتماعی ـ سیاسی» یعنی حضور زن تنها به خانه، مسجد یا کارهای خدماتی محدود نیست؛ زن حق دارد در متن جامعه، سیاست، تصمیم‌گیری و مسئولیت حضور داشته باشد. «فعال باشند» یعنی حضوری واقعی، نه حضوری تشریفاتی و خاموش. «انتخاب شوند و انتخاب کنند» دایره‌ی مشارکت سیاسی زن را کامل می‌کند: زن هم صاحب رأی است و هم می‌تواند صاحب مقام، نمایندگی و مسئولیت باشد.

در همین نقطه، تفاوت نگاه مزاری با بسیاری از رهبران هم‌عصرش آشکار می‌شود. او نمی‌گوید زنان فقط می‌توانند در انتخابات شرکت کنند؛ می‌گوید می‌توانند «انتخاب شوند». این تعبیر، در فضای سیاسی و مذهبی آن روز افغانستان، سخنی عادی نبود. مزاری زن را نه فقط در مقام حضور، بلکه در مقام تصمیم‌گیری، رهبری و نمایندگی به رسمیت می‌شناخت. زن باید در میدان باشد، باید بتواند سخن بگوید، باید در تعیین سرنوشت سهم بگیرد و باید در ساختن آینده، نقشی عملی و مسئولانه داشته باشد.

موضع رسمی حزب وحدت درباره‌ی زنان نیز در سخنان مزاری با صراحت بیان شده است: «ما معتقدیم که زنان مسلمان افغانستان، در عین حال که یکی از اقشار همیشه محروم و مظلوم افغانستان بوده‌اند، همواره در همه‌ی تحولات و بحران‌های این سرزمین، مخصوصاً جنگ استقلال‌طلبانه بر ضد انگلیس و جهاد رهایی‌بخش بر ضد اشغال‌گران شوروی، فعالیت چشمگیر و نقش بسیار مؤثر داشته‌اند. نادیده گرفتن حقوق آنان و جلوگیری از شرکت آن‌ها در تعیین سرنوشت و حق رأی در انتخابات، مخالف دستورات اسلام و یک ستم بزرگ می‌باشد.»

اگر بخواهیم نگاه مزاری به زن را در بستر سیاسی آن روز افغانستان درک کنیم، باید ببینیم سایر جریان‌ها در آن زمان چه می‌گفتند و چگونه عمل می‌کردند. جریان طالبان، که در سال‌های پایانی مقاومت هنوز در حال شکل‌گیری بود، زن را از هرگونه حضور عمومی منع می‌کرد: نه تحصیل، نه کار و نه حضور در فضای عمومی بدون محرم. جریان ربانی و مسعود، که ادعای میانه‌روی داشت، در عمل زنان را از ساختارهای تصمیم‌گیری کنار گذاشته بود. حزب اسلامی حکمتیار نیز، با آن‌که برخی آن را «مدرن» می‌دانستند، نگاهی سخت‌گیرانه به حضور عمومی زن داشت. در چنین فضایی، حزب وحدت تحت رهبری مزاری سخنی متفاوت می‌گفت: زن حق انتخاب‌کردن و انتخاب‌شدن دارد. این موضع، در آن فضای سیاسی، موضعی شجاعانه بود.

این شجاعت از روی محاسبه‌ی سیاسی برای جلب حمایت غرب یا نهادهای بین‌المللی نبود؛ زیرا مزاری در آن دوران به هیچ پشتوانه‌ی بین‌المللی معناداری دلگرمی نداشت. غرب هنوز «نظم» را در حاکمیت مجاهدین جست‌وجو می‌کرد و چشم بر بسیاری از رفتارهای آنان می‌بست. مزاری در عمل، به اتکای نیروی داخلی مردم خود می‌جنگید و در همان حال، موضعی بلند و روشن درباره‌ی حقوق زن اتخاذ می‌کرد. این نشان می‌دهد که این موضع، نه یک تاکتیک، بلکه یک اعتقاد بود. تفاوت میان تاکتیک و اعتقاد، هنگامی روشن می‌شود که پای هزینه به میان آید و مزاری هزینه‌ی اعتقاد خود را پرداخت.

مزاری در سخنرانی خود در دانشگاه کابل، درباره‌ی حقوق بشر می‌گوید: «امروز تمدن بشری و مجامع بین‌المللی یک سلسله اصول و ضوابطی را به عنوان حقوق بشر مورد توافق قرار داده است… اسلام نه تنها با این اصول مخالف نیست، بلکه آن‌ها را قرن‌ها قبل از این مجامع اعلام کرده بود.» بیان چنین سخنی در دانشگاه کابل، در سال‌هایی که بیشتر رهبران جهادی از «نظام اسلامی» در برابر «ارزش‌های غربی» سخن می‌گفتند، نشان‌دهنده‌ی فهم مزاری از نسبت میان اسلام و حقوق بشر است. او در میان این دو نه تضاد می‌دید و نه تناقض؛ بلکه پیوند می‌دید. حقوق زن، در این منطق، امتیازی نیست که از کاپیتول وارد شود، بلکه اصلی است که اسلام خود آن را از همان آغاز اعلام کرده است.

این نگاه، در موقعیت خاص مزاری، اهمیتی راهبردی داشت؛ زیرا بخش مهمی از مخالفت با حقوق زن، در پوشش استدلال‌های دینی بیان می‌شد. مخالفان می‌گفتند تحصیل زن، مشارکت سیاسی زن و حضور زن در ساختارهای تصمیم‌گیری با اسلام ناسازگار است. مزاری این استدلال را از بنیاد رد می‌کرد. او نمی‌گفت اسلام را کنار بگذاریم تا به زن حق بدهیم؛ می‌گفت اسلامِ درست، حق زن را تأیید می‌کند. این تفکیک میان اسلام به‌مثابه‌ی دینی انسانی و اسلامی که بهانه‌ای در خدمت قدرت مردان ساخته شده بود، در کلام مزاری آشکار است.

تعبیر «ستم بزرگ» در این سخن، معنایی ویژه دارد. مزاری محروم‌کردن زن از حق رأی و تعیین سرنوشت را اختلاف سلیقه نمی‌داند؛ آن را احتیاط دینی یا مصلحت سیاسی نیز نمی‌خواند. او می‌گوید این کار ستم است؛ آن‌هم «ستم بزرگ». یعنی محروم‌کردن زن، تنها بی‌عدالتی در حق یک قشر نیست؛ بلکه ضربه‌ای به اسلام، مردم و آینده‌ی کشور است. در این نگاه، انکار حق زن، انکار نیمی از مردم است و سیاستی که نیمی از مردم را حذف کند، نه عادلانه است، نه اسلامی و نه ملی.

مزاری در بحث انتخابات نیز با همان صراحت می‌گوید: «ما معتقدیم که انتخابات باید کاملاً آزاد باشد و همه‌ی مردم افغانستان بتوانند در آن شرکت کنند. ما سیستم انحصار را به هر شکل و شیوه‌ی آن رد می‌کنیم و طرف‌دار شرکت کلیه‌ی مردم افغانستان اعم از زن و مرد، پیر و جوان، برای تعیین سرنوشت سیاسی‌شان هستیم. این عادلانه نیست که مردان حق شرکت در انتخابات داشته باشند، ولی زنان از این حق مسلم انسانی و اسلامی‌شان محروم باشند.»

این سخن در امتداد همان وجیزه‌ی بزرگ او قرار می‌گیرد که گفت: «دیگر هزاره بودن جرم نباشد.» اگر انحصار، به هر شکل و شیوه‌اش، مردود است، انحصار مردانه نیز مردود است.

مزاری در سخنرانی دانشگاه کابل، این موضع را حتی ساده‌تر و روشن‌تر بیان می‌کند: «اگر بگویم زن‌ها شرکت نکنند، بدین ترتیب نصف مردم در انتخابات حاضر نبوده و انتخابات ناقص خواهد بود.» می‌خواهم بر واژه‌ی «ناقص» در این‌جا بیشتر درنگ کنیم. مزاری نمی‌گوید انتخابات بدون زن کم‌رنگ می‌شود؛ می‌گوید ناقص می‌شود. یعنی سیاست بدون زن، تمام نیست. همان‌گونه که افغانستان بدون هزاره، افغانستانی کامل نیست، سیاست بدون زن نیز سیاستی کامل نیست. حذف زن از انتخابات، همانند حذف هزاره از معادله‌ی ملی، تنها ظلم به یک گروه نیست؛ ناقص‌کردن کل تصویر مردم است.

***

اما سنگین‌ترین آزمون برای پارادایم تازه‌ی مزاری درباره‌ی زن، در درون خود حزب وحدت رخ داد. این آزمون، نشانه‌ای روشن از این واقعیت بود که تغییر یک پارادایم، هرگز تنها با اعلام آن ممکن نمی‌شود؛ باید در برابر مقاومت‌های درونی نیز ایستاد و هزینه‌ی آن را پذیرفت. تکه‌هایی که این تصویر را کامل می‌سازند، باید به تکرار و از زاویه‌های مختلف بازبینی شوند و مورد تعمق قرار گیرند.

قبلاً یاد کردم که در خزان سال ۱۳۷۱، کمیسیون فرهنگی حزب وحدت سمیناری سه‌روزه برای بررسی مسائل سیاسی افغانستان در تالار دانشکده‌ی طب دانشگاه کابل برگزار کرد. در این سمینار، نزدیک به ۱۵۰۰ نفر از روشنفکران، نویسندگان و شخصیت‌های سیاسی و فرهنگی حضور داشتند و دیدگاه‌های حزب وحدت درباره‌ی حقوق زنان، نظام سیاسی افغانستان، جایگاه روشنفکران و حقوق اقلیت‌های قومی و مذهبی مورد بحث و بررسی قرار گرفت.

پیام این سمینار در آن شرایط روشن بود: حتی در دل جنگ، می‌توان و باید درباره‌ی حقوق بشر، حقوق زن و ساختار سیاسی آینده فکر کرد. این پیام، بخشی از همان چیزی بود که مزاری ثبات را بر آن بنا می‌کرد؛ نه فقط ثبات نظامی، بلکه ثبات فکری و ارزشی. مردمی که در دل بحران نیز از اصول خود دست نمی‌کشند، پایدارترند. بحران، برای آنان صرفاً میدان بقا نیست، میدان تعریف آینده نیز هست.

اما یادآوری کردم که همین سمینار، به بزرگ‌ترین آزمون داخلی پارادایم مزاری درباره‌ی زن نیز تبدیل شد. در آخرین روز سمینار، آیت‌الله محقق کابلی، دبیر شورای عالی نظارت حزب وحدت، پشت میز خطابه قرار گرفت تا سخنانی به‌عنوان اختتامیه ایراد کند. او، بدون توجه کافی به محتوای سمینار و دیدگاه رسمی و سیاسی حزب وحدت، از موضع یک روحانی سنتی، مسائلی را درباره‌ی حقوق و جایگاه زنان مطرح کرد که حزب وحدت به‌طور رسمی از آن‌ها حمایت نمی‌کرد.

این سخنرانی در حلقه‌ی درون‌تشکیلاتی حزب وحدت با واکنش‌های متفاوتی مواجه شد: برخی از روحانیون سنتی‌تر از آن دفاع کردند و گفتند آیت‌الله محقق کابلی بر اساس مسئولیت شرعی خود سخن گفته است. در مقابل، شماری از روشنفکران، زنان تحصیل‌کرده و اعضای جوان‌تر حزب اعتراض کردند که این سخنان با موضع رسمی حزب وحدت تعارض دارد.

این اختلاف، درون حزب را در برابر یک دوگانگی جدی قرار داد: یک طرف می‌گفت باید به اجتهاد و تشخیص دینی یک روحانی احترام گذاشت، طرف دیگر تأکید می‌کرد که در یک حزب سیاسی، موضع رسمی حزب باید بر دیدگاه شخصی افراد اولویت داشته باشد. مزاری باید در این تقاطع تصمیم می‌گرفت؛… و تصمیم گرفت.

این تصمیم، نمونه‌ای روشن از ثبات مزاری در برابر یک بحران داخلی بود. ساده‌ترین راه آن بود که بگوید این موضوع به اجتهاد فقهی مربوط است و موضع رسمی حزب در چنین مواردی قابل تطبیق نیست. بسیاری از رهبران در تاریخ، با انتخاب همین راه آسان، تعارض‌های درونی را به تعویق انداخته‌اند؛ اما این تعویق‌ها بعدها به تناقض‌های عمیق‌تر و بحران‌های بزرگ‌تر انجامیده است.

مزاری چنین نکرد. او موضع گرفت؛ صریح، روشن و بی‌ابهام. این روش، در کوتاه‌مدت هزینه داشت، اما در بلندمدت خط مشی حزب را روشن نگه داشت. مردم می‌دانستند موضع حزب وحدت درباره‌ی زن چیست و این موضع، موضوع معامله و مصلحت‌اندیشی‌های مقطعی نیست.

مزاری در نخستین جلسه‌ی رسمی هیأت رهبری حزب وحدت، این سخنرانی را به‌شدت محکوم کرد و آن را مغایر با موضع و دیدگاه‌های سیاسی حزب دانست. قبلاً از زبان کسانی که در آن جلسه حضور داشتند، نقل کردم که وقتی کسی این سخنان را در چارچوب مسئولیت مذهبی و شرعی توجیه کرد، مزاری با لحنی غیر متعارف گفت: «این‌جا حزب است یا طویله؟»

این جمله، شاید یکی از تندترین سخنانی باشد که از مزاری در مواجهه با همراهان خود نقل شده است. اما همین تندی، حامل پیامی روشن بود: در حزب وحدت، موضع رسمی حزب خط قرمز است. حتی عضو بلندپایه‌ی شورای عالی نظارت نیز نمی‌تواند با تکیه بر جایگاه دینی خود، از تریبون رسمی حزب سخنی بگوید که با موضع اعلام‌شده‌ی حزب تعارض داشته باشد.

این لحظه، از چند جهت برای فهم مزاری اهمیت دارد. نخست، نشان می‌دهد که موضع او درباره‌ی زن، موضعی نرم، فرعی و قابل تعویق نبود؛ بلکه یک اصل و خط قرمز سیاسی بود. دوم، نشان می‌دهد که او مرز میان باور دینی شخصی و سیاست رسمی حزب را جدی می‌گرفت. مزاری خود به آیت‌الله محقق کابلی ارادت عمیق مذهبی داشت، اما این ارادت را مانعی در برابر استقلال مواضع سیاسی خود نمی‌دانست. سوم، نشان می‌دهد که ایستادگی در برابر فشار، حتی هنگامی که از درون حزب می‌آمد، برای او یک اصل بود.

مزاری از بیرون و درون حزب، زیر سنگین‌ترین فشارهای سیاسی و نظامی قرار داشت و به‌آسانی می‌توانست مسأله‌ی حقوق زن را به قلمرو «موضوعات اجتهادی» حواله دهد و بی‌هزینه از کنار آن بگذرد. اما چنین نکرد. او اجازه نداد یک اصل انسانی و سیاسی، در پوشش اختلاف فقهی کم‌رنگ یا بی‌اثر شود.

کابل آن روزها به جعبه‌ای سربسته و وهم‌انگیز می‌مانست؛ فضایی انباشته از ترس، سوءظن و اضطراب که در آن، تکان‌خوردن هر سنگ و چوب و مطرح‌شدن هر سخن و موضع، می‌توانست موج تازه‌ای از آشفتگی و بحران برانگیزد. مزاری در مرکز همین فشارهای پی‌هم ایستاده بود و هر روز نه فقط توان سیاسی و نظامی او، بلکه صبر، استقامت و ظرفیت سازنده‌اش برای مهار بحران و ایستادن بر اصول نیز به آزمون گرفته می‌شد.

این واقعیت که جامعه‌ی هزاره، با وجود قرن‌ها فشار اقتصادی و سیاسی، حذف تاریخی و محدودیت‌های جغرافیایی و فرهنگی، توانست زنانی تحصیل‌کرده پرورش دهد که در سال‌های جنگ وارد شورای مرکزی حزب وحدت شوند، یکی از شگفتی‌های تاریخ این مردم است. این زنان، با وجود همه‌ی دشواری‌ها، راه تحصیل را پیموده بودند؛ در کابل، در ولایات، در پاکستان و در ایران. مزاری این ظرفیت را دید، آن را به رسمیت شناخت و به کار گرفت.

این اقدام، در حقیقت، ادامه‌ی همان اعتمادی بود که مزاری به تمام مردم هزاره داشت: ظرفیت شما بسیار بیشتر از آن چیزی است که نظام ستم و تبعیض به شما القا کرده است. همان‌گونه که او جامعه‌ی هزاره را از جایگاه قربانی صرف بیرون می‌کشید و به کنش‌گری سیاسی فرامی‌خواند، زنان هزاره را نیز از حاشیه به متن ساختار سیاسی وارد می‌کرد.

در این‌جا، نکته‌ای ظریف اما مهم وجود دارد. مزاری از یک‌سو اعلام می‌کرد که موضع حزب درباره‌ی زن ثابت و روشن است و از سوی دیگر، در عمل، زنان تحصیل‌کرده را وارد ساختار حزب کرده بود. این دو اقدام، در کنار هم، پیامی واحد داشتند: شعار بدون ساختار، پوچ است و ساختار بدون اندیشه و موضع روشن، بی‌روح.

مزاری هر دو را با هم داشت. این همان چیزی بود که بسیاری از رهبران فاقد آن بودند: توانایی تبدیل سخن به ساختار واقعی. این توانایی، بخش مهمی از مدیریت بحران است. در بحران، کلام باید با عمل هم‌خوان باشد؛ وگرنه اعتماد فرو می‌ریزد. مزاری می‌دانست که اگر از حق زن سخن بگوید، اما زن در ساختار قدرت حضور نداشته باشد، آن سخن به‌زودی اعتبار خود را از دست خواهد داد.

در زمینه‌ی آموزش نیز مزاری موضعی روشن داشت. در سخنرانی دانشگاه کابل گفت که «وظیفه‌ی ملی و اسلامی است که دانشگاه باز باشد تا نسل جوان اعم از زن و مرد تحصیل کنند و آینده‌ی افغانستان در دست این‌هاست… سرنوشت افغانستان را جوانان افغانستان تعیین می‌کنند و نباید بی‌سواد بماند.»

کنار هم نشاندن دو واژه‌ی «ملی» و «اسلامی» در این جمله تصادفی نیست. مزاری می‌خواست بگوید که آموزش دختران و زنان، نه فقط یک ضرورت ملی، بلکه یک تکلیف دینی نیز هست. این سخن، پاسخی مستقیم به کسانی بود که تحصیل زن را با دین ناسازگار می‌دانستند. در منطق مزاری، بی‌سواد نگه‌داشتن زن، هم خیانت به آینده‌ی کشور بود و هم تخطی از مسئولیت دینی.

یکی از نکته‌های مهم در سمینار دانشکده‌ی طب در سال ۱۳۷۱ و دومین سمینار در سال ۱۳۷۲، حضور روشنفکران، استادان دانشگاه و شخصیت‌های فرهنگی در کنار حزب وحدت بود. این حضور نشان می‌داد که پارادایم مزاری، تنها به جامعه‌ی هزاره محدود نمی‌ماند و ظرفیت آن را داشت که طیف گسترده‌تری از نیروهای سیاسی و فکری افغانستان را جذب کند.

یکی از دلایل این جاذبه، دقیقاً همین موضع روشن و بی‌ابهام درباره‌ی حقوق زن بود. جامعه‌ی روشنفکری کابل در آن دوران می‌خواست بداند کدام جریان سیاسی آماده است درباره‌ی حقوق بشر، حقوق زن و آینده‌ی دموکراتیک افغانستان سخن بگوید. حزب وحدت، در دوران رهبری مزاری، این آمادگی را نه فقط در سخن، بلکه در ساختار و تصمیم سیاسی خود نشان داد.

***

مزاری در یکی از سخنرانی‌های خود، با اشاره به قیام مردم کابل در برابر حکومت کمونیستی تحت اشغال شوروی، به تناقضی عمیق در رفتار برخی از رهبران جهادی اشاره می‌کند. او می‌گوید در آن قیام، زنان نقشی اساسی داشتند؛ اما همان رهبرانی که سال‌ها در پاکستان و اروپا نشسته بودند، پس از پیروزی اعلام کردند که زن حق ندارد درباره‌ی سرنوشت کشور سخن بگوید. مزاری می‌گوید:

«آنچه که به ما گزارش داده‌اند، نقش بیشتر را هم در آن‌جا خواهران انجام دادند. این عجیب بود که پس از چهارده سال مبارزه و جهاد و زجر و تکلیف، تعدادی از رهبران می‌گویند: نصف از جمعیت ما، زنان حق ندارد برای سرنوشت‌شان حرف بزنند. ولی وقتی این‌ها در پاکستان و اروپا نشسته بودند، این خواهران قهرمان این حرکت را به وجود آوردند و مردم کابل جوشید.»

این تعارض، از ماهیت بحران مقاومت جدا نبود. مزاری در همان سخنرانی، پیش از آن‌که از جاده‌ی میوند یاد کند، از یک تناقض تاریخی سخن گفته بود: تناقض میان زنی که در روز انقلاب قهرمان است و زنی که در روز انتخابات بی‌حق شمرده می‌شود.

این تناقض، در نگاه مزاری، نشانه‌ی بیماری عمیق‌تری بود: دیدن انسان‌ها به‌عنوان ابزار، نه غایت. انسان‌هایی که «کار» می‌کنند، «فداکاری» می‌کنند و «نقش» دارند، اما حق ندارند تصمیم بگیرند. در چنین نگاهی، انسان ابزار است؛ ابزار پیروزی، ابزار قربانی‌شدن و ابزار نمایش. مزاری می‌خواست نگاهی را بنیاد بگذارد که در آن، انسان غایت باشد؛ زن و مرد، هزاره و تاجیک، پشتون و اوزبیک.

مزاری سپس از صحنه‌ای در جاده‌ی میوند یاد می‌کند که تصویری ماندگار از حضور زن در میدان مقاومت است:

«به ما گفته‌اند که یکی از خواهران در جاده‌ی میوند چادرش را گرفته، به سر یک افسر افغانی انداخته بوده و گفته بود: تو غیرت افغانیگی‌ات را فراموش کرده‌ای، این چادر ما را تو سر کن، سلاحت را بده که ما از خود دفاع کنیم. من معتقد هستم که این حرکت، حرکت سرنوشت‌ساز بود و ما باید از این روزها تجلیل کنیم.»

این روایت، تنها یادآوری نقش زنان در یک حادثه‌ی تاریخی نیست؛ بلکه پرده‌برداری از یکی از تناقض‌های بزرگ سیاست افغانستان است.

تصویر آن زن در جاده‌ی میوند، هنگامی که چادرش را بر سر افسر می‌اندازد، در ذهن من ماندگار شده است. چادر در فرهنگ ما نمادی دوگانه است: هم نشانه‌ی پوشش و حیا و هم نماد محدودیت و کنترول. اما آن زن در همان لحظه، با استفاده از همین نماد، معادله را وارونه کرد. او نگفت: «چادرم را بردار»؛ گفت: «این چادر را تو بر سر کن و سلاحت را به من بده.»

معنای سخنش روشن بود: من حاضرم بجنگم و تو نیستی؛ پس جای ما را عوض کن. این جمله در ظاهر طعنه بود، اما در باطن یک اعلامیه: زن در لحظه‌ی بحران، صاحب اراده است، صاحب عمل است و صاحب تصمیم است. مزاری این اعلامیه را شنید و بازگفت؛ زیرا می‌دانست که این زبان، زبان مردم است.

مزاری این تناقض را با همان زبان ساده و بی‌واسطه‌ای آشکار می‌کرد که مستقیماً به قلب مخاطب می‌رسید. او می‌گفت در لحظه‌ی خطر، از شجاعت و قربانی زن استفاده می‌شود؛ اما در لحظه‌ی تصمیم، حق او انکار می‌گردد. زن در روز رنج و فداکاری، «خواهر قهرمان» است؛ اما در روز تقسیم قدرت، موجودی ممنوع.

این دوگانگی، در نگاه مزاری، منطق سیاستی بود که باید شکسته می‌شد. کسی که در میدان خطر نقش دارد، باید در تعیین سرنوشت نیز حق داشته باشد. این اصل ساده، در تاریخ افغانستان اصلی انقلابی بود.

در منطق «بازی‌های گرسنگی»، کاپیتول دقیقاً همین کار را می‌کند: از رنج ناحیه‌ها نمایش می‌سازد، اما به آنان حق تصمیم‌گیری نمی‌دهد. قربانی را نشان می‌دهد، اما صدایش را خاموش می‌کند. در بازی، قهرمانان ناحیه‌ها می‌میرند تا کاپیتول سرگرم بماند، اما هرگز جایگاهی در ساختار قدرت کاپیتول ندارند.

زن افغانستان نیز در بسیاری از مقاطع تاریخ چنین وضعیتی داشته است: در انقلاب، جنگ، مهاجرت و محاصره حضور داشته، اما هنگام نوشتن قانون، تقسیم قدرت و تعیین آینده، از میدان بیرون رانده شده است. مزاری در برابر همین منطق ایستاد. او می‌گفت حضور در رنج باید به حق در تصمیم تبدیل شود.

***

مزاری تنها سخن نگفت. نگاه او به زن در حد جمله و شعار باقی نماند. او در همان محدوده‌ی تنگ جنگ، فقر، محاصره و ساختارهای مردسالارانه‌ی جامعه، گام‌های عملی برداشت. از سال ۱۳۷۰، شماری از زنان تحصیل‌کرده وارد شورای مرکزی حزب وحدت شدند. در فضای سیاسی افغانستان آن روز، که بیشتر جریان‌ها زنان را از ساختارهای تصمیم‌گیری کنار می‌گذاشتند، این اقدام تشریفاتی نبود؛ شکستن یک دیوار بود. این حضور می‌گفت زن تنها موضوع تصمیم نیست؛ می‌تواند در خودِ تصمیم نیز سهم داشته باشد.

کمیته‌ی امور زنان نیز به‌عنوان یکی از کمیته‌های اصلی حزب وحدت تأسیس شد و شاخه‌های آن در ولایات و شهرهای مهاجرنشین بیرون از کشور فعال گردید. این ساختار، هرچند در دل جنگ و محدودیت‌های فراوان شکل گرفته بود، نشان می‌داد که مسأله‌ی زن در نگاه حزب وحدتِ تحت رهبری مزاری، مسأله‌ای حاشیه‌ای، مناسبتی یا تبلیغاتی نیست. زنان در سخنرانی‌های مزاری، در کنار مردان حضور داشتند؛ نه برای نمایش ظاهری، بلکه به‌عنوان بخشی واقعی از مردمی که تصمیم‌ها، هشدارها و مسیر حرکت را می‌شنیدند و در آن سهم داشتند.

اهمیت این حضور را باید در متن وضعیت کابل فهمید. جنگ تنها معادله‌ی سنگر و سلاح نبود. پشت هر سنگر، زندگی روزمره‌ی مردم ادامه داشت: کودکان باید غذا می‌خوردند، زخمی‌ها به درمان نیاز داشتند، خانواده‌ها باید دوام می‌آوردند، آذوقه و دارو هر روز کمتر می‌شد و ترس و امید در خانه‌ها با هم نفس می‌کشیدند. در چنین وضعیتی، زنان بیش از بسیاری دیگر، نبض زندگی واقعی جامعه را در دست داشتند. آنان می‌دانستند خانه‌ها چه می‌خواهند، کودکان چه کم دارند و مردم زیر فشار جنگ از کجا می‌شکنند.

وقتی زنی در شورا یا کمیته حضور می‌یابد، تنها یک کرسی پر نمی‌شود؛ بخشی از واقعیت جامعه وارد تصمیم‌گیری می‌شود که ممکن است هیچ مرد سیاسی یا فرمانده نظامی آن را به‌درستی نبیند. مزاری این نکته را می‌فهمید. رهبری‌ای که نیمی از جامعه را از میدان تصمیم حذف کند، در واقع نیمی از آگاهی، تجربه و توان جامعه را از دست می‌دهد. این حذف، تنها بی‌عدالتی نیست؛ خطایی راهبردی در مدیریت بحران است. جامعه‌ای که می‌خواهد در بحران پایدار بماند، باید تمام نیروهای زنده‌ی خود را ببیند و زن، در غرب کابل، یکی از مهم‌ترین نیروهای زنده‌ی بقا، مراقبت، پایداری و معنا بود.

این سویه‌ی ثبات‌سازِ حضور زن، در ادبیات تاریخ‌نویسی ما اغلب نادیده گرفته شده است. از مقاومت غرب کابل سخن می‌گوییم، از فرماندهان می‌گوییم، از خطوط جنگ می‌گوییم و از تصمیم‌های سیاسی یاد می‌کنیم؛ اما کمتر از زنانی سخن می‌گوییم که پشت هر سنگر، زندگی را نگه داشتند. کمتر از زنانی می‌گوییم که وقتی شوهران‌شان به جبهه رفتند، خانه و کودکان را با دست خالی اداره کردند. کمتر از زنانی یاد می‌کنیم که روحیه را در کوچه‌ها زنده نگه داشتند تا مقاومت، پشتوانه‌ی انسانی خود را از دست ندهد.

این زنان، در نگاه مزاری، بخشی از پایه‌های ثبات بودند. به همین دلیل بود که او بر حضور آنان در ساختار سیاسی اصرار داشت. او می‌دانست مقاومتی که نتواند زندگی را در پشت جبهه حفظ کند، در خط مقدم نیز دوام نخواهد آورد.

اگر می‌خواهیم بفهمیم ثبات در کابل آن روزها بر چه پایه‌هایی استوار بود، باید این زنان را ببینیم: مادرانی که با وجود کمبود آذوقه، کودکان خود را سیر کردند؛ خواهرانی که زخمی‌ها را مداوا کردند؛ زنانی که در کوچه‌ها خبرها را انتقال دادند، روابط اجتماعی را تنظیم کردند و روحیه‌ها را بالا نگه داشتند. این زنان، شبکه‌ی زیرین مقاومت بودند؛ شبکه‌ای که در آمارها ثبت نمی‌شد و در سلسله‌مراتب فرماندهی نامی نداشت، اما بدون آن هیچ سنگری نمی‌توانست ماندگار بماند.

مزاری این واقعیت را می‌دید. به همین دلیل، زنان در حضور او احساس می‌کردند که دیده می‌شوند. و کسی که دیده می‌شود، توان بیشتری برای ایستادن پیدا می‌کند.

یکی از نکاتی که در خاطرات آن دوران به چشم می‌خورد، حضور زنان در مجالسی است که مزاری در آن‌ها سخن می‌گفت. این حضور، در فضای سیاسی آن روز افغانستان، امری معمول نبود. بیشتر جلسه‌های سیاسی، جلسه‌هایی مردانه بود. اما در نشست‌هایی که مزاری برگزار می‌کرد، زنان حضور داشتند؛ می‌شنیدند، می‌پرسیدند و گاهی نیز سخن می‌گفتند.

این حضور، تنها ظاهری نبود؛ پیامی روشن در خود داشت: این مجلس برای همه است. این جریان برای همه است. افغانستانی که از آن سخن می‌گوییم، افغانستانِ همه است.

از منظر مدیریت بحران، این نکته اهمیتی ویژه دارد. جوامعی که زنان را در تصمیم‌گیری شامل می‌کنند، از اطلاعات بیشتر، زاویه‌های دید متنوع‌تر و ظرفیت انسانی گسترده‌تری برخوردار می‌شوند. مزاری در آغاز دهه‌ی هفتاد خورشیدی، بدون آن‌که به ادبیات دانشگاهی امروز درباره‌ی مدیریت بحران دسترسی داشته باشد، با تجربه و شهود رهبری خود به همین نتیجه رسیده بود و مهم‌تر از آن، به این دریافت عمل کرد.

***

آنچه من از آن دوران در خاطره دارم، تنها در آمارها، ساختارها و تصمیم‌های تشکیلاتی خلاصه نمی‌شود. گاهی یک تصویر کوچک، از ده‌ها تحلیل سیاسی عمیق‌تر و ماندگارتر است. در ذهن من، بیش از هر چیز، تصویر زنانی مانده است که در متن بحران، کرامت خود را حفظ کردند؛ در دل فقر، محاصره، آوارگی و داغ نشکستند و اعتماد خود را از دست ندادند.

قصه‌ای هست که از آخرین روزهای مقاومت غرب کابل بارها شنیده‌ایم. گفته می‌شد در سنگرهای حزب وحدت مرمی تمام شده است. در همان شب‌های دشوار پانزدهم تا هفدهم حوت ۱۳۷۳، مادری از کوچه‌ی مسجد سفید در قلعه‌ی وزیر، با سی‌ویک دانه مرمی که از پسر شهیدش به یادگار مانده و در صندوقچه‌ی خانه نگه داشته بود، آمد و اصرار کرد که خودش «بابه مزاری» را ببیند. وقتی نزد او رسید، دستش را زیر چادر برد، مرمی‌ها را بیرون کرد و گفت: «این یادگار پسر شهیدم است. امروز که شنیدم در سنگرها مرمی نمانده است، آن را آوردم تا با دستان خود به تو بدهم و تو هم با دستان خود آن را برای سنگر بفرستی.»

در این صحنه، زن تنها مادر یک شهید نیست؛ بخشی فعال از تصمیم جمعی است. صندوقچه، در فرهنگ ما، جای نگهداری عزیزترین چیزهاست: یادگارها و نشانه‌های کسانی که رفته‌اند، اما هنوز در دل و زندگی خانواده حضور دارند. آن مادر، وقتی مرمی‌ها را از صندوقچه بیرون کرد، در حقیقت عزیزترین یادگار خصوصی خود را به میدان سرنوشت جمعی آورد. با این کار می‌گفت: رنج من تنها متعلق به من نیست؛ داغ خانه‌ی من باید به نیروی دفاع مردم تبدیل شود.

این، یکی از بلندترین شکل‌های حضور است: حضوری که از خلوت خانه آغاز می‌شود، اما در سرنوشت یک جامعه سهم می‌گیرد.

مزاری می‌فهمید که وقتی مادری سی‌ویک دانه مرمی را از صندوقچه‌ی خانه‌اش بیرون می‌آورد و به دست رهبر می‌سپارد، چیزی بسیار بزرگ‌تر از مرمی را به او می‌سپارد. می‌گوید: به تو اعتماد دارم. می‌گوید: یادگار فرزندم در دستان تو امن است. می‌گوید: رنج من برای تو اهمیت دارد و تو آن را فراموش نمی‌کنی.

در «بازی‌های گرسنگی»، لحظه‌ای هست که کتنیس برای نخستین‌بار در مجمع می‌ایستد؛ نه بر اساس محاسبه‌ی سیاسی، بلکه از روی محبت به خواهرش. همین لحظه‌ی کوچک، چیزی را در مردم ناحیه‌ها شعله‌ور می‌کند. آنان سال‌ها در نمایش کاپیتول دیده بودند که قهرمانان برای بقای خود می‌جنگند؛ اما حالا کسی را می‌دیدند که برای عشق می‌ایستد. همین تفاوت، همه‌چیز را تغییر داد.

آن مادر با سی‌ویک مرمی نیز چیزی شبیه همین معنا را در «بابه مزاری» می‌دید: رهبری که برای نمایش نبود؛ رهبری که رنج مردم را واقعی می‌دانست… و همین دیده‌شدن، خود به نیرویی برای ایستادن تبدیل می‌شد.

در این قصه، اعتماد دوسویه در زیباترین شکل خود آشکار می‌شود: اعتماد زنی که می‌داند به امانتش خیانت نمی‌شود و اعتماد رهبری که ظرفیت، درد و هوشیاری سیاسی زنان جامعه‌اش را می‌شناسد. آن مادر مرمی‌ها را نیاورده بود تا فقط چیزی داده باشد؛ امانتی را می‌سپرد که با خون فرزندش گره خورده بود. چنین امانتی را تنها به کسی می‌توان سپرد که مردم در او صداقت، عزت و وفاداری دیده باشند.

اگر میان آن مادر و «بابه مزاری» اعتماد نبود، آن مرمی‌ها در صندوقچه باقی می‌ماندند؛ یادگار خاموش یک شهید. اما با اعتماد، همان یادگار به مسئولیتی جمعی تبدیل شد.

قصه‌ی زن دیگری نیز هست که هنوز صدایش در گوشم مانده است. در تابستان ۱۳۷۳، در تظاهرات مردم غرب کابل در حمایت از مزاری، زنی با لباس مندرس سبز و طفلی کوچک در بغل، با صدایی که از عمق داغ، آوارگی و بی‌پناهی می‌آمد، روی پرده‌ی فیلم ظاهر می‌شود و می‌گوید: «من در افشار دربه‌در شدم، همه چیزم را از دست دادم، شوهرم و اعضای خانواده‌ام کشته شدند، هیچ چیز برایم نماند… اما من مزاری می‌خواهم و غیر از مزاری دیگر هیچ کس را نمی‌خواهم.»

این جمله، شعار سیاسی نبود. زنی که همه‌چیز خود را از دست داده بود، هنوز می‌گفت: «من مزاری می‌خواهم و غیر از مزاری دیگر هیچ کس را نمی‌خواهم.»

معنای این سخن، فراتر از حزب، جنگ و سیاست روزمره بود. برای او، «بابه مزاری» کسی بود که رنجش را می‌دید، به نام او سخن می‌گفت و بر سر حق او معامله نمی‌کرد. در میان آن همه بی‌پناهی، همین دیده‌شدن، خود نوعی پناه بود. او در «بابه مزاری» نه فقط یک رهبر سیاسی، بلکه نشانی از کرامت ازدست‌رفته‌ی خود را می‌دید؛ کسی که می‌توانست درد افشار، داغ خانه‌های سوخته و صدای زنان بی‌پناه را به زبان سیاست تبدیل کند.

در «بازی‌های گرسنگی»، لحظه‌ی تغییر زمانی آغاز می‌شود که مردم ناحیه‌ها احساس می‌کنند کسی هست که آنان را می‌بیند؛ نه به‌عنوان عددی در نمایش کاپیتول، بلکه به‌عنوان انسان. «بابه مزاری» برای آن زن افشاری همین معنا را داشت.

این دو زن، برای من، دو تصویر از یک حقیقت‌اند. یکی از صندوقچه‌ی خانه، مرمی‌های پسر شهیدش را بیرون می‌آورد و به سنگر مردم می‌سپارد؛ دیگری از میان خاکستر افشار، با کودکی در بغل، نام «بابه مزاری» را چون آخرین پناه کرامت خود فریاد می‌زند. هر دو، در ظاهر، زنانی زخم‌خورده‌اند؛ اما در معنا، حاملان اعتمادند.

یکی رنج خصوصی را به نیروی مقاومت تبدیل می‌کند؛ دیگری زخم شخصی را به شهادتی سیاسی. هر دو نشان می‌دهند که زن در مقاومت غرب کابل، تنها سوگوار و تماشاگر نبود؛ بخشی از حافظه، اراده و روح مقاومت بود.

***

در «بازی‌های گرسنگی»، کاپیتول تنها با تفنگ حکومت نمی‌کند؛ با کنترول روایت نیز فرمان می‌راند. او تعیین می‌کند چه کسی دیده شود و چه کسی در سایه بماند؛ چه کسی حق سخن‌گفتن داشته باشد و چه کسی خاموش نگه داشته شود؛ چه کسی صاحب آینده شمرده شود و چه کسی از حافظه‌ی تاریخ حذف گردد. در روایت کاپیتول، ناحیه‌ها حضور دارند، اما صدا ندارند؛ کار می‌کنند، اما دیده نمی‌شوند؛ می‌میرند، اما نام‌شان در تاریخ ثبت نمی‌شود.

زن افغانستان نیز در بخش بزرگی از تاریخ ما، درست همانند هزاره، سرنوشتی شبیه همین ناحیه‌های خاموش داشته است: ستونی نادیده که بار خانه، جنگ، مهاجرت، فقر، سوگ و بقا را بر دوش می‌کشد، اما در روایت رسمی قدرت، جایگاه و صدای مستقل ندارد. او هست، اما اغلب به نام دیگری؛ رنج می‌کشد، اما روایتش را دیگری می‌نویسد؛ قربانی می‌دهد، اما در لحظه‌ی تصمیم غایب می‌ماند.

مزاری این ساختار را می‌شناخت و می‌کوشید آن را بشکند. او زن را نه ابزار سیاسی می‌دید، نه نماد تبلیغاتی و نه تماشاگر خاموش رنج؛ بلکه انسانی صاحب تجربه، دانش، ظرفیت و نقش می‌دانست.

در زبان «بازی‌های گرسنگی»، این وضعیت شبیه لحظه‌ای است که بازی هنوز آغاز نشده است؛ اما بازیگران، به‌جای آن‌که دست طراحان میدان را ببینند، بر سر ابزارهای محدود درون میدان با یکدیگر درگیر می‌شوند. هر گروه می‌خواهد سلاح، غذا، موقعیت و سهم بیشتری داشته باشد. اما مسأله‌ی اصلی تنها سهم نیست؛ مسأله این است که چه کسی قواعد میدان را می‌سازد و چه روایتی از مشروعیت به وجود می‌آورد.

مزاری در چنین فضایی می‌خواست روایت دیگری بنا کند: روایتی که در آن، زن هم بخشی از «مردم» باشد، هم بخشی از «آینده» و هم بخشی از «مسئولیت». در این روایت، زن تنها کسی نیست که باید از او حمایت شود؛ کسی است که خود نیز می‌تواند حمایت کند، تصمیم بگیرد و در ساختن سرنوشت جمعی سهم داشته باشد.

در این‌جا باید لحظه‌ای مکث کرد. بخش بزرگی از بحث‌های امروز درباره‌ی زن افغانستان، از بیرون جامعه می‌آید؛ از نهادهای بین‌المللی، سازمان‌های حقوق بشری و رسانه‌های غربی. این بحث‌ها ضروری‌اند، اما محدودیت‌های خود را نیز دارند. یکی از این محدودیت‌ها آن است که وقتی از بیرون یک جامعه سخن گفته می‌شود، حتی اگر سخن درست باشد، ممکن است آن جامعه را در موضع دفاعی قرار دهد. مردم گاهی احساس می‌کنند که مورد قضاوت قرار گرفته‌اند، نه آن‌که فهمیده یا یاری شده باشند.

مزاری درباره‌ی زن از درون سخن می‌گفت؛ از درون یک جامعه‌ی اسلامی و با زبان رهبر یک جریان دینی ـ سیاسی. همین موقعیت، به سخن او وزنی چند برابر می‌داد. او نمی‌گفت: «اسلام را کنار بگذارید تا زن آزاد شود»؛ می‌گفت: «اسلامِ درست، مانع آزادی و حضور زن نیست.» این تفاوت، در فضای آن روز افغانستان، تفاوتی تعیین‌کننده بود؛ تفاوت میان سخنی که به‌عنوان تحمیل بیرونی رد می‌شود و سخنی که می‌تواند از درون سنت، راهی برای پذیرش بگشاید.

پارادایم تازه‌ی مزاری درباره‌ی زن، در همین زمینه معنا پیدا می‌کند. پارادایم تازه یعنی ساختن روایتی دیگر از زن؛ روایتی که در آن، زن تنها موضوع حمایت، مراقبت یا کنترول نیست، بلکه فاعل تاریخ است.

فاعل تاریخ، کسی است که خود می‌تواند انتخاب کند، مسئولیت بپذیرد، سخن بگوید و عمل کند. در جامعه‌ای که زن را سال‌ها تنها در قالب «ناموس» تعریف کرده و به خانه محدود ساخته بود، گفتن این سخن که زن «انتخاب می‌شود و انتخاب می‌کند»، اعلام یک پارادایم تازه بود؛ نه فقط در سیاست، بلکه در تصویر انسان.

***

نگاه مزاری به زن، بخشی از منطق بزرگ‌تری بود که او درباره‌ی رهبری داشت. در این منطق، رهبر مدیر و مالک مردم نیست؛ نماینده‌ی مردم است. نمایندگی مردم، اگر واقعی باشد، نمی‌تواند نیمی از مردم را نادیده بگیرد. در اسناد به‌جامانده از دوران مقاومت کابل می‌بینیم که مزاری بر تصمیم جمعی تأکید داشت و از تصمیم‌هایی که شورا گرفته بود، حتی هنگامی که با نظر شخصی خودش تفاوت داشت، دفاع می‌کرد. همین منطق در موضوع زن نیز صادق بود: اگر شورا باید نماینده‌ی مردم باشد، زنان نیز باید در آن حضور داشته باشند.

یکی از لحظه‌های روشن در این زمینه، جلسه‌ای از شورای مرکزی است که در آن جنرال خداداد، عبدالواحد سرابی و یعقوب لعلی به عنوان وزرای پیشنهادی حزب وحدت در کابینه‌ی مجددی معرفی می‌شوند. مزاری، بعدها توضیح داد که جنرال خداداد کاندیدای او نبود. کاندیدای مورد نظر او در شورا رأی نیاورد، اما اکثریت به جنرال خداداد رأی دادند و او، به‌عنوان رئیس شورا، پشت مصوبه‌ی اکثریت ایستاد: «نه نفر به آن‌ها رأی دادیم، چهارده نفر امضا کردیم. تنها عالمی بلخی امضا نکرد… ولی با این‌هم، وقتی که از اتاق بیرون آمدند، متأسفانه هیچ‌کس نگفت که ما رأی داده‌ایم و اکثریت گفت که فلانی با استبداد رأیی که داشته، خودش تصمیم گرفته است!»

این روایت، تنها شرح یک اختلاف داخلی نیست؛ پرده‌برداری از بیماری «فرار از مسئولیت» است؛ بیماری‌ای که در هر ساختار سیاسی، بنیان اعتماد را از درون می‌پوساند. کسانی در اتاق رأی می‌دهند، مصوبه را امضا می‌کنند و در تصمیم سهم می‌گیرند؛ اما وقتی بیرون می‌آیند، مسئولیت تصمیم را نمی‌پذیرند و آن را به نام یک نفر ثبت می‌کنند. در چنین فضایی، شورا از معنای واقعی خود تهی می‌شود و تصمیم جمعی به ابزاری برای توزیع اعتبار و انتقال مسئولیت تبدیل می‌گردد.

یکی از مهارت‌های کمتر دیده‌شده‌ی مزاری در مدیریت بحران، توانایی حفظ تعادل میان دو نیروی ظاهراً متضاد بود: انعطاف در روش و ثبات در اصل. او در جزئیات تاکتیکی انعطاف داشت؛ می‌توانست با کسانی که با آنان اختلاف داشت مذاکره کند، سازش‌های موقت را بپذیرد و برای عبور از بحران زمان بخرد. اما در اصول، خط قرمز داشت. یکی از این خطوط قرمز، موضع او درباره‌ی زن بود. هنگامی که مخالفت از درون حزب برخاست، آن را محکوم کرد و هنگامی که فشار از بیرون وارد شد، بر موضع خود ایستاد.

این ثبات در اصل، در نظر مردم به معنای صداقت بود. اعتماد نیز همواره بر پایه‌ی همین صداقت شکل می‌گیرد؛ نه بر پایه‌ی تبلیغ، نمایش یا وعده. مردم ممکن است با همه‌ی تصمیم‌های یک رهبر موافق نباشند، اما وقتی ببینند که او موضع خود را پنهان نمی‌کند، مسئولیت تصمیم‌هایش را می‌پذیرد و در هنگام دشواری از اصول اعلام‌شده عقب نمی‌نشیند، به او اعتماد می‌کنند.

مزاری در چنین فضایی نه تنها باید در بیرون حزب با دشمنان سیاسی و نظامی مقابله می‌کرد، بلکه در درون نیز باید از فروپاشی تشکیلاتی جلوگیری می‌نمود. این دو جبهه‌ی هم‌زمان، مدیریت بحران را دوچندان دشوار می‌کرد. با این حال، او یک اصل را هرگز کنار نگذاشت: صداقت با مردم. آنچه را می‌دانست، با آنان در میان می‌گذاشت؛ آنچه را شورا تصمیم گرفته بود، اعلام می‌کرد و پشت تصمیم جمعی می‌ایستاد، حتی اگر آن تصمیم با ترجیح شخصی او یکسان نبود.

همین صداقت، در ذهن مردم به اعتماد تبدیل می‌شد. همین اعتماد بود که در دشوارترین لحظه‌ها، مادری را وادار می‌کرد سی‌ویک دانه مرمیِ به‌جامانده از پسر شهیدش را از صندوقچه بیرون آورد و به دست «بابه مزاری» بسپارد؛ و زنی را وادار می‌کرد که حتی پس از فاجعه‌ی افشار، نام مزاری را به‌عنوان آخرین پناه کرامت خود فریاد بزند.

در این‌جا، پیوند میان نگاه به زن و مدیریت بحران آشکار می‌شود. رهبری که زن را در ساختار تصمیم‌گیری می‌نشاند، در واقع اعلام می‌کند که به جامعه‌ی خود اعتماد دارد؛ به تمام جامعه، نه فقط به نیمه‌ای از آن. اما رهبری که زن را از میدان تصمیم بیرون می‌گذارد، ناخواسته این پیام را می‌دهد که به نیمی از مردم اعتماد ندارد.

جامعه‌ای که رهبرش به نیمی از آن اعتماد نکند، در بحران شکننده‌تر است؛ زیرا پایه‌ی اعتماد در آن از آغاز ناقص است. مزاری با واردکردن زنان به ساختار سیاسی، تنها حقی را به رسمیت نمی‌شناخت؛ ظرفیت جامعه را نیز کامل‌تر می‌کرد. او می‌دانست جامعه‌ای که می‌خواهد در برابر جنگ، محاصره، فقر و حذف تاریخی دوام بیاورد، نمی‌تواند نیمی از آگاهی، تجربه و نیروی خود را بیرون از تصمیم نگه دارد.

***

یکی از مواجهه‌های مستقیم مزاری در موضوع حقوق و جایگاه زن، در برابر مولوی یونس خالص بود. خالص اصرار داشت حکومتی که زنان در آن نقش داشته باشند، اسلامی نیست. بابه مزاری در برابر این برداشت، با صراحت ایستاد و آن را خلاف دین اسلام دانست. در صحبت دیگری که با جلال‌الدین حقانی داشت، با یادآوری همین موضع رهبران جهادی، با قاطعیت گفت: «ما خو این را قبول نمی‌تنیم!» این صراحت، در دل بحران و با وجود نیاز به رابطه و اتحاد با جریان‌های مختلف، نشان‌دهنده‌ی رهبری بود که حقیقت و اصل را از محاسبه‌های کوتاه‌مدت سیاسی بالاتر می‌نشاند.

مواجهه‌‌ی مزاری با مولوی خالص، بخشی از الگویی بزرگ‌تر بود. مزاری در بسیاری از جلسه‌ها، هرگاه از موضع دینی علیه حقوق زن سخن به میان می‌آمد، پاسخ می‌داد؛ نه با توهین و تحقیر، نه با انکار جایگاه دینی طرف مقابل، بلکه با استدلال. منطق سخنش این بود: اسلام را من نیز می‌شناسم؛ اسلامی که من می‌شناسم، چنین سخنی نمی‌گوید.

این روش، دو نتیجه‌ی مهم داشت. نخست، زمین بحث را تغییر می‌داد. دیگر مسأله این نبود که «مزاری در برابر اسلام ایستاده است» یا «مزاری از ارزش‌های غربی دفاع می‌کند»؛ بلکه سخن از دو قرائت متفاوت از اسلام بود. دوم، برای کسانی در جامعه که می‌خواستند دین‌دار بمانند و در همان حال از حقوق زن دفاع کنند، فضایی تازه می‌گشود. مزاری می‌گفت دین‌داری و به‌رسمیت‌شناختن حقوق زن، با یکدیگر ناسازگار نیستند.

در «بازی‌های گرسنگی»، کاپیتول می‌کوشد گفتمانی بسازد که در آن، هرگونه مقاومت به معنای خیانت به نظم باشد و هر سخنی علیه بازی، به مرگ بینجامد. مزاری با چنین ساختاری آشنا بود. در افغانستان آن روز نیز کسانی می‌گفتند دفاع از حقوق زن، پیروی از غرب است و اصلاح، به معنای بی‌دینی. مزاری این گفتمان را نپذیرفت. او روایت دیگری بنا کرد: دفاع از حقوق زن، دفاع از اسلام است و حذف زن از جامعه، ضربه‌زدن به مردم مسلمان افغانستان.

این روایت، برای بخش بزرگی از جامعه‌ی هزاره که هم دین‌دار بود و هم تشنه‌ی عدالت، راهی برای تنفس گشود. آنان دیگر مجبور نبودند میان ایمان و عدالت یکی را انتخاب کنند؛ می‌توانستند هر دو را در کنار هم داشته باشند.

بابه مزاری، برخلاف برخی رهبران مدرنیست که زن را در قالب یک «پروژه» می‌دیدند، راهی متفاوت داشت. آن دسته از روشنفکرانی که از «آزادی زن» سخن می‌گفتند، اما آن را پروژه‌ای از بالا می‌دانستند که باید از طریق دولت، قانون یا اصلاحات بر جامعه اعمال شود، در واقع به خطایی مشابه گرفتار بودند: آنان نیز هنوز زن را موضوع تصمیم می‌دیدند، نه صاحب تصمیم.

مزاری می‌خواست زن خودش تصمیم بگیرد؛ خودش در شورا بنشیند؛ خودش مسأله را تشخیص دهد و خودش راه‌حل پیشنهاد کند. این، تفاوت بنیادین میان «آزادی‌دادن» و «آزادی را به رسمیت شناختن» است. در اولی، قدرت همچنان در دست کسی است که آزادی را می‌بخشد؛ در دومی، آزادی حقی است که از پیش وجود دارد و تنها باید به رسمیت شناخته شود.

در این‌جا، بار دیگر «کاریدور بدیل» روشن می‌شود. مزاری زن را از حاشیه‌ی ناموس، ترحم و قیمومیت بیرون می‌آورد و در متن کرامت، حق و مسئولیت می‌نشاند. او می‌گفت زن باید حضور داشته باشد، صدا داشته باشد، در تصمیم سهم بگیرد و در عمل اجتماعی و سیاسی شریک باشد.

این چهار وجه، صورت اثباتی همان وجیزه‌ی ناگفته است: زن‌بودن جرم نباشد. یعنی زن نه فقط تحمل شود، بلکه به او اعتماد شود؛ نه فقط دیده شود، بلکه شنیده شود؛ نه فقط از او دفاع شود، بلکه با او آینده ساخته شود.

آنچه از مزاری در تاریخ باقی می‌ماند، تنها ایستادگی او در سنگر نیست؛ بلکه ایستادن در نقطه‌ای است که بسیاری از رهبران از کنار آن می‌گذرند: جایی که باید میان راحتی و اصل یکی را انتخاب کرد. مزاری در موضوع زن، هر بار اصل را انتخاب کرد؛ در برابر عضو بلندپایه‌ی شورای عالی نظارت، در برابر مولوی خالص، در مصاحبه‌ها و سخنرانی‌هایش و در ساختن کمیته‌ها و شوراها.

این انتخاب هزینه داشت. او در درون حزب مخالفانی داشت و از بیرون نیز زیر فشار بود. اما بر موضع خود دوام آورد. همین دوام نشان می‌دهد که سخن او درباره‌ی زن، یک اعتقاد واقعی بود، نه حربه‌ای سیاسی.

***

به پایان این یادداشت نزدیک می‌شویم. می‌خواهم بگویم جامعه‌ای که در بحران قرار دارد، بیش از هر زمان دیگری به سه چیز نیازمند است: وضوح، ثبات و اعتماد. وضوح یعنی بدانی کجا ایستاده‌ای؛ ثبات یعنی در همان‌جا بمانی، حتی وقتی فشار می‌آید و اعتماد یعنی مردم بدانند وضوح و ثبات تو واقعی است، نه نمایشی.

مزاری در موضع خود درباره‌ی زن، هر سه را داشت. می‌دانست کجا ایستاده است، در آن موضع ماند و مردم نیز واقعی‌بودن این ایستادگی را احساس کردند. همین بود که مادری سی‌ویک دانه مرمی را از صندوقچه‌ی خانه‌اش بیرون آورد و به او سپرد و زنی از دل افشار، در میان داغ و ویرانی، نام او را به‌عنوان پناه کرامت خود فریاد زد.

امروز، در زمانه‌ای که دختران افغانستان بار دیگر از مکتب و دانشگاه محروم شده‌اند، سخنان مزاری از گذشته به امروز می‌آید و بر زخمی تازه دست می‌گذارد. گویی همان میدان بازی دوباره ساخته شده است؛ میدانی که در آن، «زن‌بودن» به جرم تبدیل می‌شود، درها بسته می‌ماند، صداها کنترول می‌شوند، دختران پشت در می‌مانند و قدرت می‌خواهد به آنان بگوید: آینده‌ی شما به خود شما تعلق ندارد.

در چنین زمانه‌ای، بازخوانی نگاه مزاری تنها یادآوری گذشته نیست؛ ضرورتی برای امروز است.

نگاه مزاری به زن، منطق یک پارادایم تازه بود؛ زیرا در جامعه‌ای که زن را بیشتر از راه نسبت‌های خانوادگی تعریف می‌کرد، او زن را پیش از هر نسبت دیگر، انسان می‌دید. همین سخن، در ظاهر ساده، اما در عمق خود انقلابی بود. پارادایم تازه از همین‌جا آغاز می‌شد: انسان را چنان ببین که هست، نه چنان‌که نظام قدرت می‌خواهد او را تعریف کند.

در این نگاه، زن نه سایه‌ای است که باید محو شود و نه نمادی است که باید به نمایش گذاشته شود؛ انسانی است که باید دیده شود، شنیده شود و در تعیین سرنوشت خود سهم داشته باشد. این نگاه، معیار سنجش عدالت است و عدالتی که این معیار را نداشته باشد، ناقص است.

در جهانی که «بازی‌های گرسنگی» تصویر می‌کند، قهرمان کسی است که بازی را می‌شناسد و از منطق آن بیرون می‌زند؛ یا دقیق‌تر، بازی را از درون می‌شکند. کتنیس هنگامی که تیر و کمان را به سوی میز داوران می‌گیرد، قواعد بازی را نقض می‌کند. گویی می‌گوید: این میدان را من نساخته‌ام، اما آنچه در آن اتفاق می‌افتد، از نگاه من پنهان نیست؛ نگاه معترض کسی که می‌داند بازی ناعادلانه است.

مزاری در موضع خود درباره‌ی زن، کاری شبیه همین انجام داد. در میدانی که از قرن‌ها پیش برای حذف زن ساخته شده بود، ایستاد و گفت این بازی نادرست است؛ نه از بیرون میدان، بلکه از درون آن و با زبان همان فرهنگ و همان دین.

دو سال و چند ماه پس از سمینار دانشکده‌ی طب، یک سال و چند ماه پس از سمینار دانشگاه کابل، مزاری دیگر در میان مردم نبود. او در ۲۲ حوت ۱۳۷۳ کشته شد. اما آنچه گفته بود، ماند؛ در میان زنان هزاره‌ای که امروز در دانشگاه‌های ایران، پاکستان، اروپا، استرالیا و امریکا تحصیل می‌کنند؛ در میان زنانی که با وجود ممنوعیت‌ها هنوز کتاب می‌خوانند؛ در میان مادرانی که فرزندان خود را به سوی مکتب و دانشگاه می‌فرستند و در میان دختران جوانی که می‌دانند ایستادن بر اصل، حتی در دل طوفان، ممکن است.

مزاری برای این زنان تنها یک شخصیت تاریخی نیست؛ یک حجت است. حجتی که می‌گوید کسی از درون همین جامعه، با همین ایمان و در همین شرایط دشوار، این سخن را گفته است. پس این سخن ممکن است؛ پس این راه وجود دارد.

این لحظه در تاریخ سیاسی هزاره‌ها، کمتر از آنچه شایسته است دیده شده است. ما از دلیری مزاری در جنگ گفته‌ایم، از سخنرانی‌های آتشینش گفته‌ایم و از مقاومتش در محاصره یاد کرده‌ایم؛ اما کمتر از آن لحظه گفته‌ایم که در جلسه‌ای درونی، در برابر یکی از بلندپایه‌ترین روحانیان حزب، جمله‌ای گفت که هنوز یادآوری آن تکان‌دهنده است: «این‌جا حزب است یا طویله؟»

این جمله، در آن روزها، تنها درباره‌ی زن نبود؛ درباره‌ی نوع رهبری بود. رهبری‌ای که در آن، دین بهانه‌ی تبعیض نمی‌شود؛ موضع رسمی در برابر قدرت‌های سنتی قابل معامله نیست و هیچ‌کس نمی‌تواند با لباس مذهب، اصول اعلام‌شده را دور بزند.

زن در نگاه مزاری، آزمون صداقتِ اعتماد بود. اگر اعتماد فقط یک ادعا می‌بود، زنان را در بر نمی‌گرفت. اگر اعتماد واقعی بود، باید تمام انسان‌هایی را شامل می‌شد که تاریخ آنان را حذف کرده بود. مزاری این اعتماد را نه با نظریه، بلکه با عمل نشان داد؛ در میدان بحران، در درون حزب، در برابر مخالفان و در سخنانی که حتی امروز نیز می‌توان صراحت، روشنی و بی‌«اما»بودن آن‌ها را احساس کرد.

این صراحت، در میان آشوب کابل، یکی از ماندگارترین هدیه‌هایی بود که مزاری به زنان هزاره و به آینده‌ی این جامعه داد. امروز هر زن هزاره که می‌گوید‌ «دختربودن جرم نیست»، «زن بودن جرم نیست»، در واقع یک مزاری زنده است که در میان ما فریاد می‌زند.

***

منابع:

۱- غفاری، عبدالله (گردآورنده). فریاد عدالت (مجموعه مصاحبه‌ها و سخنان شهید مزاری). به نقل از صص ۳۲، ۵۵، ۲۰۲ و ۲۲۰.

۲- سخنانی از پیشوای شهید. کانون فرهنگی رهبر شهید، پشاور: ۱۳۷۴.

۳- احیای هویت: مجموعه سخنرانی‌های رهبر شهید. انتشارات سراج، ۱۳۷۳.

۴- سید نورالدین. روند تکاملی حزب وحدت اسلامی افغانستان. ماهنامه‌ی شاهد یاران، شماره ۵۹، مهرماه ۱۳۸۹.

۶- ماهنامه‌ی گل‌سرخ، شماره ۲۹ و ۳۰، سال سوم، ۱۳۷۶.

۷- مرتضوی، سید رحمت‌الله. قصه‌های زندگی. (روایت جلسه‌های اولیه‌ی شورای مرکزی در کابل، ۱۳۷۱)

۸- ویدیوهای منتشرشده در صفحات نصرالله پیک و امان‌الله قایمی‌زاده.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000