آن روز را هرگز فراموش نمی‌کنم

آن روز را هرگز فراموش نمی‌کنم و نخواهم کرد؛ روزی که آرزوهایم به یک‌بارگی تغییر کرد. حتی تصور کردنش هم سخت بود. «۱۵ آگست» برای یک دختر در افغانستان گفتنش آسان نیست؛ روزهایی بودند که در صنف صدای ورق خوردنِ کتاب‌ها، صدای استاد، درس خواندن و خیال‌پردازی برای آینده ناگهان به ترس و سکوت تبدیل شدند.

دخترانی بودند که برای آینده برنامه‌هایی داشتند؛ یکی می‌خواست داکتر شود، یکی معلم، یکی مهندس و دیگری نویسنده… اما آن روز دردناک‌ترین بخش از زندگی‌شان بود. یادم می‌آید آن روز من دخترِ کوچکی در صنفِ سوم بودم و شاید از خیلی اتفاق‌هایی که در اطرافم می‌افتاد آگاه نمی‌شدم؛ اما ترسی را که در دلِ مردم می‌دیدم، خوب احساس می‌کردم، ترسی که فقط در صدای‌شان نبود، بلکه در چشم‌های‌شان هم می‌شد دید. کوچه‌ها خاموش‌تر از روزهای قبل شده بود و هیچ چیز مثل همیشه نبود. دخترانی را می‌دیدم که نه به خاطرِ بسته شدنِ دروازه‌های مکتب‌شان، بلکه از بسته شدنِ رویاهای‌شان می‌ترسیدند.

اگرچه من دخترِ کوچکی بودم و همه چیز را نمی‌فهمیدم؛ اما این درد را قلبم حس می‌کرد، دردی که نه فقط برای خودم، بلکه برای دخترانِ سرزمینم داشتم. دخترانی که آرزوی مکتب، دانشگاه، کار و ساختنِ آینده‌ای روشن را پیشِ رو داشتند، همه‌ی‌شان در یک روز نابود شدند.

شاید سخت‌ترین جمله این بود که فردای آن روز با چه درد‌هایی مواجه می‌شوند. کتاب‌های‌شان در دست و امید و آرزوهای‌شان در قلب‌شان بود؛ اما آینده‌ی‌‎شان دیگر مثلِ قبل به نظر نمی‌رسید. دختری را در مکتبم دیدم که در حالِ گریه کردن بود و با چشمانِ پر از اشک از خودش سوال می‌کرد: «من همان آدمِ دیروزم؛ پس چرا آینده‌ام تغییر کرده؟»

خیلی سخت است!

برای بعضی دختران و به خصوص خودِ من، ۱۵ آگست فقط یک تاریخ در تقویم نیست؛ یادآورِ روزی است که در یک اتفاق، مسیرهای زندگی‌مان تغییر کرد. اما با وجودِ همه‌ی این سختی‌ها، تلخی‌ها و دردهایی که می‌کشیم، استوار می‌مانیم و همیشه با همان قلم‌هایی که در دست گرفته‌ایم می‌نویسیم.

هر وقت دختری را می‌بینم، پشتِ هر سکوتش صدها آرزوی نگفته وجود دارد؛ آرزوی خواندن، نوشتن، ساختن و ثابت کردنِ این‌که یک دختر بسیار بیشتر از تصوراتِ ما است.

۱۵ آگست شاید صفحه‌ای تلخ برای بعضی دختران باشد، اما آخرین صفحه برای دختران در افغانستان نیست. قصه‌ها هیچ وقت تمام نمی‌شوند. ما هنوز آرزو داریم، هنوز می‌نویسیم، هنوز می‌خوانیم و یاد می‌گیریم. من یک دخترِ سیزده‌ساله هستم؛ دختری که با تمامِ سختی‌ها می‌جنگد و آینده‌اش را می‌سازد. همیشه فکر می‌کنم دختر در افغانستان می‌تواند روزی بدونِ ترس، خودش باشد و کتاب و قلمش را با افتخار در دست بگیرد… و من هم جزئی از همین دختران باشم.

شاید این‌ها فقط آرزو باشند، اما من باور دارم هر آرزوی بزرگی از همین فکرِ کوچک شروع می‌شود. من می‌خواهم قدم به قدم جلو بروم، بخوانم، بنویسم، تلاش کنم و روزی برسد که به همان دختری تبدیل شوم که امروز در رویاهایم می‌بینم. می‌توان گفت شاید روزی برسد که تمامِ دستاوردهایم را در دست بگیرم و بدانم که تمامِ زحماتم محصولِ روزهایی بودند که هیچ وقت تسلیم نشدم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000