کسی که باورم داشت… گاهی در زندگی، انسان به چیزی بیشتر از تواناییهای خودش نیاز دارد؛ به کسی که… سپتامبر 5, 2026 116
کافی است صورتشان را دور بدهند… از کوچهها و سرکها رد میشدم و در راه مردانی را میدیدم که نشستهاند، صورتشان… سپتامبر 5, 2026 105
روایت دختری که آرزوهایش را فروخت نازیه دختری بیستساله بود که تنها یک آرزو داشت؛ میخواست درسش را تمام کند، معلم… سپتامبر 5, 2026 116
پرورش امید؛ روایت دختری در میان محدودیتها دختران موجوداتی هستند که با ناز نوشته میشوند؛ ولی در افغانستان با درد خوانده میشوند.… سپتامبر 3, 2026 110
گاهی پدرها و مادرها اشتباه میکنند…! در زمانهای گذشته در افغانستان، وقتی پدرم مادرم را گرفت، به دلیل خواست خودش نبود،… سپتامبر 3, 2026 125
شوق رسیدن به آرزوهایم، از خستگیهایم میکاهد روزهای خیلی خوبی بود؛ همان روزهایی که آسمان لبخند میزد، آفتاب با لطافت بیشتری میدرخشید،… سپتامبر 3, 2026 111
دختر است دیگر…! خورشید آخرین پرتوهایش را بر زمین میپاشید و آسمان جامهای از رنگهای نارنجی و سرخ… سپتامبر 3, 2026 116
خاطرهی فرار؛ از بیابانهای مرگبار هلمند تا مکتبهای امیدبخش در آلمان مبین و خانوادهاش فعلا در آلمان زندگی میکنند. او و همسرش هفت فرزند دارند. آنها… سپتامبر 3, 2026 129
به جهان خیلی خوب فکر میکنم صبح زود وقتی پنجرهی اتاقم را باز کردم، نور درخشان خورشید بر رویم لبخند زد.… سپتامبر 2, 2026 118
این روزهای سیاه هم میگذرد گاهناگاهی که از پیش مکتب ما میگذریم، درست است که خود ما از آنجا عبور… سپتامبر 2, 2026 113
یک روز بعد از مرگم…! گاهی فکر میکنم مرگ آنقدرها هم ترسناک نیست؛ شاید ترسناکتر از مرگ، روزی باشد که… سپتامبر 2, 2026 126
نسل مبارز در حسرت یک لبخند اگر روزی از من بپرسند تو کیستی و اهل کجایی، برایش پاسخ خواهم داد: من… سپتامبر 2, 2026 97