اعتماد (۳۳) – از پرده‌ی سینما تا میدان کابل

در یادداشت پیشین، از آیینه‌ای گفتم که شبی از صفحه‌ی یک کامپیوتر در کابل برابر چشمم روشن شد؛ آیینه‌ای که در ظاهر، فیلمی خیالی را نشان می‌داد، اما در عمق خود، تجربه‌ی زیسته‌ی ما را بازتاب می‌داد. از «بازی‌های گرسنگی»… بیشتر

اعتماد (۳۱): بازگشت به کابل؛ از شهر بشارت تا میدان آزمون

صبح روز نهم ثور ۱۳۷۱، در سکوت سنگین بامداد، با یک مینی‌بوس کوچک ساخت جرمنی، از پشاور به سوی کابل به راه افتادیم. ساعت نزدیک سه‌ونیم بود. موتر ما از کارخانو می‌گذشت و آرام‌آرام از فضای پشاور بیرون می‌شد. در… بیشتر

اعتماد (۳۰): «ما حرف خود را در داخل می‌زنیم!»

در یادداشت پیشین گفتم که دو نوشته‌ی آخرینم در نشریه‌ی «بشارت» در حقیقت، دو سند از یک «آستانه» بودند؛ آستانه‌ای که من و هم‌نسلانم با زبان ایدئولوژیک دهه‌ی شصت بر لب و با ایمانی هنوز ناپخته در دل، بر آن… بیشتر

اعتماد (۲۹)؛ از زبان ایدئولوژیک تا کاریدور بدیل

در این یادداشت، می‌خواهم دو نوشته‌ی قدیمی‌ام را بازخوانی کنم؛ دو نوشته‌ای که در ماه حوت ۱۳۷۰ خورشیدی، در آخرین شماره‌ی «بشارت»، ارگان نشراتی شورای نمایندگی حزب وحدت اسلامی افغانستان در پاکستان، منتشر شده بودند. اصل این دو متن را،… بیشتر